Tuesday

سید حسین نصر را بشناسد

The non-persian readers should read the translation of this article to find out who is the father of Vali Nasr / President Obama's advisor on Iran!
SHAME/ nothing but SHAME

ایران شناسی
ویژه پژوهش در تاریخ و تمدن و فرهنگ ایران و زبان و ادبیات فارسی
دورۀ جدید
سال بیست و یکم، شماره سه پائیز 1388 (2009 میلادی)

جلال متینی

در حاشیۀ مصاحبۀ روزنامۀ اطلاعات با استاد

سرویس "نظرها و اندیشه ها" ی روزنامۀ اطلاعات، تهران، "در مسیر گفتگو با متفکران و اندیشمندان در باب " زندگی"، این بار به سراغ دکتر سید حسین نصر، پاسدارِ " سنّت جاویدان" رفته و با وی مصاحبه کرده است¨.
در مقدمۀ این گفتگو، توضیح داده شده است، "سنّت" که در اصطلاح سنّت گرایان، باید آن را در زبانهای اروپایی با حرف بزرگ "Tradition" نوشت و در زبانهایی مانند فارسی و عربی آن را با اوصافی چون " سنّت ازلی" یا " سنّت جاویدان" به کار برد، اشتراک چندانی با فهم متعارف از اصطلاح " سنّت" ندارد..." سپس مصاحبه کننده اظهار نظر کرده است: " دکتر سید حسین نصر که می توان گفت برجسته ترین سنّت گرای زندۀ روزگار ماست، در آثار مختلف برای ارائۀ تعریفی از سنّت که دقیقا آن را نه فقط از تجدّد بلکه از سنّت به معنای معمول کلمه نیز متمایز سازد، در راه شناساندن "سنّت جاویدان" کوشیده است."

چند کلمه دربارۀ مکتب "سنّت جاویدان"
پیش از آن که به نقل بخشهایی از این مصاحبه که یک صفحۀ روزنامه را به خود اختصاص داده است بپردازم، لازم می دانم مکتب فلسفی جدیدِ "سنّت جاویدان" را که در قرن بیستم میلادی به توسط یک فرانسوی "جدید الاسلام" در غرب تاسیس شده است، بر اساس آنچه جهانگیر شمس آوری در مقالۀ خود در ایران شناسی به تفصیل شرح داده است، به اختصار معرفی کنم¨.
این مکتب که به نامهای "سنّت گرا"، "حکمت خالده" یا "جاودان خرد"، و "دین سرمدی"، و "دانش سرمدی" نیز خوانده شده است، با فلسفۀ جدید و علم جدید تجربی سخت مخالف است و آن را گمراه کننده می داند¨.

مخالفت دکتر نصر با علوم جدید و تکنولوژی
"نصر در مقدمه ای که خود بر ترجمۀ فارسی کتابش، نیاز به علم مقدس، نوشته به این موضوع بدین شرح تصریح کرده است:
گروهی با تکیه به علوم امروزی و ادعای علمی و منطقی بودن می کوشند تیشه به ریشۀ تمام معارف دینی بزنند و آن را به عنوان نسبی بودن و زادۀ زمانهای خاص بودن از مشروعیت ساقط کنند. یا: انسان متجدد هم اینک هماهنگی کلی نظام طبیعی را به مخاطره افکنده است. در حقیقت بسیاری از منتقدان فناوری جدید در غرب، در این که تمدن انسانی بتواند از این مهلکه جان سالم به در ببرد، تردید بسیار دارند، مگر آن که به آن خطری که جهان جدید خوانده می شود، از جمله به علم و فناوری آن یکسره خاتمه بخشیده شود¨.
وی به علاوه در سخنرانی خود در انجمن اسلامی دانشجویان MIT، در زیر عنوان " اسلام و علم جدید"، به صراحت در مضّارعلم جدید تجربی سخن گفته است:
...از زمانی که دانش آموزان در کلاس مدرسه فرامی گیرند که نبا به قانون لاوازیه آب مرکب از اکسیژن و هیدرژن است، عصر که به خانه برمی گردند، نماز خواندن خود را ترک می کنند. کشوری در جهان اسلام وجود ندارد که در واقع به نخوی شاهد تأثیر علم جدید بر ایدئولوژی دستگاه فکری جوانان خود نباشد¨.
این که مصاحبخ کننده نوشته است: "دکتر سید حسین نصر که می توان گفت برجسته ترین سنّت گرای زندۀ روزگار ماست"، به این سابقه برمی گردد که مردی فرانسوی به نام رنه گنونRene Guenon ( 1886-1951)، در سال 1912 میلادی به ارشاد یک صوفی مسلمان سیّار سوئدی، مسلمان شد و از آن پس نام شیخ عبدالواحد یحیی را برای خود برگزید. وی "جزو سه تن بنیانگذاران این مکتب و قدیمی ترین آنهاست، همو... آراء و نظرهایش بیشترین تأثیر را بر اندیشۀ دکتر نصر داشته است¨." و بدین سبب " دکتر نصر در اثر خود به نام "دانش و امر قدسی" ( Knowledge and The Sacred) که تألیف آن را هبه ای از آسمان می داند رنه گنون را فوق بشر معرفی می کند.¨"

مخالفت علمای حوزوی با علوم جدید
از این مختصر به روشنی استنباط می وشد که رنه گنون فرانسوی ِ نومسلمان و شخص استاد سید حسین نصر، با علمای متحجّر حوزوی ما در قرن اخیر مانند شیخ فضل الله نوری، آیت الله خمینی، آیت الله مصباح یزدی و صدها آخوند دیگر از دوران صفویه تا به امروز، در دشمنی با علم جدید مطلقاٌ تفاوتی ندارند.
مگر جز این است که آخوندهای ما در یک صدسال گذشته در برابر تحصیلات جدید- حتی دربارۀ تأسیس دبستانها- به مقاومت پرداختند و عوام الناس و اراذل و اوباش را برای تعطیل این گونه مدرسه ها به میدان فرستادند. در تمام موارد بهانۀ آنان چیزی جز این نبود که بچه ها در این مدرسه ها بی دین می شوند! من در این جا، فقط به چند مورد درگیریهای آخوندها با مطلق علم جدید اشاره می کنم و می گذرم:
میرزا حسن رشدیه از ملازادگان تبریز در جوانی به بیروت رفت و دبستانهای آن شهر را دید و شیوۀ معلمی را از آنان یاد گرفت و چون به تبریز بازگشت در سال 1267 هجری قمری به مانند دیگر مکتب داران مسجدی را در ششکلان گرفت. شاگردان را مانند دیگر مکتبها روی زمین نشانید با این تفاوت که در جلو شاگردان "پیش تخته" نهاد، بر خلاف دیگر مکتبها الفبا را در مدتی کوتاه به شیوۀ آسان به شاگردان آموخت، و بر تابلویی نیز نام " مدرسۀ رشدیه" را نوشت و بالای در آویخت. با آن که وی مطلقا در مدرسۀ خود چیزی از علوم جدید نمی آموخت، ملایان به بهانۀ این که تعلیم الفبا دگرگون شده است، او را از مسجد بیرون کردند. وی چند سال بعد با پول خود در مسجد شیخ الاسلام تبریز مدرسه ای دائر کرد. این بار نیمکت و تختۀ سیاه هم فراهم کرد. همین که شاگردان در آن مدرسه به درس خواندن پرداختند، بار دیگر آخوندهای شهر اظهار نارضایی کردند و روزی به تحریک آنان طلبه ها به آن جا ریختند و همۀ نیمکتها و تخته ها را شکستند و مدرسه را برهم زدند¨.
مردم در برابر این به اصطلاح روحانیون از پای ننشستند. در سال 1317 مدرسۀ دیگری به نام تربیت در آن شهر افتتاح شد. این بار نیز آخوندی به نام طالب حق که از هند آمده بود، به مخالفت با مدارس جدید پرداخت. وی بر سر منبر خطاب به مردم گفت:
گوهر گرانبهای شریعت، دست فرسودِ علم جغرافیا و زبان ایتالیا و فرانسوی شده... نگذارید عَلَمی را که نیاکان شما برافراشتند به دست این قوم فرومایه که خود را فرنگی مآب می نامند سرنگون گردد...
پس از سخنان طالب حق، طلاب و اراذل و اوباش آن مدرسه را هم ویران کردند.
چند سال بعد، بار دیگر در تبریز ملایان به غارت و ویران ساختن چند مدرسه ای که در شهر تأسیس شده بود پرداختند. این بار، عدم رضایت بازاریان را از حضور مردی بلژیکی به نام پریم در ادارۀ گمرک بهانه قرار دادند، مردم را در مسجد شاهزاده جمع کردند و آخوندی به نام سیدمحمد یزدی بر منبر رفت و گفت:
دین شما از دست رفت، در شهر مسلمان میخانه ها باز شد، در شهر مسلمان معلم خانه ها (مقصود دبستانهایی ست که به جای مکتبخانه ها تأسیس شده بود) اطفال شما را از دین به در کردند، نان و گوشت شما را سپرده به دست بیگانگان و کفار کردند... در این شهر سه چیز نباید وجود داشته باشد: میخانه، معلم خانه و مسیو پریم¨.
پس بار دیگر طلاب و اراذل و اوباش همۀ مدارس و میخانه های شهر را غارت و ویران کردند. آن گاه محمدعلی میرزا ولیعهد که مقرّش در تبریز بود، دستخطی به این شرح صادر کرد که در منابر بخوانند:
آقایان مجتمعین مسجد شاهزاده، مسیو پریم را الان روانه کردم، آنچه میخانه و معلم خانه بود قدغن کردم که هم را ببندند، متفرق شده، به دعاگویی مشغول شوید. امضاء ولیعهد¨.
در نهضت مشروطه، از یک طرف مستبدان که در رآس آنان شیخ فضل الله نوری قرار داشت، مشروطه خواهان را لاقید، لاابالی، لامذهب، منکر شریعت، و معتقد به طبیعت می نامیدند، و از جمله تأسیس مدارس دخترانه را با گستاخی تمام در شمار "اشاعۀ فاحشه خانه" قلمداد می کردند¨، و از سوی دیگر محمدعلی شاه دست در دست لیاخوف و شاپشال روسی با تأیید ضمنی شیخ فضل الله نوری و دیگر روحانیون مستبد، مجلس شورای ملی را به توپ بست و مشروطیت را با پشتیبانی آخوندها تعطیل کرد. ولی سرانجام در برابر مقاومت مشروطه خواهان شکست خورد، از سلطنت عزل گردید، و به سفارت روس پناه برد، و شیخ فضل الله نوری هم اعدام گردید. از آن به بعد تأسیس مدارس جدید به شیوۀ اروپایی رو به افزایش نهاد، گرچه ملایان از مخالفت خود در این باب دست برنمی داشتند و همچنان به تحریک عوام الناس می پرداختند.
دکتر عیسی صدیق: مخالفت روحانیون با مدارس جدید
دنبالۀ این ماجرا را از زبان دکتر عیسی صدیق بشنویم. وی نوشته است:
پس از تغییر منزل مرا به مدرسۀ کمالیه نزدیک مسجد معیّر گذاشتند. این مدرسه تحت نظر حاج میرزا یحیی دولت آبادی بود. " یک سالی در این جا به تحصیل اشتغال داشتم که روزی پدرم مرا به مدرسۀ سیدنصرالدین برد و آخوند ملاهاشم که در آن جا حجره داشت سپرد..." در حدود دو سال در آن مدرسه درس خواندم. "علت بیرون آوردن من از مدرسۀ کمالیه این بود که مردم مقدس به تبعیت از روحانیونِ عصر، رفتن به مدارس جدید را جائز نمی شمردند و آنها را باعث سستی عقیده و ایمان می دانستند." مؤسس و مدیر مدرسۀ کمالیه مرتضی خان باآن که آداب و رسوم مذهبی را دقیقا مراعات می کرد و با علما و پیشنمازان و مجتهدین محله مانند... روابط حسنه داشت... با این وصف از گزند و آزار معاندین و کهنه پرستان و متعصبین افراطی مصون نبود. در تمام کوچه هایی که به مدخل مدرسۀ کمالیه ختم می شد بر دیوارها با گچ و زغال به خط درشت نوشته بودند: مرتضی خان مدیر مدرسۀ کمالیه بابی ست. بعضی از اراذل را نیز تحریک می کردند که در موقع عبور او از کوچه و بازار کلمات زشت بر زبان آورند. یک روز هم که آن خدمتگزار فداکار به فاصلۀ چند متر مقدّم بر صف ما از مدرسه به خانه می رفت، از پشت بام مشرف به کوچه یک سینی از خاکستر بر سر او می ریختند¨.
وی بعد به کوشش یکی از خویشان برای ادامۀ تحصیل به دارالفنون می رود و در سال دوم آن پذیرفته می شود. نوشته است هر روز عصر:
پس از زنگ آخر به خانه بازمی گشتم، در بین راه مخصوصا چهارراه عباس آباد کسبه و پیشه وران متعصبی بودند که مرا می شناختند و هر روز که ناگزیر بودم از آن جا عبور کنم کلماتی که حاکی از انزجار آنها نسبت به دارالفنون و تحصیلات جدید بود به زبان می آوردند و من از ترس لب نمی گشودم¨.
او در کلاس سوم دارالفنون "هندسه فضایی، جبر و مقابله، جغرافیا، تاریخ عمومی، تاریخ طبیعی، نقشه کشی، زبان فرانسه، فیزیک و شیمی"¨ می خوانده، و به یقین در درس شیمی قانون لاوازیه را نیز خوانده بوده است، مع هذا از ادای فرایض دینی غافل نبوده، زیرا نوشته است: هر روز پس از ورود به منزل نماز می خواندم و به فراگرفتن دروس روز مشغول می شدم و زودتر شامی خورده به خواب می رفتم. دو ساعت قبل از طلوع آفتاب برمی خاستم و بقیه دروس را یاد می گرفتم. سپس به اداء فریضه می پرداختم¨...
باج دادن دو پادشاه قاجاری به روحانیون
از آنچه گذشت روشن می گردد که آخوندها به طور کلی به جز "مکتبخانه" و "مدرسۀ طلبگی"- یعنی مدرسه های سنّتی- هیچ مدرسۀ دیگری را قبول نداشتند، حتی دبستان یک کلاسۀ میرزا حسن رشدیه را در تبریز. در ضمن قدرت آنان به حدی بوده است که وقتی در اوان سلطنت ناصرالدین شاه دارالفنون افتتاح گردید، مدرسه ای که در آن علوم جدید: دواسازی، طب و جراحی، مهندسی، معدن شناسی، توپخانه، سواره نظام، و پیاده نظام، علاوه بر زبان فرانسه و تاریخ و جغرافیا و طبیعیات، ریاضیات تدریس می شد، و هفت تن معلم اروپایی – که آخوندها آنان را "کافر" و "نجس" می دانستند- استادان علوم جدید مدرسه بودند، شاه ناچار گردید برای اسکات آخوندها به باج دادن به آنها تن دردهد و دو ایرانی واجد شرایط را، یکی به عنوان "اذان گو" و دیگری را به عنوان "پیشنماز" به خدمت در دارالفنون بگمارد، تا اولی در مدرسه به موقع اذان بگوید و دیگری امامت شاگردان را در هنگام اقامۀ نماز به عهده بگیرد¨.
در دارالفنون تبریز که از آن با نام "مدرسۀ مظفری" نیز یاد شده است و در آن زبانهای فارسی، عربی، فرانسه، طب، هندسه، پیاده نظام، توپخانه، دواسازی و ریاضیات تدریس می گردیده است، نیز یک تن به عنوان "پیشنماز" از جمله حقوق بگیران مدرسه بوده است¨.
در جمهوری اسلامی، حوزۀ علمیۀ قم به مرور جانشین وزارت آموزش و پرورش می شود
بدین ترتیب ملاحظه می کنید که بین رنه گنون فرانسویِ نومسلمان و استاد سید حسین نصر فارغ التحصیل دانشگاه هاروارد، از یک طرف، و علمای حوزوی ما از طرف دیگر، در مخالفت با علم جدید تفاوتی وجود ندارد. در دو سه دهۀ اخیر نیز طالبان در افغانستان، و گردانندگان چندهزار مدرسۀ قرآنی در پاکستان¨، و نیز جمهوری اسلامی ایران هر یک به گونه ای در مخالفت با علوم تجربی و مدارس جدیدو حتی علوم انسانی در همین راه گام برمی دارند. چنان که در یکی دو سال اخیر حکومت اسلامی ایران به دو کار- به موازات یکدیگر- در همین زمینه دست زده است:
حکومت اسلامی با تمام تغییراتی که در سی سال گذشته در برنامۀ مدارس به وجود آورده است، هنوز معتقد است که سیستم فعلی آموزش و پرورش غربی ست و بر مبنای فکری سکولار بنا شده است، بنابراین باید "متحول" شود. در اجرای این مقصود "سازمان اوقاف و امور خیریۀ جمهوری اسلامی"، مدارس اسلامی با عنوان "معارف" تأسیس می کند که از مقطع ابتدایی تا دبیرستان را دربرمی گیرد. حیدر مصلحی رئیس سازمان اوقاف و امور خیریۀ ایران به خبرگزاری مهر گفته است:
"دو مدرسه در حوزۀ معارف تحت پوشش امامزاده ها تأسیس شده است و در نظر داریم با هزینۀ امامزاده ها فضای فرهنگی ویژه ای را در حوزۀ معارف به وجود آوریم. رئیس سازمان اوقاف همچنین تاکید کرده است که با آموزش و پرورش توافقی داشته ایم و در سال آینده ( 1387) تعداد زیادی از این مدارس را تأسیس خواهیم کرد...". "وزارت آموزش و پرورش طرحهای مشترکی با حوزۀ علمیه در دست اجرا دارد که بخشی از آن مربوط به برنامه ریزی در زمینۀ کتابهای درسی ست. از جملۀ این تحولات تاکید دارد که باید محتوای کتابهای درسی دختران و پسران با هم متفاوت باشد چون دخترها و پسرها با هم متفاوتند و دلیلی ندارد که آموزش و پرورش این تفاوتها را در نظر نگیرد....¨"
دیگر آن که، معاون مالی و اداری مرکز مدیریت حوزه های علمیۀ خواهران گفت:
تفاهم نامۀ واگذاری بیش از چهارهزار مدرسه در سراسر کشور به امضای مدیر حوزۀ علمیۀ قم و وزیر آموزش و پرورش رسید... در این تفاهم نامه که به امضای آیت الله مقتدایی به نمایندگی از حوزۀ علمیه و علی احمدی وزیر آموزش و پرورش رسید، چهارهزارو دویست واحد آموزشی در مقاطع ابتدایی، راهنمایی و دبیرستان به مدت پنج سال به مراکز حوزوی واگذار می شود... پیش بینی می شود با تدوین این مقررات، گروهی از این مدارس در مهرماه سال جاری ( 1388) به حوزه های علمیه واگذار شود¨.
رهبر جمهوری اسلامی: تدریس "علوم انسانی" موجب بی اعتقادی به تعالیم الهی و اسلامی ست
در تاریخ هشت شهریور 1388، آیت الله خامنه ای رهبر حکومت اسلامی ایران، در جمع شماری از استادان، اعضای هیأتهای علمی، و رؤسای دانشگاههای ایران آشکارا به جنگ علوم انسانی در دانشگاهها رفت و اظهار داشت: "آموزش بسیاری از علوم انسانی در دانشگاهها باعث بی اعتقادی به تعالیم الهی واسلامی می شود. وی همچنین شمار استادان معتقد به جهان بینی اسلامی در دانشگاهها را کم ارزیابی کرد" و "تحصیل حدود دو میلیون نفر از سه و نیم میلیون دانشجو در ایران در رشته های علوم انسانی را مایۀ نگرانی دانست. زیرا توانایی مراکز علمی و دانشگاهها در زمینۀ کار بومی و تحقیقات اسلامی در علوم انسانی و همچنین تعداد اساتید مبرز و معتقد به جهان بینی اسلامی رشته های علوم انسانی در حد این تعداد دانشجو نیست." وی افزود:"بسیاری از علوم انسانی مبتنی بر فلسفه هایی ست که مبانی آنها مادیگری و بی اعتقادی به تعالیم الهی و اسلامی ست و آموزش این علوم موجب بی اعتقادی به تعالیم الهی و اسلامی می شود و آموزش این علوم انسانی در دانشگاهها منجر به ترویج شکاکیت و تردید در مبانی دینی و اعتقادی خواهد شد.¨"
اگر تاکنون در حکومت اسلامی، به زنان اجازه داده نمی شد در برخی از رشته ها در دانشگاهها به تحصیل بپردازند، از این به بعد زنان و مردان متساویا اجازه نخواهند یافت درشماری قابل توجه از رشته های علوم انسانی ثبت نام کنند.

استاد سید حسین نصر و خیام
برگردیم به دنبالۀ مصاحبۀ روزنامۀ اطلاعات با استاد سید حسین نصر. در این مصاحبه با تکیه بر مکتب "سنّت جاویدان"، وی به پرسشهای مصاحبه کننده دربارۀ مسائلی مانند "هدف زندگی"، "چه هدفی را می توان برای زندگی تصور کرد"،"فهم زندگی چه تأثیری در خود زندگی دارد"و ... پاسخ داده است، و آن گاه مصاحبه کننده از او پرسیده است: "به نظر شما مولانا به معنای زندگی نزدیکتر است یا حافظ؟" و "در این میان نگاه خیام نیشابوری به زندگی را چگونه ارزیابی می کنید؟" استاد در جواب سؤال مربوط به مولانا و حافظ گفته است:
مولانا عارف بزرگی ست... و در واقع انسان کامل بود. به نظر بنده مقام معنوی مولانا از حافظ برتر است. از طرف دیگر حافظ یک شاعر الهی است. من حافظ را بزرگترین شاعر فارسی زبان می دانم...
از پاسخی که استاد به سؤال دوم خبرنگار اطلاعات دربارۀ خیام داده است نمی توان به سادگی گذشت. وی در پاسخ این سؤال که نگاه خیام را به زندگی، چگونه ارزیابی می کنید، گفته است:
نظر من نسبت به خیام با خیلی از افراد فرق دارد و آن را در یک مقاله نوشته ام. خیلیها خیام را فردی شکاک می دانند. من فکر می کنم چون او به عنوان مثال گفته است:
چون عاقبت کار جهان نیستی است
انگار که نیستی، چو هستی، خوش باش
مردم که این قبیل اشعار را می خوانند، خیال می کنند "خوش باش" به معنای لذت طلبی و لذت گرایی است و خیام مثل اپیکوریان قدیم و اپیکوریان یونان بوده. من اصلا چنین اعتقادی ندارم.باید توجه داشت که خیام چنان عالم دینی بزرگی بود که قاضی فارس نامه ای به او نوشته و از او فتوا خواسته است. او یکی از بزرگترین ریاضیدانان تاریخ است و در فلسفه نیز پیرو ابن سیناست.... در مجموع به نظر من خیام شاعری ست که زوال دنیا و گذران بودن همه چیز و نسبی بودن تمام تصورات ذهنی در مقابل حقیقت بیکران حق را به خوبی بیان کرده است. من وقتی رباعیات خیام را می خوانم، از این دید می خوانم، نه از دید یک شکاک مثل صادق هدایت که به خیام بسیار ارادت داشت. بسیاری از شکاکان و بی دینان دوران جدید به خیام گرایش فراوانی داشتند، هنوز هم دارند، چون می خواستند و می خواهند توسط او یک نوع پیش درآمد تاریخی برای جهان بینی خودشان ایجاد کنند.
استاد سید حسین نصر با نظر کسانی که خیام را فردی شکاک می دانند، یا عبارت "خوش باش" را در این رباعی:
خیام اگر ز باده مستی خوش باش
با ماهرخی اگر نشستی خوش باش
چون عاقبت کار جهان نیستی است
انگار که نیستی، چو هستی، خوش باش
به معنای "لذت طلبی" و "لذت گرایی" می دانند و خیام را در ردیف اپیکوریان می پندارند، مخالف است. چرا؟
چون به عقیدۀ وی، خیام چنان عالم دینی بزرگی بوده است که قاضی فارس به او نامه نوشته و از وی فتوا خواسته است. و آن گاه استاد نصر به صادق هدایت و بسیاری از "شکاکان و بی دینان دوران جدید" اشاره کرده است که می خواهند با تکیه بر رباعیات خیام یک پیش درآمد تاریخی برای جهان بینی خود ایجاد کنند.
به نظر بنده هر کس، و از جمله استاد سید حسین نصر حق دارد در هر مورد، رأی خود را ولو مخالف نظر دیگران باشد اظهار کند. ولی دربارۀ این که گفته است خیام عالم دینی بزرگی بوده است و صاحب فتوا، احتیاج به ارائۀ اسناد معتبر دارد، چون تاکنون کسی از صاحبنظران در این باب سخنی نگفته است، در حالی که دربارۀ الحاد و زندیق بودن خیام، هم در گذشته و هم در روزگار ما، افراد متعددی دادِ سخن داده اند. درست است که استاد نصر در همین مختصری که از وی نقل کردم به یکی از مقاله های خود دربارۀ خیام اشاره کرده، ولی نگفته است کدام مقاله. گمان من آن است که مقصود وی مقاله ای ست که در سال 2009 با عنوان PoetScientist Khayyam as Philosopher نوشته است. آن مقاله را ندیده ام،ولو وی در آن مقاله مأخذی هم برای مدعای خود ارائه داده باشد، به دلیل عقلی نمی توان آن را پذیرفت. چرا؟ زیرا معقول به نظر نمی رسد که یکی از قاضیان فارس در جنوب ایران، از خیام، ساکن نیشابور در شمال شرق ایران- با فاصلۀ صدها فرسخ- آن هم در روزگاری که از تلفن و ای میل و امثال آن خبری نبوده است فتوا خواسته باشد، در حالی که به یقین در آن زمان دهها مفتی طراز اول در فارس وجود داشته اند.
دیگر آن که استاد سیدحسین نصر- دارای درجات فوق لیسانس و دکتری فیزیک، زمین شناسی، ژئوفیزیک، و تاریخ علم و فلسفه با گرایش علوم اسلامی از دانشگاههای معتبر MIT و هاروارد¨، بی آن که در امریکا به تحصیل اسلام شناسی پرداخته باشد و یا در حوزه های علمیۀ قم و نجف به درجۀ اجتهاد نائل آمده باشد- در یک بحث علمی، به جای آن که با مخالفان خود به صورت معقول و منطقی سخن بگوید، چرا به مانند آخوندهای متعصب، چماق تکفیر در دست کسانی را که عقیده ای جز او دارند " بی دینان دوران جدید" خوانده است.
چقدر اظهار نظر وی در قرن پانزدهم هجری قمری ( قرن بیست و یکم میلادی) در این باب شبیه است به اظهارنظر شیخ نجم الدین رازی مؤلف کتاب مرصادالعباد در قرن هفتم هجری قمری. او در کتاب خود پس از نقل دو رباعی زیر از خیام:
در دایره کامدن و رفتن ماست
او را نه بدایت نه نهایت پیداست
کس می نزند دمی در این عالم راست
کاین آمدن از کجا و رفتن به کجاست؟
*
دارنده چو ترکیب طبایع آراست
باز از چه، قِبَل فکندش اندر کم و کاست
گر زشت آمد پس این صُوَر عیب کراست
ور خوب آمد خرابی از بهر چراست
خیام را سرگشته و غافل و گمگشتۀ عاطل خوانده است:
بیچاره فلسفی و دهری و طبایعی که از این هر دو مقام محرومند و سرگشته و گمگشته، تا یکی از فضلا که به نزد ایشان به فضل و حکمت و کیاست معروف و مشهور است و آن عمر خیام است از غایت حیرت درتیه ضلالت او را جنس این بیتها می باید گفت و اظهار نابینایی کرد.
یا: اما آنچ حکمت در میراندن بعد از حیات و زنده کردن بعد از ممات چه بود؟ تا جواب آن سرگشتۀ غافل و گمگشتۀ عاطل گفته آید¨.
گمان نبرید که تنها نجم الدین رازی بوده است که در هشت قرن پیش خیام را به سبب سرودن این رباعیها مورد حمله قرار داده است. خیر. مؤمنان دیگری نیز بوده اند و هستند که برای ثواب اخروی، خیام را به زبان فارسی و عربی مورد بی حرمتی قرار داده اند که از جملۀ آنهاست قاضی نظام الدین اصفهانی از شعرا و ادبای ذواللسانین قرن هفتم که رباعی "دارنده چو ترکیب طبایع آراست..." خیام را در چهار رباعی به زبان عربی جواب داده است. این کار تا روزگار ما نیز ادامه داشته است، چنان که به یاد دارم پس از شهریور ماه 1320 و حملۀ متفقین به ایران و تبعید رضاشاه از طرف دولت انگلیس به جزیرۀ موریس، که دکان دینداران بار دیگر در ایران رونق گرفت، روزنامه ای در تهران منتشر می گردید که نامش را به خاطر ندارم، در صفحه اول هر شمارۀ آن، در سمت راستِ نامِ روزنامه، یکی از رباعیات خیام چاپ می شد، و در سمت دیگر آن ، رباعیی از شاعری در ردّ رباعی خیام. ولی آنچه دربارۀ خیام و رباعیان او کاملا تازگی دارد آن است که استاد سیدحسین نصر، نه خیام، بلکه صدها هزارتن از خوانندگان ایرانی و غیر ایرانی ( پس از ترجمۀ فیتزجرالد) رباعیات خیام را در سراسر جهان که عبارت "خوش باش" را به لذت طلبی و لذت گرایی معنی می کنند "بی دین" خوانده است، آیا از استادی که ارادتمندانش از وی با عنوانهای "حکیم فرزانه" و "فیلسوف ارجمند" یاد می کنند¨، چنین اظهارنظری پذیرفتنی ست؟
مقایسه کنیم نظر استادسیدحسین نصر را دربارۀ کسانی که معتقدند خیام مردم را به خوش باشی دعوت کرده است، با اظهار نظر محمدعلی فروغی دربارۀ مخالفان خیام که وی را زندیق و کافر می دانسته اند.
فروغی، در مقدمه ای که در سال 1321 خورشیدی بر کتاب رباعیات حکیم خیام نیشابوری نوشته، ضمن اشاره به آنچه مخالفان خیام در زمینه های مختلف دربارۀ او نوشته اند، و از جمله این که برخی از رباعیاتش را دلیل بر کفر و زندقۀ او دانسته اند، این طور اظهار نظر کرده است:
کسانی که رباعیات خیام را دلیل بر کفر و زندقۀ او دانسته اند غافل بوده اند که این جستجوی حقیقت با دین و ایمان منافی نیست و چه مانعی دارد که کسی بر حسب ایمان قلبی یا دلایل فلسفی به وجود صانع مدرک یقین داشته باشد و همۀ تکالیف شرعی خود را به جا بیاورد و بگوید من از کار دنیا سردرنیاوردم یعنی حکمت کار خدا را نیافتم، بلکه اگر نگوید عجب است زیرا که فهم بشر از دریافت حکمت کار خدا عاجز است و اگر عاجز نبود، بشر نبود و اگر این اقرار به جهل و اظهار حیرانی کفر است پس چرا پیغمبر اکرم فرمود: ما عرفناک حق معرفتک؟ حق این است که آن کس که این پرسشها را می کند دیندار است زیرا معلوم می شود به حقیقتی قائل است که آن را درنیافته و می جوید... پس کسی که خیام را از جهت اظهار حیرانی در کار جهان سرزنش می کند ملتفت نیست که خود نیز چیزی درنیافته است و جهل مرکب دارد یا معنی حرفش این است که حقیقت منم. سرِ اطاعت پیش بیار و فضولی مکن و عقلی را که خدا به تو داده تا حقیقت بجویی کنار بگذار. و این در شرع حکمت و معرفت کفر است و اگر اعتراض این است که چرا به این بیان می گویی فراموش کرده است که این شعر است و لحن سخن شعری غیر از لحن تعلیم دین و فلسفه است و هر سخن جایی و هر نکته مکانی دارد¨.
ملاحظه می فرمایید که تفاوت ره از کجاست تا به کجا. فروغی به افرادی که خیام را کافر و زندیق می دانند با چه استدلال معقولی پاسخ می دهد، و استاد سیدحسین نصر صدها هزار تن از ایرانیان و غیرایرانیانی که فقط عبارت "خوش باش" را برخلاف عقیدۀ او، به معنی "لذت طلبی" می دانند " بی دینان دوران جدید" می خواند! و بر آنان می تازد. شگفتا، تاکنون آخوندها و "علما"ی حوزوی ما افرادی را که برخلاف عقیدۀ آنان چیزی می گفتند "کافر" و "لامذهب" و "مرتد" می خواندند و آنان را به قتل می رسانیدند، اینک این حربه را استادسیدحسین نصر، در قلب امریکا و در حالی که در زندگی روانۀ خود، در سلامت و بیماری، از تمام مزایای علوم جدید و فناوری استفاده می کند، به دست گرفته است.

استاد شعر هم می گوید
در پایان، موضوع دیگری را دربارۀ این "مصاحبه" یا "گفتگو" نباید ناگفته بگذاریم. و آن، این است که کریم فیضی خبرنگار اطلاعات، برخلاف عرف معمول خبرنگاران، به جای آن که خود دربارۀ موضوعهای مورد علاقه اش از استاد سیدحسین نصر پرسشهایی بکند و پاسخ بشنود، این مصاحبه شونده بوده است که پیش از مصاحبه، سؤالاتی را که خبرنگار باید از وی بکند، نوشته و به دستش داده است تا وی یکایک آنها را به ترتیب مطرح کند و جواب کتبی استاد را که از پیش آماده بوده است، دریافت کند.
پرسشهایی از نوع: "در دوران امر بین فیزیک و متافیزیک، زندگی تا چه حد فیزیکی و تا چه حد متافیزیکی ست؟"، "به نظر شما آیا میان زندگی و زبان رابطه ای وجود دارد؟"، "برخی با استناد به "الناس ینام" استدلال کرده اند که زندگی یک خواب است، آیا می توان این موضوع را قبول کرد؟"... نمی تواند پرسشهای خبرنگار روزنامۀ اطلاعات باشد. اینها پرسشهای دقیقی ست که استاد برای طرح نظریات خود نوشته و به دست خبرنگار داده است. اگر کسی در این باب اندک تردیدی دارد، به آخرین سؤال خبرنگار از استاد توجه نماید:
از شما بابت این گفتگو بسیار ممنونم. می ماند یک بیت شعر که می خواهم بخوانید و ختم کلام.
می خواهید شعری از خودم بخوانم یا شعر شاعران دیگر را بخوانم؟
از شعرهای خودتان بخوانید که خیلی بهتر است.
- بسیار خب. چون ذکری از مرحوم علامه طباطبایی شد و ماباایشان بحثی می کردیم، شعری را می خوانم که مبتنی بر آن بحثهاست:
دین حق را نیست حدی در ظهور
می درخشد بر من و تو همچو حور
گه پدید آید به اشکال بتان
گه تجلی می کند بر کوه نور
من شاعر نیستم، ولی گاه گاهی ابیاتی به ذهنم می آید.
بی تردید استاد سید حسین نصر که به هنرهای بسیار آراسته است، در پایان این "مصاحبه" خواسته است به همگان اعلام کند که به مانند عالمانی چون ابن سینا و باباافضل کاشانی و ... گاه گاه شعری هم می سراید و برای اعلام این مطلب، که از آن بیخبر بودیم، چه جایی بهتر از روزنامۀ اطلاعات!
محال و ممتنع است که در پایان مصاحبۀ طولانی دربارۀ مکتب "سنّت جاویدان"، به ذهن خبرنگار خطور کرده باشد که از مصاحبه شونده بخواهد یک بیت شعر برای من بخوانید!

یادداشتها:
مورخ 3324 زندگی، سنّت و تجدد"، گفتگو با دکتر سید حسین نصر، روزنامۀ اطلاعات بین المللی، شمارۀ¨
هفده تیر 1387، صفحه شش. در زیر عنوان "اشاره" آمده است: "متن این گفتگو { را} که از روزنامۀ اطلاعات {تهران} برگرفته شده است با هم می خوانیم."

¨جهانگیر شمس آوری، "دو فیلسوف در دو جهت با تجدد و بر تجدد"، ایرانشناسی، سال بیست و یک ، شمارۀ یک ( بهار 1388)، ص 28-40.
¨همان، 30.
¨همان، 37.
¨همان، 36.
¨همان، 32.
¨همان،همان.
¨احمد کسروی، تاریخ مشروطۀ ایران، انتشارات امیرکبیر، چاپ یازدهم، تهران،خرداد 1354،ص. 21.
¨تاریخ فرهنگ آذربایجان، چاپ 1332، ص. 64-66؛ تاریخ مشروطۀ ایران، ص. 31.
¨تاریخ فرهنگ آذربایجان، ص. 64-66.
¨تاریخ مشروطۀ ایران، به نقل از یکی از "لایحه های بست نشینان" ،ص. 415-416.
¨ دکتر عیسی صدیق، یادگار عمر، شرکت سهامی طبع کتاب، تهران، جلد اول، چاپ دوم، 1340، ص. 13-16.
¨همان، ص. 33.
¨همان، ص. 34.
¨همان، ص. 33.
¨حسن محبوبی اردکانی. تاریخ تحول دانشگاه تهران و مؤسسات عالی آموزشی در عصر خجستۀ پهلوی، دانشگاه تهران، 1350، ص. 317 به بعد.
¨همان.
¨مصطفی دانش، سوء استفاده از کلام خدا، خاورمیانه در کوران بنیادگرایی،شرکت کتاب،1383/2004، ص. 201-207.
¨"تحت پوشش و با هزینۀ "امامزاده"ها سازمان اوقاف "مدارس معارف" تأسیس می کند."روزنامۀ کیهان،لندن،شماره 1197، مورخ 16 تا 22 اسفند 1386، ص. 4.
¨" واگذاری چهارهزار و دویست مدرسه به حوزۀ علمیه"، مجله خواندنی، سال هفت، شماره 55، خرداد 1388، ص. 14.
¨" ابراز نگرانی آیت الله خامنه ای از آموزش علوم انسانی در دانشگاهها" به نقل ازBBC Persian ، دوشنبه 31 اوت 2009/نه شهریور 1388.
¨در ترجمۀ کتاب نیاز به علم مقدس تألیف استاد نصر، وی به این شرح معرفی شده است: "دکتر نصر در سال 1312 در تهران متولد شد. در سیزده سالگی رهسپار امریکا شد و در آنجا دورۀ دبیرستان را به اتمام رساند. سپس به مؤسسۀ فنآوری ماساچوست (MIT) وارد شد و در 1333 ( 1954) به اخذ مدرک کارشناسی فیزیک موفق شد... سپس به دانشگاه هاروارد راه یافت و در زمین شناسی و ژئوفیزیک در سال 1335 ( 1956) کارشناسی ارشد، و در تاریخ علم و فلسفه با گرایش علوم اسلامی در سال 1337 ( 1958) دکترا گرفت.
موضوعی که بسیار عجیب می نماید آن است که دکتر نصر را خانواده اش در حدود سال 1325 که جنگ دوم جهانی تازه به پایان رسیده بود، و در حالی که طفلی سیزده ساله بوده است به آمریکا فرستادند. در آن سالها بسیار بندرت خانواده های سرشناس و متمکن کودکی را در این سن و سال به اروپا می فرستادند تا چه رسد به امریکا. آن زمان را با سالها شکوفایی اقتصادی اواخر سلطنت محمدرضاشاه، که تعداد قابل توجهی از خانواده ها، فرزندان خردسال خود را برای تحصیل به اروپا و امریکا می فرستادند، نباید مقایسه کرد.گمان نویسندۀ این سطور آن است که در سال 1324 و 1325 تعداد کودکان ایرانی که در دبیرستانهای امریکا درس می خوانده اند انگشت شمار بوده است . این کودک سیزده ساله،سالهای تحصیل در مدرسۀ Peddie در نیوجرسی چگونه گذرانیده است، چه کسانی سرپرستی و هدایت او را به عهده داشته اند، و او با چه کسانی دمخور بوده است!

¨ نجم الدین رازی، مرصادالعباد، به اهتمام محمد امین ریاحی، چاپ سوم، تهران، 1366، ص. 31.
¨ " ... حکیم فرزانه و فیلسوف ارجمند معاصر جناب آقای دکتر سید حسین نصر( دامت افاضاته) درگذشت مادر ارجمندتان، سرکار خانم ضیاء اشرف نصر، نوۀ شهید بزرگوار شیخ فضل الله نوری، رحمه الله علیهما را به حضرت عالی و خانواده ارجمندتان تسلیت می گوییم... دکتر غلامرضا اعوانی، دکتر مصطفی محقق داماد، دکتر شهین اعوانی، ... سید محمود دعایی." به نقل از روزنامۀ اطلاعات بین المللی، شماره 1380، مورخ اول 1386.
¨محمد علی فروغی، رباعیات حکیم عمر خیام نیشابوری، با مقدمه و حواشی به اهتمام محمدعلی فروغی و دکتر غنی، تهران، 1321، ص. 12 و 13.

Sunday

دیگر انشاءالله گربه هست گفتن بس است/ شتر دیدی ندیدی بس است

چند نکته با شاهزاده رضا پهلوی: در ادبیات فارسی این واژه وارداتی بازجویان ِ " موضع ام مشخص هست" یعنی چه؟ این چه ارج گذاشتن به زبان فارسی است که تقلید وار از هر واژه غلطی استفاده می کنید/ در ضمن در همین مملکت امریکا آیا دست درازی به واژه دموک...راسی یعنی هر شخص امریکایی می تواند هر نوع پرچمی را انتخاب کند/ دریغ دریغ که شما از ایران دور افتاده اید


قابل توجه ایشان و دفتر البته به نام "میهن" شان که نگاهی به مقاله "اسید ابول" بیاندازند. همراهی با جماعت غارتگر سرزمین ایران یعنی معاونت در "جهل". سید تراشی تقلبی و نه غوره شدن نه مویز گشتن یکباره می شود " مارکتینگ" غربی و تبلیغ رنگ بجای "خرد". دو صد گفتار چو یک کردار نیست.... شاید متن ها سخنرانی و نامه ها را همان دفتر می نویسد... وگرنه دستبند سبز بستن و روزه گرفتن کجایش با اندیشه و خرد سرو کار دارد


کدام فرزند کوروش/ به کوروش کوروش گفتن که دهان شیرین نمی شود. این چه فرزند کوروشی است که حتی نشان سرزمین و پرچم آن دیار را هم در این بزنگاه به حربه دموکراسی و مقبول افتادن زیر پامی گذارد/ سر را از زیر برف بیرون بایست آورد...

Monday

حرف آخر

گاهی با خودم فکر می کنم شاید تجرباتی که داشته ام مرا اینچنین در برابر جمهوری اسلامی به ايستادگی فرامی خواند... با خودم می گويم نکند هموطنان تصور می کنند این موجود عجب سنگ دل و پر رو هست که به هر بازی که لحظه ای دلخوشی برای جماعت سوداگر زمانه فراهم می کند هم دلخوش نمی کند... نه هموطنان. نه. من چند چهره بازی ای از این شيادان تغذیه شده از گنداب قرنها خفقان و سرکوب و ریا دیده ام که نه با لچک مدعیان زبان مردم گشته دلم خوش می شود نه با شیفتگی رفراندوم بازي جماعت البته در خارج نشين و نه با سیاه بازي های گنجی سروش کروبی و دیگرانشان..... و دلم پر درد است از این باصطلاح هموطنانی که صدایی دارند و اينطور سرگرم بازی هایی شده اند که سی سال بلای خانمانسوز جمهوري اسلامی را چون حلوا دور سر خود چرخانده اند.... خاستگاه من و نوع نگاه وفکرم با نازنينانی عجین شده که جان پاکشان را بدور از هر ادعاي حزب و دسته و گروهی در راه راستي و آزادگی نهادند. در کنار اینان زالو صفتان را نیز دیده ام و بدتر از آنان کنج عافیت خزیدگان آسته برو آسته بیای داربست قدرت زمان شده را... با خودم می گويم اگر حیوانی چون خر یکبار پایش در چاله ای رود دیگر از آن مسیر و راه گذر نخواهد کرد چه رسد به شوق و میل ورضا صد بار پايش را در همان چاله گذارد و دریغ از فرزندان آدم نما که اين چنین کثافت جمهوری اسلامی را به گلاب تریبون هایشان و همراهی با جو و نسیم مماشت گرشان آلوده تر مي کنند که بیچاره مردم و زخم دیدگانی که به انتظار خود سقط شدن این بلا سالها جان شیرین را تلخ نموده اند....

هموطنان سعیدی سیرجانی تنها پدر من نبود. عشق به آن آب و خاک و مردمانش او را عجين با مردمان آن سرزمین نمود. آمد حرفهايش را در نامه های سرگشاده بيان داشت به همين خارج نشينان هم نکات را گفت اما این شیادان دغلباز نه تنها درک و شعور خواندن و شنیدن حرفهاي او را نداشتند که قشنگ یاد گرفتند چگونه برای سالهای ديگر عمر این ضحاک زمان را بیشتر نیز گردانند. قتل عزیزی را دیدم که همین باصطلاح صاحبان احزاب و مثلا مبارزین با جمهوری اسلامی با سکوت خویش و با نخ چرخانی تیم مصدقی و توده ای مهر تاییدی بر خزعبلات کیهان نهادند... من و درد من و واقعیتی که در جان دلم هست نمی تواند ساحل امن نشينان دفتر و دستک درست کن را ببیند و قبول داشته باشد جمهوری اسلامی را مشتی آخوند می چرخانند و بس.... زخم و عتاب و شداد بازجو را دیدم دست درازی ناشر و وزیر ارشاد را دیدم و بدتر از همه تهديد ها مسخره بازي ایرانی نمایان البته " اپوزیسیون فعال" در خارج را این چند سال شاهدش هستم..... مدتی پيش دل رنجه از این همه شیادی براي بودن در کنار دوستان جوانم شوق حرکت به ایران را داشتم و تصور می کردم آخرین تلاش را نیز صورت بده. وارد جمع آفت زده همین ایرانیان در خارج نشين شو و مگر این تنۀ به خواب رفته را به حرکتی آوری ... دیدم چنان تارهای عنکبوتی ناگسستنی تنیده شده که شیادان البته در لباس احترام و زبان ریزی نسبت به نویسنده آزاده آن سرزمین سرت را با پنبه می برند... دیدم اینها برای برنامه و کار دیگری اینجا گسيل گشته اند و در پي نگاهداري و داربست صفتی از دست درازی به منافع و شعور مردم ایران سالهاست ارتزاقی برای خویش ساخته اند و اگر از تلویزیون خودشان و در میان جمع خودشان بروی و نوشته قبله عالم گشته شان چون عباس آقای میلانی را بخوانی که ای جماعت حالیتان هست چه می گوید یکباره عقربه ها می چرخد و از ترس در رفتن تاري از این شبکه جهل و ریا سن زیاد کردگان صادراتی گسیل می شوند تا مبادا بر اعتبار نداشته امثال چنین افرادی لطمه ای وارد شود.... دیدم و چشیدم زهر جامعه ای که بجاي خواندن پرسیدن با به به گفتن دیگران مقلد وار گسیل می شوند و امر بر خودشان مشتبه نیز مي شود....
سخن را کوتاه کنم... امروز هم که می بینم تارنماهای گوناگون شده اند بلندگو جنایتکارانی چون گنجی کروبی و موسوی ... آهي می کشم که وای از عوام مدعی اندیشه و خرد...

بازي خاتمی را یادتان رفت؛ نوشته های مشق سیاه کنی اکبر گنجی را يادتان رفت؟ یادتان رفت سر تاسر این رج زدنها برای من ِ پدر کشته پاسخی و نه اشاره ای نیافتم که رهگشا به بازیگران اين جنایت باشد مگر یک حقیقت که همه گسيل اند که مبادا بازی از دست رژیم بدر افتد و چه بهتر که فردی از خودی هايشان البته به افشاگریها بپردازد! افشاگری شاید برای شمای دل خوش کرده جاي امن نشسته بود برای من نبود. و همین شماها بودید که در بوق و کرنا از بازجوي جواز روزنامه گرفته گاندی مسلمان ساختید! نویسنده زندانی ساختید مگر جنایات فراموش شود... و امروز نیز با انتشار مشق سیاه کروبی به جای بيان آنچه این جنایتکار کرد و گفت در همان البته مجلس اش! به پخش این مشق سياه ها دل خوش کنید و در بوق و کرنا باز بدمید که به به اينها به جان هم افتاده اند و افشا گري می کنند.....

بیدار نمی خواهید شوید میل خودتان اما با دو سه بلندگو قرق کردن نه من را و نه ديگر دلسوختگان را نمی توانید رنگ کنید.... امروز سه بار متن همین باصطلاح افشاگری را خواندم و باز خواندم... چه نکته اي پنهان بود که روشن شده بود؟؟؟ عینا نامه نوشتن از آن البته استاد ! شفا بگیر تا سروش که انگار مد روز شده و حالا که بایست بت اعظم فرو ریزد راه تغذیه بت زادگان مبادا بهم خورد و از قافله سودجویان قدمي عقب بمانند! بعد هم خبر مي آید آی مردم چه نشسته اید جان خانواده رفسنجانی در خطر است! فرزندان سروش در خطرند! و یکباره مي بینی عجب فرزند خلف دباغ که ملقب به فلسفه اخلاق!! نیز گشته حالا سفره های افطاری اش کمکی با مشکل روبرو شده!! آي مردم من که مردم شما حالیتان هست؟

پرسیدید راستی وقتی خمینی مرد دیگر چه نيازی به ولی فقیه ديگر بود؟ پرسیدید کروبی مسئول کشتار جوانان به نام جنگ البته مقدس را چگونه دارند رنگش می کنند و به عنوان افشاگر به خوردتان مي دهند؟ آی بینوا مردم که در سانسور و خفقان هستند و بدا به ساحل امن نشینان رهبر تراش تقلبی.
با اژدیهاکي که از بدنۀ خودش برایتان همه رقم البته مخالف نما ساخته هست دیگر این بازی تکراری را لطف کنید و اجرا کننده اش نگردید.

بر کشندگان پدر و رقصندگان بر خونش و موازی تراشان داربست جمهوري اسلامی لحظه ای آرام نخواهم گرفت

سایۀ سعیدی سیرجانی

Wednesday

مشکین قلم؟

ماندم چه عنوانی بر این چند خط بگذارم دیدم از هذیانهای سروش البته متفکر اسلامی نام نهاده شده توسط مجله تایمز لندن تا مهاجران خو کرده به حقوق بازنشستگی و فرش قرمز انداز درگیر البته با کار فرهنگی فاصله ای نیست! تثبیت مینی مالیستی سی سال به رضا خو کردگی قومی "جزیه پرداز"...همانا دو سر عبای این نکبت هزار وچهارصد و اندی ساله را همینها نگاه داشته اند مبادا " بیداری" ای رقم خورد و عوام کالانعام به یاد آنچه که در بالاخانه بکر و ناب محمدی! گشته نگاه داشته اند افتند و موارد مصرف غیر تعبدی اش....بگذریم. می خواستم از شاهکار البته هنری ناب ِ البته " ایرانیان" در خارج مقیم گشته بگویم. شاهرخ مشکین قلم. سخن را کوتاه کنم که خود بخوان روزگارِ تلخمان را. این صحنه مبادا یاد حرکات جوانک خردسال در فیلم و کتاب بادبادک ران بیاندازدتان که برای ذوق هیجانی طالبان به افغان زده لذت از صافی اسلامی گشته را رقم می زد.. که چه نشسته ایم که امریکا کجا و افغانستان کجا... همان فاطمه سلطانهای فی فی گشته سفره انداز لس آنجلس طی الطریق نموده اند و اصلا اقیانوس و تاریخ و زمان را در ایمان ناب عهد صغر جا انداخته شان کوچکترین خللی وارد ننموده و همان حرکات را یک روز با نذر و نیاز ادامه داده اند ، وقت البته شریفشان را روزی به تشییع "اسلامی گشته بنیاد ایمانی" پیکر بی جان از مسلمانی گریزانی صرف نموده اند و روزگاری درد " واجوانک مسلمان در یوسی ال اِ یشان" تلویزیونهای لاریجانی را پر صدا نمود... یکباره درد سبز بازی خواب شب و راحت روز را ازشان درربود و به جنگ شیر و خورشید به بهانه البته جنبش سبز موسوی! پرداختند ... تا امروز که جواز " اسلامی" رقص البته هنرمند "ایرانی " شان که از خسرو و شیرین و گردآفرید آغاز کرده بود را بعد از گذشت کوته زمانی خیس خوردن در بنیادهای البته " فرهنگی" رو نما می گردانند!چشم و دل عوام کالانعام سانفرانسیسکو نشین البته " ایرانی" روشن! که یک روز بی تفاوت از سخنرانی نماینده رفسنجانی هستند و چند شب بعدش یکپارچه متحد البته برای " ایران" می شوند و باز چند شب بعد فراموشکار بازی ها شوق زدۀ دیدار جوانان مستان خوان البته " ممنوع البرنامه در ایران" اما راحت جواز خروج گرفته می شوند و حسن ختام یا باب الافتتاح بازی دیگر همین شنبه دارند به نظاره رقصنده ای می روند که همین چند روز پیش در لس آنجلس به صوت اذان می رقصید!چقدر دو رویی چقدر وسط زمین و آسمان در جا زدن و چه اندازه بی هویتی. چه با پشتکار قوم اسلام عزیز در کار است که با میل و رغبت مسلمان گشتگی البته " هنرمندان" را جلوی چشمانتان بیاورد که یادتان رود جزیه چه هست و چه ها بر از این اسلام بر ایران چنگ انداخته سیرگشتگان می گذرد....دوستان مقیم سانفرانسیسکو و هموطنانی که دلخوش مرکز فرهنگی ایرانی راه انداخته شده اید این بلای "از دست دادن حس شنوایی دیداری بویایی " را به چه بهانه ایی می خواهید توجیه کنید؟ دسترسی به تلویزیونهای لاجوردی سنگر گرفته در لس آنجلس که برایتان آسان است، یوتیوب هم لبریز از این صحنه هاست... جز نام ایرانی اجراهای رقص این البته هنرمند کدام قسمت حرکات "ایرانی" بود؟ کدام حرکت البته گردآفرید " سالسا حرکات" ایرانی بود؟ کدام توجیهی را برای این حرکات با اذان دارید جز هر آنچه بنیاد البته ایمان می دهد را بخورید و دلمشغول تشویق البته " هنر ایرانی" خود را بکنید...یادمان باشد اگر رییس جمهوری تازه امریکا آمد و یادی از "خیام" کرد مبادا این تصویر خام در ذهن متبادر شود که آنچه دکان مسلمانی است را خیام شکسته.... اگر قرار است به نام خیام برنامه ای اجرا شود حتما بایست از صافی کنترل و نظارات وزارت ارشاد حی و حاضر در خاک پاک البته شیطان بزرگ صورت گیرد. آنهم دیگر با جواز احترام از نوع " کیهان هوایی، اطلاعات برای ایرانیان خارج از کشور" به البته اسلام عزیز!یادم هست سال هزار وسیصد و هفتاد بود و آقای علی تجویدی سر پیری و معرکه گیری راه انداخت. نوار صدایش را آورد که دارد قرآن را با صوت می خواند... پدر تا همان دقیقه نخست را شنید بر او شورید که تجویدی این حرکات چیست؟ آن هم در این روزگار ... دنبال چه جواز گرفتنی هستی که اینگونه کارنامه هنری خودت را خراب می کنی....... و می بینم همین داستان تکرار و باز تکرار می شود انگار نه انگار ایرانیان به میل و رضا اسلام نیاوردند. انگار نه انگار از خون مردمان گرگان جماعت سر بر آسیاب نچرخاندند... انگار نه انگار این سی سال همان بلا تکرار نشد... بس است این ریا. اسلام دست دراز به جان و مال و فرهنگ ایران شد. روحیه ایرانی بود که این همه سال با شیخ و زاهد درافتاد. دریغ و درد که از ریشه جداماندگان مدعی "ایرانی" بودن سرگرم رواج این دست درازی به نام فرهنگ اسلام هستند. کدام " فرهنگی" را اسلام داشته که من ایرانی از آن بی خبرم..... دوستان سانفرانسیسکو نشین حواستان هست؟

Thursday

برنامه ای هفتگی در رادیو طلوع

دوستان؛ هموطنان

پنجشنبه شبها به وقت تهران از ساعت ده ونیم تا یازده و نیم
میز گردی یک ساعته
در رادیو طلوع

برنامه آمد انجام شود که سرور را قطع کردند!
هنوز تاریخ و زمان روشن نیست مگر سرور مطمئن پیدا شود

Tuesday

اعتبار تاریخ روزگار ما

حضور دو بانو، به پاس دوستی و مهر اعتبار تاریخ این روزگار ماست:

http://www.youtube.com/watch?v=Nyap7PGhFBM

Saturday

نوشته ای از مهشید امیرشاهی

کاروان اکبر


نوشتهٌ مهشید امیرشاهی

(این مقاله برای سایت ایران لیبرال نوشته شده است و نقل آن فقط با ذکر منبع و نشانی آزاد است.)


من گاه از خودم می پرسم چگونه می شود مردمی که درسی خوانده اند و انتظار می رود هرّ را از برّ تشخیص دهند، دنبال آدمی کم مایه به راه می افتند و نه فقط بر خطاهایش چشم می پوشند، به او میدان جولان هم می دهند؟ مثال خمینی را نمی زنم چون هم زیاده روشن است و هم تکرار مصائبش زیاده دردناک. مثال کوچک تری را نقل می کنم:
وقتی جلال آل احمد، آخوند زادۀ طالقانی، از ده به شهر آمد و عرق خور شد، عده ای این مطلب را به حساب آزادگی و شعور اجتماعیش گذاشتند. کسی هم به روی خود نیاورد که پدر ملایش این حضرت را به عراق عرب فرستاد تا منبر نشین شود، اما حضرتش از نیمه راه برگشت و دید توده ای بازی در تهران سهل تر از عربی یاد گرفتن در نجف است. هنگامی که میان چند صاحب فکر سیاسی در زمرۀ انشعابیون بُر خورد، گروهی این موضوع رابه حساب آزادیخواهی و شعور سیاسیش گذاشتند. کسی هم متعرض این نکته نشد که حزب توده گرچه شهرتکی برای او به عنوان قلم زن دست و پا کرده بود ولی متفکر سیاسی نمی شناختش وگرنه او هم آماج دشنام هایی می شد که نثار خلیل ملکی و انور خامه ای شد.
در نتیجه جمعی، که در میانشان درس خوانده کم نبود، آل احمد را به عنوان مخالف رژیم جلو انداختند، باد در آستینش کردند، در محافل دانشگاهی زبانش شدند و پشتش سینه زدند. حتی رجوع این مرد به اصل آخوندیش و یا کج فهمی های بارزش از مسائل سیاسی سبب نشد که "سینه زنان" در بارۀ نسبت شعوری که به او داده بودند تجدید نظری کنند. حتی کمتر کسی به عیوب نوشته هایش پرداخت یا به غلط های ترجمه اش. اوضاع بر همین منوال بود تا انقلاب...

از بخت بد تاریخ مکرر شده است و گویا حالا نوبت اکبر گنجی است که پس از سال ها خدمت صادقانه به جمهوری اسلامی چند سالی است مخالف خوان شده است و جلو دار سینه زنان حرفه ای که گنده اش می کنند و هندوانه زیر بغلش می گذارند. منصفانه در اینجا باید اضافه کنم، گرچه ندانستن زبان و کمی دانش از وجوه مشترک اکبر گنجی و جلال آل احمد است، مقایسه این دو شأنی به اولی می دهد که سزاوارش نیست.
من در این نوشته طبعاً قصد انتقاد از اکبر گنجی را ندارم که روزنامه نگاری است با تحصیلات ناچیز و موقعیتش را مدیون مصیبت دیدگی و اعتصاب غذا و البته تبلیغاتی ست که در همه جا برایش انجام گرفته است. شبهه ای هم در باب توان تحلیل گری او ندارم تا جایی برای گله باقی باشد. انتقاد من در اینجا متوجه کسانی است که سبب شده اند گنجی را یابو چنان بردارد که از تعیین نوع پرچم تا تعریف جنایت علیه بشریت را یک تنه بر عهده بگیرد بی آنکه اطلاع تاریخی در بارۀ اولی داشته باشد یا سواد حقوقی در مورد آخری. ایراد به کسانی وارد است که از او نماد مخالفت با رژیمی را ساخته اند که در واقع نمی خواهد عوضش کند، به ذات اسلامیش دلبسته است، خمینی اش را قبول دارد و ادعایش "ساختن دمکراسی است از پائین"! (بدون در دست داشتن دولت!) شکایت من از دانشگاهیان و روشنفکران سیاسی ساکن امریکاست است، که مترجم و بازاریاب و مدیر روابط عمومیش شده اند و حرف هایش را به ایرانی و فرنگی می قبولانند.
اکبر گنجی اخیراً دست به نامه نگاری با صاحب منصبان جهانی گذاشته است با سرعتی که می تواند مایۀ رشک رقعه نویسان حرفه ای مسجد شاه باشد! من به دو نامۀ اخیر او اشاره می کنم: یکی خطاب به کمیساریای عالی حقوق بشر سازمان ملل متحد (با امضاهای ایرانی)، دیگری خطاب به دبیر کل این سازمان (با امضاهای فرنگی). در نامۀ اول یک ادعای محوری وجود دارد: «... امضا کنندگان ...، کارنامهٌ زمامداران سیاسی ایران را مصداق روشن جنایت علیه بشریت» می دانند؛ و دو تقاضا: به احمدی نژاد اجازۀ ورود به مجمع عمومی سازمان ملل داده نشود، و «شورا[ی امنیت] پروندهٌ سران رژیم را به عنوان "جنایت علیه بشریت" ... به دادگاه بین المللی کیفری ارسال نماید.»
مشکلات کار روشن است – آنچه روشن نیست این است که چگونه این مشکلات از دید امضا کنندگان پنهان مانده است:
اول اینکه جنایات حکومت اسلامی بر تعاریف موجود و معمول از "جنایت علیه بشریت" به آسانی منطبق نیست. احتمالاً تنها جنایات رژیم که با این اتهام می تواند محکمه پسند باشد آزار مستمر بهائیان است و کشتار زندانیان سیاسی در سال شصت و هفت، که هم جمعی است و هم به طور سیستماتیک و به دلایل مذهبی یا ایدئولوژیک انجام گرفته است. اما لابد نامه نگار خوش ندارد به آنها بپردازد چون هر دو به زمان خمینی و دستورات خمینی برمیگردد. در ضمن اصرار به اینکه با برچسب "جنایت علیه بشریت" به چند سردمدار جمهوری اسلامی حمله شود هم ظاهراً برای این است که عنوان پر طمطراق است و دهن پر کن، وگرنه جنایات دیگر رژیم هم در حد دعوای موجر و مستأجر یا اختلافات خانوادگی قلمداد نمی شود – هم چشمگیر است و هم قابل تعقیب. ولی بسیاری (مثل آقای گنجی) این عبارت را به نیت تأثیر گذاری به کار می برند و چنان نا به جا (مثل نامۀ مورد بحث) که اصل قضیه در معرض لوث شدن قرار می گیرد.
دیگر اینکه راه ندادن یک رئیس دولت به سازمانی جهانی که کشورش در آن عضویت دارد و به رسمیت هم شناخته شده است چه مفهومی دارد؟ مگر سازمان ملل "دیسکوتک" یا کلوب گلف است که به تصمیم دبیر کل هر کس را خواستند راه بدهند و هرکس را نخواستند نه؟ راه ندادن به احمدی نژاد مستلزم این است که ایران را از عضویت در سازمان ملل خلع کنند. این کار نه فقط آسان نیست، فایده اش هم نامعلوم است. گیریم چنین کاری انجام شود – کمکی به مردم ایران می کند؟
تقاضای احالهٌ پرونده به دادگاه بین المللی کیفری، ظاهراً از محکومیت عمرالبشیر الهام گرفته شده است که متأخرتر از آن است که نیاز به توضیح مفصل داشته باشد، فقط به اختصار یادآوری می کنم که حتی در مورد سودان، که وزنه ای به سنگینی ایران نیست، داستان اعلام جرم، هم در ابتدا در محافل حقوقی بین المللی واکنش هایی برانگیخت، و هم در نهایت گرچه جنجال به پا کرد ولی نتیجه ای نداد.
در جایی از این نامه آمده است: «از جهانیان و سازمان های بین المللی می خواهیم که از حقوق انسانی مردم ایران دفاع کنند». مقصود از این دفاع چیست؟ می توان از جهانیان و سازمان های بین المللی خواست از مبارزۀ مردم ایران پشتیبانی کنند ولی دفاع از حقوق آنها یعنی چه؟ اگر مقصود احقاق حق است این امر فقط بر عهدۀ خود ایرانیان است. اگر ما مدعی هستیم که صاحب حق حاکمیتیم می بایست مسئولیتی را نیز که با این حق همراه است بپذیریم. غرض از این حرف ها ظاهراً دخالت نیروی نظامی از خارج هم نیست – چون امضا کنندگان نامه در ابتدای متن سنگشان را واکنده اند که با حملهٌ نظامی مخالفند – پس لابد طالب قیمومتند، منتها این بار به دنبال قیّم فرنگی می گردند تا شیک تر از خامنه ای باشد!
این طور به نظر می رسد که انگیزهٌ نگارش نامه این توّهم است که مشکل وجود نظام اسلامی را می توان با تظلّم و در دادگاه حل کرد. خیلی صریح باید تذکر داد که خیر، چنین چیزی ممکن نیست. ایران نیاز به تغییر نظام سیاسی دارد و تغییر نظام سیاسی هر کشور کار مردم آن است نه کار دادگاه و محکمه.
برویم سر نامۀ دوم تا خوانندگان تصور نکنند آن نوع ساده لوحی که اسباب دلمشغولی من است در انحصار ایرانیان است. در اینجا عده ای از صاحب نامان جهانی بر متن پیشنهادی گنجی صحه گذاشته اند ولی دقتشان در خواندن متن بیش از گروه اول نبوده است. امضا کنندگان این نامه، که خطاب به دبیر کل سازمان ملل متحد است، خواستار «تشکیل یک کمیتۀ حقیقت یاب به منظور بررسی فرایند رأی گیری، شمارش آرا و اعلام نتایج موارد تقلب و دستکاری در آراء مردم» شده اند. ولی چند خواست بلافاصله شان اینهاست: «اعمال فشار به دولت ایران جهت ابطال انتخابات تقلبی... [اعمال فشار به دولت] برای برگزاری انتخابات آزاد ...[اعمال فشار به دولت برای] به رسمیت شناختن حق مردم...در اعتراض... به نتایج انتخابات اخیر... به رسمیت نشناختن دولت کودتایی احمدی نژاد...»
در اینجا باید پرسید پس علت وجودی کمیتۀ حقیقت یاب چیست؟ چون متقاضیان کمیته با خواست های بعدی نشان می دهند که کل حقیقت را خود در چنگال دارند، از حالا تصمیم گرفته اند که این کمیته به چه «حقایقی» باید برسد بنابراین بهتر است خودشان بی واسطه اقدام کنند! به علاوه این «فشار»ی که می گویند باید بر رژیم وارد شود از چه طریقی است؟ جنگ نیست، تحریم هم نیست – بسیار خوب، چیست؟ خامنه ای را بخوابانند و فلکش کنند؟ یا احمدی نژاد را وادارند صد بار بنویسد: «غلط کردم»؟....
در ابتدای مقاله گفتم مشکل اصلی این نیست که چرا چنین مطالب سستی از طرف اکبر گنجی منتشر شده است. از این قبیل نوشته ها ماهی چند عدد از سوی گروه های مختلف ایرانی پخش می شود و محل اعتنا هم نیست. آنچه در این مورد مهم است این است که چگونه مردمی که از آنها توقع دقّت و اطلاع می رود، ناگهان زیر چنین متونی را، گویی نخوانده، امضا می کنند. نکته قابل تأمل فقط همین است – چون نه تنها اصولاً این امر منطقی به نظر نمی رسد، مایهٌ نگرانی نیز هست – چون ردی از همان نوع عوامگرایی را بر خود دارد که در انقلاب پنجاه و هفت از روشنفکران مملکت دیدیم و ثمره اش را چشیدیم.

Thursday

برای آگاهی هموطنان

جلسه استماع در کمیته روابط خارجی کنگره، 22 ژولای 2009-08-09

موضوع: ناآرامی های ایران و سیاست های ایالات متحده

سخنرانان: عباس میلانی، کریم سجاد پور، سوزان مالونی، مایکل روبین، پاتریک کلاسون

http://www.carnegieendowment.org/files/0722_transcript_sadjadpour_hearing.pdf

خشت اول چون نهد معمار کج...

این روزهای خودنمایان بلندگوبدست برای هر گونه کنترل نمودن شکستِ در سدِ خفقان مردم با مظهر اپوزیسیون تراشی ها آغاز گشت ...این میان دلسوزی آدمخواران چند دهۀ تاریخ سرزمینمان بهتر بگویم "چگین ها" که امروزه با شیادی قصد غصب البته انقلابی همه صداهای مخالف را دارند عجیب یاد صحبتهای هندوی پیر را برایم زنده نمود. این گفته ها را از مقالۀ " با طوطیان هند" در کتاب " ای کوته آستینان" نوشته علی اکبر سعیدی سیرجانی برایتان نقل می کنم:

... چندر پیر با حوصله پرحرفی هایم را تحمل می کند و پس از پایان گرفتن توضیحاتم سئوال تازه ای مطرح می کند بمراتب بدیهی تر از سئوال نخستین که:-بفرمایید ببینم بعد از انقلابی که در کشور شما به نتیجه رسید، آیا ملت انقلابی و زمامداران فعلی به فکر تهیه قوانین باب طبع جامعه افتاده اند یا خیر؟جوابش معلوم است که البته، و در همان سال اول مجلس قانونگزاری تشکیل دادند و هم اکنون قوانین مصوب مجلس اسلامی بر کران تا کران ایران حاکم است.پیر هندو با شنیدن این اعتراف، بار دیگر سری به علامت تصدیق فرو می آورد و می پرسد:- خوب، اگر درین حال و هوایی که مملکت قانون دارد، آنهم قانونی مورد قبول قاطبۀ مردم و کسانی که بر سر کارند که به اجرای دقیق آن قانون متعدند، اگر مقام مسئولی پیدا شد و خطاب به گروهی که بخشنامه هایش را نپذیرفته اند، بجای استفاده از قوانین مصوب مملکت و استمداد از مسئولان اجرای قانون و دستگاه قضایی کشور،به تهدید پرداخت که از مردم خواهد خواست تا انقلابی رفتار کنند و دخل معترضان را بیاورند، معنی اش جز این است که کاری با قوانین و دستگاههای اجرایی ندارد، آنها را نامناسب و بی خاصیت می داند و خلق را به طغیان و قیام می خواند؟>چاره ای جز تصدیق ندارم، اما سئوالم این است که کدامین مقامی بدین حربه متوسل شده است. پیرمرد قطعه ای از روزنامه ای فارسی از کیف بغلی اش بیرون می کشد و پیش چشمم می گیرد، که بخوان و ببین وزیربهداری دولت جمهوری اسلامی ایران چگونه طبیبان کشورتان را تهدید کرده است که از ملت خواهد خواست تا انقلابی با آنان رفتار کنند.ماجرا مربوط است به مصاحبه وزیر قبلی بهداری درسال گذشته، ظاهرا جناب وزیر دستورالعملی به پزشکان داده است و تنی چند از چشم سفیدان و خیره سران این فرقه غرولندی کرده اند و وزیر عصبی مزاج برآشفته است که اگر چنان نکنند خلایق را دعوت به اقدامی انقلابی خواهد کرد. موضوع در نظر من عادی تر و ساده تر از آن است که محل اعتنایی باشد، اما مرد هندو سفت و سخت مته را روی خشخاش گذاشته است و اصرار دارد که: این عبارت یعنی مردم را به قانون شکنی دعوت کردن و قیام علیه حکومت و درهم ریختن نظام حاکم. و با استشهاد به مطالب بی اهمیتی از این دست قصد انتقامی دارد که شش سالی پیش از این بمناسبتی گفته بودم "شما هندی ها مردم عجیب و غریبی هستید، همه تان مظهرالعجایبید"، و اینک دم گرفته است که:- شما ایرانی ها مظهرالعجایبید، علمای طراز اول مذهبتان پیشوای مشروطه خواهی می شوند و هوادار نظام قانونگزاری به شیوۀ فرنگ، در میدان مرکزی پایتختتان همدستان مرد مجهول الهویۀ خارج از مذهبی اعلم علمای زمان را بردار می کشند و جماعتی از به اصطلاح شیعیان پای دارش هلهله می کنند. فرزند همین مجتهدی که در راه نگهداری نظام شریعت سرباخت، هوادار دوآتشۀ مشروطه و آزادی می شود، و فرزند او غلم ِ الحاد کمونیستی برمی دارد. هنرمند موسیقی دانتان رییس شکنجه گران عهد رضاشاهی است و مطبوعترین خوانندۀ روزگارتان عضو ساواک آریامهری. جلاد بیرحمی که در رژیم شاهنشاهیتان سالها رییس ساواک و عامل مستقیم خفقان و استبداد بوده است از فرستندۀ عراقی مردم را به آزادی خواهی و قیام علیه استبداد دعوت می کند، و علیامخدره ای که مظهر قساوت و توطئه و جنایت است در مجمع حقوق بشر به حال ستم دیدگان و در کند و زنجیر پوسیدگان اشک همدردی می ریزد و مرشد آزادی خواهی و مبارزِ با استبدادتان زیر لایحۀ امنیت اجتماعی امضاء می گذارد. جوانانی که در کشور اسلامی خودتان درس خوانده اند رها از قیود مذهبی به هزار فسق و فجور آلوده می شوند و پسر بچه هایی که به آمریکا می فرستید پس از ده بیست سالی اقامت در دیار کفر به صورت مسلمانهای دوآتشه ای برمی گردند آنهم با چه خجت دینی و تعصب مذهبی. آستین پاره های یقه چرکینتان خسم سوسیالیسم اند و شاهزاده های سرمایه دارِ غرق ناز و نعمتتان هوادار کمونیسم. طلبۀ از تجف آمده تان فکلی دوآتشه می شود و مهندس الکترونیک خوانده تان مبلغ مذهبی . نویستذه آزادی خواهتان مأمور سانسور جراید از آب درمی آید و سرگروهبانتان نویسندۀ پژوهشگر آزادی خواه، و بالاخره از همه مضحک تر و حیرت انگیزتر اینکه در بحبوحۀ عربده جوییهای فرمانروای غراق و هجوم عراقیان بر شهرهای جنوبی کشورتان و لگذکوبِ اجساد قطغه قطعۀ هموطنان خوزستانیان، در ناف روزهایی که خون غیرت باید در عروق هر ایرانی بجوشد، دوآتشه ترین ناسیونالیستهایتان سایه نشین عطفِ دامن همین دیکتاتور عراق می شود و از همان رادیویی میهن پرستان ایرانی را به طغیان و قیام می خواند که شب و روز گویندگان عربش عربدۀ قادسیۀ صدام می کشند و نژاد ایرانی را مجوس و پست و فرمایه می خوانند. شما ایرانیها مظهر العجایبید یا ما هندیها؟ بله، صاحب؟پیر هندو به خیال خودش نقطه ضعفی پیدا کرده است و بی آنکه نفسی تازه کند دم گرفته است که: سعیدی صاحب، انصاف کجا رفته است ما هندیها مظهرالعجایبیم یا شما ایرانیها که یک روز " رییس و مجلس و فایده" را تبدیل به "فرنشین و کنگاشستان و هوده" می کنید و روزی دیگر دانشجویان رشته های فیزیک و ریاضی را به خواندن قصاید امروالقیس و متنّبی وا می دارید. ما مظهرالعجایبیم یا شما ملتی که با همان شور و ولعی به تماشای صحنۀ کذایی جشن هنر در خیابان زند شیراز هجوم می برید که برای تماشای مراسم سنگسار کردن زناکاران در شهر کرمان. ما مظهرالعجایبیم یا شما که هر سی سال یک بار جشن نوروز و عزای عاشورایتان قاطی می شود، ما مظهرالعحایبیم یا شما مردمی که در کاخهای هوس انگیز مصادره ای وِرد زهد و تقوی گرفته اید، ما مظهرالعجایبیم یا شما امّتی که فیلسوق سرشناستان در پاسخ حریف به قسم قرآن متوسل می شود که هر چه دربارۀ هگل گفت مزخرف است. ما مظهرالجایبیم یا شما ملتی که از ولایت طوستان هم امام غزالی بیرون می دهید و هم فردوسی. ما مظهرالعجایبیم یا شما مردمی که جوانانتان در فاصله ای کمتر از یک سال از دانسینگ ها به مجالس تعزیه رو می کنند و بجای پپسی و کوکا شربت شهادت می نوشند. ما مظهرالعجایبیم یا شما ملتی که از یکسو دانشمندان و متخصصانتان آوارۀ اقالیم غربتند و استقلال فرهنگیتان گوش عالم را کر کرده است. قبول کن دوست عزیز که شما مظهرالعجایبید نه ما هندیها. ...

سه نوشته و یک سروده:ازشکوه میرزادگی، الاهه بقراط،حسن داعی وهادی خرسندی

برگرفته از:
www.iranbbb.org
و

www.asgharagha.com

چند سوال از اکبر گنجی
نوشته: حسن داعی
اکبر گنجی در مقاله جدید خود و با لحنی آمرانه خطاب به هموطنان خارج از کشور میگوید: "از همین لحظه به طور شفاف و به صراحت تمام اعلام می کنیم: اول- شعار کمپین "جنایت علیه بشریت" به شرح زیر است: جنگ؟ نه. تحریم اقتصادی؟ نه. محاکمه ی سران رژیم به جرم "جنایت علیه بشریت" ؟ آری. دوم- نماد کمپین "جنایت علیه بشریت"، سبز سبز است و ما هیچ پرچمی، جز نماد سبز بالا نخواهیم برد."1
در اینجا چند سوال ساده که به ذهن من و بسیاری دیگر از هموطنان رسیده را فهرست وار بیان میکنم تا درصورتیکه ایشان ضرورتی به پاسخگوئی دید، اقدام فرمایند:
• منظور اکبر گنجی از "کمپین جنایت علیه بشریت" کدام است و رابطه آن با جنبش سبز در خارج و داخل چیست؟ به بیان دیگر، ایشان دقیقا سخنگوی کدام جریان و کدام دسته از ایرانیان است؟ پاسخ به این سوال از این جهت ضروری است که در جریان اعتصاب غذای نیویورک که به ابتکار گنجی و دوستانش برگزار شد، حمید دباشی یکی از سخنگویان این حرکت، در مصاحبه روز 22 جولای با بی بی سی گفت: "ما به نمایندگی از طرف همه ایرانیان خارج از کشور در اینجا هستیم.... مردم ایران از اوباما هیچ توقعی ندارند جز اینکه فقط ناظر باشه."2چه کسی به ایشان یا حمید دباشی اجازه نمایندگی از طرف همه ایرانیان خارج از کشور را داده و مردم ایران به چه طریق درخواست خود برای بیطرفی اوباما را به ایشان اطلاع داده اند؟
اکبر گنجی در مصاحبه ایکه دو روز پیش با یکی از تلویزیون های چپ آمریکا بنام Democracy Now داشت، ضمن اشاره به کمپین جدید خود و اعتصاب غذای نیویورک، با تحریم اقتصادی مخالفت کرد. بلافاصله پس از این مصاحبه، سایت وابسته به تریتا پارسی، با تیتر درشت نوشت: "اکبر گنجی: اپوزیسیون مخالف تحریم است"3
آیا اکبر گنجی سخنگوی اپوزیسیون جمهوری اسلامی است؟ اگر گنجی خود را نماینده جنبش سبز در خارج از کشور میداند، مشکل بازهم بیشتر میشود. همانظور که میدانیم، محسن مخملباف به نمایندگی از طرف میرحسین موسوی در پارلمان اروپا سخنرانی کرد و از غرب خواست تا جمهوری اسلامی را هم تحریم سیاسی و هم تحریم اقتصادی کند. بنابراین، مواضع گنجی با مخملباف از زمین تا آسمان متفاوت است. بنابراین باید پرسید که ایشان سخنگوی چه کسی در خارج از کشور است؟
اگر میزان شرکت کنندگان در اعتصاب غذای نیویورک را معیار سنجش قرار دهیم، با وجود دهها اعلامیه و بیانیه و با اینکه هنرمندان محبوب ایرانی نیز درآن حضور یافته و برخی از ستارگان هالیوود نیز ازآن حمایت کردند، کل شرکت کنندگان در این گردهم آئی از چند صد نفر تجاوز نمی کرد. تعداد خبرنگاران و نمایندگان رسانه هائی که برای پوشش این حرکت در این سه روز به محل اعتصاب آمدند، بیشتر از تعداد کسانی بود که یا اعلامیه اعتصاب غذا را امضاء کرده یا از آن حمایت کرده بودند. آیا این محبوبیت ناچیز در میان ایرانیان خارج از کشور به اکبر گنجی جسارت بیاناتی چنین آمرانه و بازی کردن نقش سخنگوی ایرانیان خارج از کشور را میدهد؟ ناگفته نماند که محبوبیت گنجی در میان روشنفکران بین المللی بسیار بیشتر از مقبولیت ایشان در میان ایرانیان است.
• ایشان در نامه خود به سازمان ملل و در مقالات و سخنرانی های مکرر، بارها و بارها از جنایات این حکومت سخن گفته اند. شهرت اولیه اکبر گنجی نیز بخاطر شهامت ایشان در افشاگری علیه هاشمی رفسنجانی بود. اگر گنجی روزی بعنوان شاهد یا شاکی در مقابل دادگاه بین المللی قرار گرفت تا علیه جنایات حکومت ایران سخن گوید، آیا حاضر است در مورد جنایات دهه اول انقلاب که سیاه ترین دوران جمهوری اسلامی است سخنی بر زبان آورد؟
در اینصورت، آیا بهتر نیست که قبل از رسیدن به دادگاه فرضی که سالها از آن فاصله داریم، اکبر گنجی یکبار برای همیشه در مورد این بخش از جنایات رژیم ایران سخن گوید و در مورد نقش روح الله خمینی، دوستان دوم خردادی خویش و بخصوص نقش خودش در این جنایات مخوف سخن گوید؟ آیا مردم ایران محرم تر از قضات دادگاه بین المللی نیستند؟ آیا می توان نقش رهبری جنبش را بازی کرد و گذشته خود و دوستان خود را از مردم پنهان نمود؟ آیا میتوان بعنوان شاکی در این دادگاه حضور یافت ولی در بخش هائی از این جنایات شریک بود؟ کمترین انتظار از گنجی این است که ایشان ضمن بازگشائی دوران سیاه دهه شصت، به نقش مستقیم خود و دوستانش اعتراف کرده و از قربانیان این دوره وحشت و ترور (نسل های کنونی و آینده مردم ایران و همچنین مردم منطقه خاورمیانه و جهان اسلام و همه ساکنان کره خاکی که از بنیادگرائی و تروریسم این حکومت صدمه دیده اند) طلب بخشش نماید.
• اکبر گنجی با تحریم اقتصادی علیه حکومت ایران مخالف است. این عقیده ایشان است و برخی دیگر از هموطنان نیز با ایشان هم عقیده اند. آیا ایشان فقط با تحریم اقتصادی مخالف است یا با دادن امتیاز از طرف غرب به حکومت آخوندی نیز مخالفت میکند؟ خود ایشان در سخنرانی معروف خود در شورای روابط خارجی آمریکا، از غرب خواست که برای حل مسئله اتمی، جمهوری اسلامی دست از غنی سازی بردارد و در مقابل، غرب نیز تضمین های امنیتی به جمهوری اسلامی بدهد.4 منظور ایشان از این تضمین ها چیست؟ آیا این امتیاز دادن به جمهوری اسلامی نیست؟ کدامیک بدتر است، تحریم های نفتی که سختی هایی برای هموطنان بوجود میآورد یا تضمین های امنیتی که عمر حکومت را افزایش داده و سختی های طولانی تری را نصیب ملت میکند؟
اکبر گنجی معتقد است که غرب نباید به تحریم نفتی این حکومت اقدام کند. جای این سوال باقی است که آیا حراج سرمایه های مردم ایران، نابود کردن ذخیره های کشور و صرف پول آن برای دستیابی به بمب اتم، تروریسم، رشد بنیادگرائی در منطقه، خرج صدها میلیون دلار برای لابی در آمریکا و در یک کلام تلاش برای بقای حکومت ، خیانت به نسل های کنونی و آینده کشور نیست؟ ضرر کدامیک برای مردم بیشتر است، تحریم نفتی یا بنزینی و سختی های ناشی از آن یا ادامه فروش نفت و کمک به بقای این حکومت؟
• اکبر گنجی در بسیاری از سخنرانی ها و مقالات خویش، با حمایت دولت ها و محافل غربی و بخصوص آمریکایی از جنبش مردم ایران یا کمک احتمالی به هر گروه اپوزیسیون مخالفت کرده است. کافی است به فعالیت های تریتا پارسی و لابی رژیم در کنگره آمریکا نگاه کنیم تا استفاده آنان از نوشته های گنجی در این زمینه را بطور مکرر مشاهده نمائیم. آیا این دستور العمل یعنی حرام بودن دریافت کمک از محافل غربی، شامل خود گنجی و دوستان ایشان نیز میشود یا خیر؟ در اینجا بطور مشخص از ایشان درخواست میکنم که برای شفافیت و پاسخگوئی به هموطنان، لیست افراد، بیناد ها و سازمانهائی که در چند سال گذشته به ایشان کمک مالی و سیاسی کرده اند را به اطلاع مردم ایران برسانند. آنانی که در آمریکا زندگی و فعالیت سیاسی میکنند بخوبی واقفند که شفافیت در مورد روابط سیاسی و مالی، از پایه ای ترین اصول دموکراسی و صداقت با مردم است.
• سیاست اصلی آمریکا در سی سال گذشته، پرهیز از سرنگونی رژیم و بجای آن، حمایت از جناحهای باصطلاح مدره یا اصلاح طلب حکومتی در ایران بوده است. بدین ترتیب، جناح موسوم به دوم خرداد از دوازده سال پیش تا کنون مورد حمایت مستقیم آمریکا و اروپا قرار داشته است. بنظر آقای گنجی آیا این مقوله نیز جزو دخالت آمریکا در امور ایران محسوب میشود و باید محکوم شود یا اینکه فقط باید آن بخش از دخالت های آمریکا را محکوم کنیم که متمایل به سرنگونی حکومت ایران است؟ آیا کمک آمریکا به حفظ و بقای این حکومت، یعنی حمایت از یک جناح حکومتی در ایران، دخالت در سرنوشت ایران و ایرانیان هست یا خیر؟
• بسیاری از همکاران و متحدان اکبر گنجی، منجمله برخی از برگزار کنندگان اعتصاب غذای نیویورک کسانی بوده اند که در چند سال گذشته تحت نام مبارزه با جنگ و تحریم، مشغول کمک به جمهوری اسلامی، فریب و جذب گروههای صلح طلب آمریکا و همچنین دروغگوئی به افکار عمومی در مورد ماهیت حکومت ایران و برنامه هسته ای آن بوده اند. این افراد ضمن کمک به بقای این رژیم قرون وسطائی، باعث شده اند که جمهوری اسلامی چهار سال برای برنامه اتمی اش وقت بخرد. لیلا زند یکی از رهبران این نوع فعالیت های بظاهر صلح طلبانه در آمریکاست که در مقاله چند روز پیش خود به لابی و کمک به حکومت ایران و شخص احمدی نژاد اعتراف میکند:5
"در چند سال گذشته، ما اینجا در آمریکا، از آقای احمدی نژاد و سیاست های وی از هر طریق ممکن که فکر میکردیم به مردم ایران کمک کند حمایت کردیم. ازآنجا که ما انتخاب مردم ایران (انتخاب احمدی نژاد بعنوان رئیس جمهور) را محترم می شمردیم، طی چهار سال گذشته به مقابله با هر حرکت غیر منصفانه و توهین کننده ای که علیه ایشان بعنوان ریئس جمهور منتخب ایران بود برخاستیم.
ما برای حمایت از احمدی نژاد تظاهرات براه انداختیم. با سناتورها و نمایندگان کنگره ملاقات کردیم تا از ایران و رئیس جمهورش و سخنرانی های وی دفاع کنیم. ما مقالات زیادی در دفاع از وی نوشتیم بخصوص هنگامیکه وی در سال 2007 در دانشگاه کلمبیا رفت و مورد حمله بی ادبانه رئیس دانشگاه کلمبیا قرار گرفت. هنگامیکه وی سال بعد به آمریکا آمد و با لاری کینگ در تلویزیون سی ان ان مصاحبه کرد برایش دست زدیم. ما برای وی یک جلسه دیدار بسیار محترمانه با بسیاری از گروههای صلح طلب برگزار کردیم تا دیالوگ را ترویج دهیم.
ما دلمان میخواست که همه بدانند که ما از سیاست های تهدید آمیز آمریکا علیه ایران حمایت نمی کنیم. ما با احمدی نژاد بعنوان رئیس جمهور ایران به گفتگو نشستیم. ما همه این اقدامات را فقط به این خاطر که به آقای احمدی نژاد مربوط میشد انجام دادیم بلکه ما در کنار کسی نشتستیم که رئیس جمهور یک کشوری است که مردمش مورد تهدید قرار گرفته اند. ما این کار را برای هر ایرانی که در داخل کشور است انجام دادیم زیرا ما هوش و انتخاب ایرانیان (انتخاب احمدی نژاد بعنوان رئیس جمهور) را محترم می شماریم.”
نظر اکبر گنجی در مورد لابی چهار ساله دوستان و متحدان سیاسی اش برای کمک به جمهوری اسلامی چیست؟ آیا این گونه دخیل بستن به آمریکا برای برداشتن فشار از روی جمهوری اسلامی وطن پرستانه است؟ آیا آندسته از محافل و بنیادهای آمریکائی که حامی این لابی باصطلاح ضد جنگ و تحریم هستند، همانهائی نیستند که در این سالها از اکبر گنجی حمایت کرده اند؟
پاورقی:
1. مقاله اکبر گنجی در سایت اخبار روز http://www.akhbar-rooz.com/article.jsp?essayId=23200
2. مصاحبه تلویزیونی حمید دباشی با بی بی سی http://www.bbc.co.uk/persian/iran/2009/07/090722_ir88_hunger_strike_ny.shtml
http://niacblog.wordpress.com/2009/08/12/ganji-opposition-opposes-economic-sanctions/#comment-2986
4. مقاله اکبر گنجی به انگلیسی http://bostonreview.net/BR32.3/ganji.html
5. مقاله لیلا زند به انگلیسی http://forpeace.net/blog/leila-zand/irans-crisis-does-it-feel-velvetنوشته: حسن داعیhttp://www.iranianlobby.com/ بیشتر بخوانید :اینجا،اینجا و اینجا

این خبر را با ای -میل ارسال کنید و یا در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید:
a2a_linkname=document.title;a2a_linkurl=location.href;a2a_onclick=1;a2a_show_title=1;


توجه: استفاده از مطالب ایران ب ب ب فقط با ذکر ماخذ آزاد می باشد.
چند سوال از اکبر گنجی

----------------------------------------------------------------------------------------------



ولی فقيه و سلطان ،دمکراسی
الاهه بقراط
اکبر گنجی در آخرين مقاله خود «دمکراسی و ديکتاتوری پرچم» با اشاره به اينکه هيچ انقلابی به دمکراسی منجر نشده است، به انقلاب اکتبر روسيه استناد می‌کند. ولی در کجا و چه زمانی، آن هم از سوی رهبران انقلاب اکتبر از جمله لنين ادعا شده بود که انقلابشان برای رسيدن به «دمکراسی» بوده است؟! انقلاب روسيه در راه آنچه مدعی‌اش بود پيروز شد: ديکتاتوری پرولتاريا! همانگونه که انقلاب اسلامی، دست کم به ادعای بنيانگذار و رهبران کنونی‌اش به هدف خود رسيد: حکومت اسلامی! مگر اينکه ادعا کنيم هدف آنها برقراری دمکراسی بوده است که به شکست انجاميد! آيا اکبر گنجی، خودش سی سال پيش با هدف دمکراسی در انقلاب شرکت جسته بود که به آن نرسيد؟! نه اکبر گنجی، و نه هيچ کدام از کسانی که در انقلاب شرکت داشتند، هيچ درکی از دمکراسی به آن مفهومی که امروز ممکن است داشته باشند، نداشتند. آنهايی که اتفاقا دمکراسی را می‌شناختند در انقلاب شرکت نکردند!! آنها مخالف انقلاب بودند! خوب دقت کنيد! انقلاب اسلامی برای رسيدن به دمکراسی نبود که بعدا در دستيابی به آن شکست خورده باشد! اين انقلاب از ظن اسلاميست‌ها برای حکومت اسلامی بود! پيروز هم شد! از ظن کمونيست‌ها برای حکومت کمونيستی مشابه چين و شوروی بود! که شکست خورد. از ظن خيلی ها نيز برای «آزادی» بود که البته هر کس نه آزادی ديگری، بلکه فقط «آزادی» خودش را از آن درک می‌کرد. ********************* دمکراسی را هدف خود قرار نداده بود. يکی برای ديکتاتوری پرولتاريا بود و ديگری برای حکومت اسلامی. در مورد ايران، اتفاقا آن هايی که دمکراسی را می‌شناختند، در انقلاب شرکت نکردند! آيا خود گنجی سی سال پيش برای دمکراسی انقلاب کرده بود که به آن نرسيد؟!جنبش آزادی‌خواهی ايرانيان از جنبش مشروطه به اين سو نه تنها همواره از سوی حکومت‌ها، بلکه از سوی انواع و اقسام «روشنفکران» يا تخطئه و تحريف شده و يا، اگر بخواهيم خوش‌بينانه بينديشيم، عملا در همراهی ناخواسته و ناديده اين «روشنفکران» با سرکوبگران آزادی به بيراهه کشيده شده است. نقش اين «روشنفکران» در انقلاب مشروطه و پس از آن، موضوع بررسی بسياری از پژوهشگران بوده است. درباره بررسی تاريخی اين نقش در انقلاب اسلامی و پيامدهای آن، از جمله رويدادهای امروز، می‌بايست منتظر گذشت زمان ماند، ليکن نمی‌توان در برابر تحريف و تفرقه‌، که آن هم اگر بخواهيم خوشبينانه بينديشيم، ظاهرا نادانسته و از شناخت اندک است، سکوت کرد.به نظر من، بايد از اينکه افراد از محدوده انديشه‌های مذهبی و سياسی ايدئولوژيک به شناخت دمکراسی می‌رسند، نه تنها استقبال کرد بلکه به آنها ياری رساند تا دمکراسی را آنگونه درک کنند که واقعا هست. نه اينکه آن را به روش و عادت سابق و بنا به سنت ايدئولوژی های سياسی و مذهبی به يک انديشه و مکتب محدود تبديل کنند و در آن نيز به خودی و غيرخودی بپردازند.در اين ميان تأملات اکبر گنجی و تحولات فکری و فردی وی که گاه بيشتر به انشاهايی درباره فوايد و مشخصات دمکراسی شبيه است ، معمولا با تحريف‌هايی نيز همراه است که اخيرا و از جمله در مقاله اخيرش «دمکراسی و ديکتاتوری پرچم» به جداسازی (تفرقه) نيز آراسته شده است. راست اين است که انتقال يک فرد از يک انديشه محدود و متعصب به يک انديشه ديگر، ولی هنوز محدود و متعصب، ممکن است يک تحول مثبت به شمار آيد، ليکن الزاما به معنی درک و پذيرش تفکر دمکراتيک و عمل به آن نيست. اين محدوده جديد فکری ممکن است وسيع‌تر از محدوده پيشين باشد، ولی هنوز با گستره تفکر دمکراتيک، به آن معنی که در غرب تجربه می‌شود، بسيار فاصله دارد. اگرچه واژه «دمکراسی» ترجيع‌بند نوشته‌های گنجی است، ليکن به نظر می‌رسد وی برای درک و عمل به آن هنوز بايد بياموزد و در فرصت کافی به مطالعه و بررسی متون و مقايسه جوامع بپردازد. به نمونه‌هايی از آنچه به نظر من تحريف به شمار می‌روند، توجه کنيد:در ايران ولی‌فقيه حاکم است نه سلطانيک: اکبر گنجی مدتهاست از نظام و رژيم ولايت فقيه به عنوان «نظام سلطانی» نام می‌برد. حال آنکه اين نامگذاری از نظر علمی و عينی بی‌اساس و بی‌معنی است. از نظر عينی بی‌اساس است زيرا در ايران نه سلطنت وجود دارد نه سلطان! بر ايران حکومت اسلامی حاکم است. در اين حکومت اسلامی، ولی فقيه است که قدرت را در انحصار خود دارد و از سوی زمين و آسمان، خدا و مردم، خود را «رهبر» جامعه می‌داند و طرفداران و معتقدانش وی را «واجب‌الاطاعه» می‌شمارند. به چه دليل بايد نام اين حکومت را که يک حکومت دينی است عوض کرد و آن را «نظام سلطانی» خواند؟! به چه دليل بايد بر شخص اول آن نام ديگری نهاد و به جای «ولی فقيه» از واژه «سلطان» استفاده کرد؟! اين تعويض اساسا چه کمکی به درک و شناخت حکومت و ساختار آن می‌کند؟! جز آنکه نام آنچه را واقعی است تغيير می‌دهد و اتفاقا با اين کار نظام جمهوری اسلامی و ولی فقيه را از نظر دور و آن را لاپوشانی می‌کند. اين نامگذاری در زبان‌های ديگر نيز برای توضيح نظامی که بر ايران حاکم است نه تنها کاربرد ندارد بلکه سبب اغتشاش می‌شود. از نظر علمی بی‌اساس و بی‌معنی است زيرا حکومت دينی ولی فقيه با حکومت دنيوی سلطان از بنياد تفاوت دارد. ولی فقيه قدرت مذهبی و سياسی را در خود گرد آورده است. حال آنکه سلطان و کسی که سلطنت می‌کند، تنها حامل قدرت دنيوی است و در کنار وی همواره روحانيانی قرار دارند که حامل قدرت مذهبی هستند. اگر کسی از محمدرضا شاه زير عنوان «سلطان» نام ببرد، واقعيت را تحريف نکرده است. محمدرضا شاه از زمانی که به جای سلطنت شروع به حکومت کرد، به سلطان تبديل شد. در کنار وی روحانيانی قرار داشتند که نماينده قدرت مذهبی و الاهی در جامعه به شمار می‌رفتند. همان گونه که نظام سلطنتی، يک حکومت دينی نبود، اين حکومت دينی نيز يک نظام سلطانی نيست. همان‌گونه که محمدرضاشاه و شاهان پيش از وی را نمی‌توان ولی فقيه ناميد، اين ولی فقيه را نيز نمی‌توان سلطان خواند مگر آنکه قصد تحريف واقعيت و گمراهی مخاطبان در ميان باشد و يا هدف اين باشد که جمهوری اسلامی و ولی فقيه و دين و روحانی را با تداعی و جا انداختن کلمات «نظام سلطانی» و «سلطان» از زير ضرب خارج کرد. به راستی مردم در اين روزها عليه «نظام سلطانی» و «سلطان» است که به خيابان‌ها ريخته‌اند يا عليه حکومت دينی و ولی فقيه؟!انقلاب روسيه و انقلاب اسلامی برای دمکراسی نبوددو: اکبر گنجی در آخرين مقاله خود «دمکراسی و ديکتاتوری پرچم» با اشاره به اينکه هيچ انقلابی به دمکراسی منجر نشده است، به انقلاب اکتبر روسيه استناد می‌کند. ولی در کجا و چه زمانی، آن هم از سوی رهبران انقلاب اکتبر از جمله لنين ادعا شده بود که انقلابشان برای رسيدن به «دمکراسی» بوده است؟! انقلاب روسيه در راه آنچه مدعی‌اش بود پيروز شد: ديکتاتوری پرولتاريا! همانگونه که انقلاب اسلامی، دست کم به ادعای بنيانگذار و رهبران کنونی‌اش به هدف خود رسيد: حکومت اسلامی! مگر اينکه ادعا کنيم هدف آنها برقراری دمکراسی بوده است که به شکست انجاميد! آيا اکبر گنجی، خودش سی سال پيش با هدف دمکراسی در انقلاب شرکت جسته بود که به آن نرسيد؟! نه اکبر گنجی، و نه هيچ کدام از کسانی که در انقلاب شرکت داشتند، هيچ درکی از دمکراسی به آن مفهومی که امروز ممکن است داشته باشند، نداشتند. آنهايی که اتفاقا دمکراسی را می‌شناختند در انقلاب شرکت نکردند!! آنها مخالف انقلاب بودند! خوب دقت کنيد! انقلاب اسلامی برای رسيدن به دمکراسی نبود که بعدا در دستيابی به آن شکست خورده باشد! اين انقلاب از ظن اسلاميست‌ها برای حکومت اسلامی بود! پيروز هم شد! از ظن کمونيست‌ها برای حکومت کمونيستی مشابه چين و شوروی بود! که شکست خورد. از ظن خيلی ها نيز برای «آزادی» بود که البته هر کس نه آزادی ديگری، بلکه فقط «آزادی» خودش را از آن درک می‌کرد.کشف حجاب اقدامی پيشروانه بودسه: اکبر گنجی به گونه‌ای از شکست انقلاب‌ها در رسيدن به دمکراسی سخن می‌گويد که انگار نه انگار خودش آن چنان که خود گفته است سالها در دايره سياسی و عقيدتی سپاه پاسداران به فعاليت ايدئولوژيک و اقناعی جهت اثبات «جمهوری اسلامی، نه يک کلمه کمتر، نه يک کلمه بيشتر» اشتغال داشت. او هم چنين در سفارت جمهوری اسلامی در ترکيه در کنار منوچهر متکی وزير امور خارجه کنونی در دولت احمدی نژاد به دختران پاداش صد دلاری می‌داده تا حجاب بر سر و بر تن کنند. اين سخنان برای افشاگری نيست زيرا چيزی برای افشا در آن وجود ندارد. بلکه برای بيان اين واقعيت است که کسی که تا ده پانزده سال پيش هنوز نمی‌دانسته پوشش اختياری يکی از حقوق مسلم هر انسانی است، نمی‌تواند رضاشاه را سرزنش کند که چرا هفتاد سال پيش درباره کشف حجاب به نظر جامعه مراجعه نکرد! (مقاله «موازنه قوای رژيم و دموکراسی خواهان، وضعيت رژيم: سرنگونی؟ فروپاشی؟») خود گنجی نه هفتاد سال پيش، بلکه تا همين چند سال پيش به آن رأی منفی می‌داد! گنجی کشف حجاب را که صد گام به پيش بود در کنار حجاب اجباری که هزار گام به پس است قرار می‌دهد و نقشی را که کشف حجاب در رشد و آگاهی زنان ايران داشت، تحريف می‌کند. اگر حکومت اسلامی حجاب را با زور به زنان ايران تحميل کرد، رضاشاه با کشف حجاب به خواست آن بخش از زنان جامعه پاسخ داد که پيش از قانون کشف حجاب، و پيش از آنکه وی اقدام به اين کار کند، خود پوشش سياه از روی بر گرفته بودند. بهتر است گنجی در اين مورد به منابع مربوط به جنبش زنان مراجعه کند. من به عنوان يک زن ايرانی نه تنها از نظام سلطانی رضا شاه برای کشف حجاب و از نظام سلطانی محمدرضا شاه برای حق رأی بانوان و برداشتن سدهای سياسی و اجتماعی از برابر تحصيل و ترقی زنان سپاسگزارم، بلکه از سلطانی چون مظفرالدين شاه نيز به اين دليل که فرمان مشروطيت را امضاء کرد، سپاسگزارم. ولی هر چه می‌گردم، نمی‌توانم موردی بيابم که به خاطر آن از نظام جمهوری اسلامی (و نه سلطانی) و ولی فقيه‌اش (و نه سلطان) سپاسگزار باشم! اين است که اگر انقلاب مشروطه با وجود «انقلاب» بودن توانست از جمله به دليل ترقی‌خواهی مشروطه‌خواهان به کسب بخشی از حقوق دمکراتيک ايرانيان بيانجامد، ليکن انقلاب اسلامی نمی‌توانست به دمکراسی منجر شود چرا که رهبران و مدافعان و کارپردازانش از قماش خودکامگان ايدئولوژيک و دينی بودند.مخاطب فراخوان اعتصاب غذای نيويورک ظاهرا همگان بودند نه يک «گروه خاص»چهار: و اما اعتصاب غذای نيويورک. در اعلام آن اعتصاب از «کمپين جنايت عليه بشريت» خبری نبود. آن اعتصاب نيز به نام اين کمپين فراخوان نداد. بلکه در بيانيه‌ای که منتشر شد چنين آمده است: «ما امضا کنندگان اين نامه از تمامی هموطنان مقيم آمريکا دعوت می کنيم که برای اعلام حمايت خود از جنبش سبز مردم ايران، و نيز اعلام همبستگی با بازداشت شدگان اعتراضات هفته های اخير در ايران در تاريخهای ياد شده به اين همايش اعتراضی در برابر مقر سازمان ملل متحد بپيوندد، و سفير و صدای رسای هموطنان خود در اين روزهای حساس و دشوار باشند». در اينجا صحبت از هيچ گونه محدوديت و هيچ «گروه خاص» که گنجی اخيرا از آن نام می‌برد نيست. ظاهرا اين ضرورت که به پشتيبانی همه نياز هست، درک شده بود. اما گويا محدوديت‌ها به علاقمندان و مراجعه‌کنندگان به طور شفاهی اطلاع داده شده بود. سخنان گنجی در اين مورد، تحريف واقعيتی است که هنوز جوهر بيانيه‌اش خشک نشده است. فراخوان اعتصاب برای پشتيبانی فراگير داده شد. ولی بعد که محدوديت‌های صورت‌گرفته با اعتراض روبرو گشت، اکبر گنجی بر اساس درک کژش از دمکراسی، ترجيح می‌دهد آن را به يک «گروه خاص» منسوب کند که حق داشت رنگ و پرچم و شعار خودش را داشته باشد و هر کس هم نخواست، می‌خواست نيايد!آيا فراخوان اعتصاب از طرف يک حزب مانند حزب جمهوريخواه و يا دمکرات در آمريکا بود که گنجی جلسه‌ها و فراخوان‌های آنها را مثال می‌زند؟! پس چرا فراخوان به اسم آن حزب و يا «گروه خاص» داده نشد تا مخاطبان تکليف خود را بدانند که نمی‌توانند با پرچم و رنگ و شعار خود به مهمانی آن «گروه خاص» بروند؟! آيا در اين صورت آن «گروه خاص» می‌توانست «تمامی هموطنان مقيم آمريکا» را به حرکت در آورد و به خود جلب کند؟! اگر صحبت بر سر دعوت از «تمامی هموطنان مقيم آمريکا» بود، پس چگونه می‌توان «وحدت عمل» را همچون ولی فقيه به «وحدت کلمه» کاهش داد و سلطان‌مآبانه مانع حرف و پرچم و نماد ديگران شد؟!کارزار «جنايت عليه بشريت» متناقض گذار مسالمت‌آميز به دمکراسی است درباره ادعاهای ديگر اکبر گنجی درباره جنبش سبز و مردم ايران و گروه‌های مختلفی که او آنها را غيرخودی می‌شمارد، حرفی نمی‌توان گفت جز آنکه بايد صبور بود تا زمان و واقعيت همان گونه که نظربازی‌های موهوم را که اتفاقا با عنوان‌هايی چون «واقعگرايی» و «عملگرايی» و «رئال پليتيک» و «تحليل مشخص» تزيين می‌شدند، باطل اعلام کرد، اين تعصب و عناد جديد را نيز که بر خود نام «دمکراسی» نهاده است، در بوته آزمايش بگذارد.حال، آخرين پاراگراف مقاله «دمکراسی و ديکتاتوری پرچم» را بخوانيد. اکبر گنجی که ديگر سلطان‌مآبانه به «ما» تبديل شده است، معلوم نيست از سوی چه کسانی خطاب به چه کسانی می‌گويد: «ما از حقوق شما و هر فرد و گروه ديگری دفاع می‌کنيم. به نظر ما شما حق داريد تجمعات اعتراضی برگزار کنيد و پرچمی را که نماد ملی به شمار می‌آوريد، بالا بريد. درخواست ما از شما اين نيست که از حقوق ما دفاع کنيد، در خواست ما از شما، فقط و فقط اين است که پرچم خود را به ما تحميل نکنيد. تجمع ما را به نام خود ثبت نکنيد. نماد ما سبز است. اگر مردمی که در ايران در حال مبارزه‌اند، نمادشان سياه بود، نماد ما هم سياه می‌شد. برای اينکه ما از جنبش آنان که در ايران در حال مبارزه‌اند، حمايت می‌کنيم. اگر دمکراسی را قبول داريد، بگذاريد ما تجمع خاص خود داشته باشيم. شما آزاديد در تجمعات خود پرچم شير و خورشيد را بالا بريد، ما هم بايد آزاد باشيم در تجمعات خودمان نمادی را که دوست داريم، بالا بريم.»آيا کسی به اکبر گنجی نگفته است که همين کسانی که وی آنها را غيرخودی‌ می‌شمارد، در دفاع از حقوق انسانی او دست به اعتصاب غذا زدند؟ اين هنوز خيلی پيش از آن بود که اکبر گنجی به فضيلت دفاع از حقوق ديگران و هر فرد و گروه ديگری نائل آيد. همه، از هر گروه و حزبی، با پرچم‌های خود بدون اينکه «گروه خاص» و «تجمع خاص» خويش را داشته باشند، برايش «تجمعات اعتراضی» برگزار کردند. گمان نمی‌کنم کسی نه آن زمان و نه اين زمان به اين فکر بوده باشد که بخواهد پرچم خود را به اکبر گنجی تحميل کند. دليلی برای اين کار وجود ندارد. واقعا چه کسی خواسته «تجمع خاص» اکبر گنجی را به نام خود «ثبت» کند؟ چه کسی خواسته مانع «تجمع خاص» او شود؟! چه کسی خواسته نماد اکبر گنجی را که يک روزی چون حجاب اجباری «سياهِ سياه» بود و حالا «سبزِ سبز» شده است از او بگيرد؟ آيا اين همه فقط در پاسخ اين نيست که برخی به محدوديت‌هايی که در اعتصاب غذای نيويورک اعمال شده، اعتراض کرده‌اند چرا که فکر می‌کردند «تمامی» آنها مخاطب آن فراخوان هستند و نه يک «گروه خاص» و يا افرادی که بايد به آن «گروه خاص» تمکين کنند؟ اکبر گنجی خط و مرز «گروه خاص» و «تجمع خاص» خود را با به کار بردن ضمير «ما» که در پايان اما فقط به نام وی امضاء شده است، چنين ترسيم می‌کند:«از همين لحظه به طور شفاف و به صراحت تمام اعلام می کنيم:اول- شعار کمپين "جنايت عليه بشريت" به شرح زير است:جنگ؟ نه تحريم اقتصادی؟ نه محاکمه سران رژيم به جرم "جنايت عليه بشريت" ؟ آریدوم- نماد کمپين "جنايت عليه بشريت" ، سبز سبز است و ما هيچ پرچمی، جز نماد سبز بالا نخواهيم برد.سوم- تمامی افرادی که با اين شعارها موافقند، می توانند در اين کمپين شرکت کنند.»اينکه اين شيوه از «همبستگی با جنبش سبز مردم ايران» تا چه اندازه پاسخ مناسب به اکبر گنجی خواهد داد، موضوعی است که تجربه نشان خواهد داد. ولی درست همين‌ جا تناقض انديشه اکبر گنجی بيش از هميشه به نمايش گذاشته می‌شود. «گذار مسالمت‌آميز به دمکراسی» که جايگزين مکتب پيشين اکبر گنجی شده است، گذشته از اينکه اين گذار به مثابه بهترين و پسنديده‌ترين شکل گذار به دمکراسی، ممکن باشد يا نباشد، با نام و هدف اين کمپين يعنی «جنايت عليه بشريت» در تناقض قرار دارد. نخست بگويم که نام کمپين، دست کم در زبان فارسی غلط است و يک واژه کم دارد و اکبر گنجی بايد زحمت بکشد و يک کلمه مناسب بر آن بيفزايد چرا که «کمپين جنايت عليه بشريت» يعنی کمپين يا کارزاری که عليه بشريت جنايت می‌کند! همانطور که «کمپين يک ميليون امضا» يعنی کمپينی که يک ميليون امضا جمع می کند. يا «کمپين قانون بی‌سنگسار» که برای قانون بی‌سنگسار مبارزه می‌کند. تناقض را اما در پرسشی و اشاره‌ای تجربی مطرح، و تأمل درباره آن را به خوانندگان واگذار می‌کنم:در جايی که جنايت عليه بشريت انجام می‌گيرد، چگونه می‌توان مدعی گذار مسالمت‌آميز به دمکراسی شد؟! تجربه نشان داده است هر آنجا که دست در کاران رژيمی به اتهام جنايت عليه بشريت محاکمه شده‌اند، هرگز گذار مسالمت‌آميز به دمکراسی صورت نگرفته است، و هر آنجا که گذار مسالمت‌آميز وجود داشته است، هرگز زمامدارانش به اتهام جنايت عليه بشريت محاکمه نشده‌اند! تجربه‌های عملی گذار به دمکراسی به مراتب فراتر از احکام ولايت فقيهانه و نظرات سلطان‌مآبانه کسانی هستند که آنچه را به ديگران اتهام می‌زنند، خيلی ساده می‌توان به خودشان بازگرداند. شايد ايران همان گونه که در تجربه جمهوری اسلامی منحصر به فرد بود، اين بار نيز تجربه‌ای يگانه را از سر بگذراند. کسی چه می‌داند؟ جالب است آنها که قاطعانه حکم می‌دهند، اگرچه در نقش آموزگار دمکراسی فرو می‌روند، ولی درست مانند ولی فقيه و سلطان، هرگز سؤال ندارند! حقيقت همواره با آنهاست: چه مکتبی باشند، چه طرفدار دمکراسی!
نویسنده: الاهه بقراط

-------------------------------------------------------------------------------------------------


ديکتاتوری حذف با رنگ دموکراسی، درباره نوشته اکبر گنجی
ديکتاتوری حذف با رنگ دموکراسی، درباره نوشته اکبر گنجی، شکوه ميرزادگی
اين متن خطاب يا جوابی به آقای اکبر گنجی نيست، چرا که ايشان "فقيه وار" سخن می گويند و عادت به خواندن و شنيدن مطالب "کافران" را ندارند، و فقط نوعی رمزگشايی چند مورد از قسمت های مختلف مطلب اخير ايشان است؛ مطلبی که با اشاره به مواردی کاملاً درست در زير نام دموکراسی آغاز می شوند اما، زيرکانه، به حذف پرچم و حتی حذف مردمانی مخالف با عقيده ايشان در تظاهرات خارج از کشور می انجامند. در عين حال در راستای تصحيح اظهار نظرهای غلطی که ايشان، دانسته يا نادانسته، در مورد قوانين مردمان کشورهای متمدن در ارتباط با پرچم، يا تظاهرات، و يا همراهی و همگامی با جنبش های مردمی بيان داشته اند کوشش شده است ۱. ايشان مقاله ی خود «دموکراسی و ديکتاتوری پرچم» را با مساله پرچم شروع کرده اند و، به طور غير مستقيم، همه ی تقصيرها را به گردن آن انداخته اند و می گويند پرچم رسمی و ملی ايرانيان در حال حاضر پرچم جمهوری اسلامی است و بر اين اساس نتيجه می گيرند که: «اگر روزی گذار ايران به دموکراسی محقق شد، در آن روز مردم حق دارند که از طريق همه پرسی پرچم ملی خود را انتخاب کنند»؛ و اضافه می کنند که يک نمونه ی چنين کاری در کشور کانادا انجام شده است: تعيين پرچم ملی از طريق رفراندم و، «بنابر اين، هيچ گروهی نبايد پرچمی را که خود پرچم ايران به شمار می آورد، به عنوان پرچم ملی به ديگران تحميل کند. در شرايط دموکراتيک، هر کس قادر خواهد بود پرچمی را به عنوان پرچم ملی پيشنهاد کند، اما تصميم گير نهايی، مردم ايران اند که با رأی خود پرچمی را بالا خواهند برد.» ايشان با اين استدلال، در واقع بدون آن که متوجه باشند، حقانيت پرچم شير و خورشيد را ثابت می کند. يعنی، اگر به گفته ی ايشان، انجام يک همه پرسی دموکراتيک تنها راه حل قانونی تغيير پرچم يک کشور است، بهتر است بفرمايند که در جمهوری اسلامی کی و کجا برای تغيير پرچم و برداشتن شير و خورشيد و گذاشتن طرحی محجور بجای آن همه پرسی صورت گرفته است؟ و از آنجا که تغيير پرچم و رسمی شناختن پرجم کنونی بدون رفراندوم ملت و فقط به خواست بخشی از سردمداران حکومت جمهوری اسلامی و با زور انجام شده، ما می توانيم به حق و درستی ادعا کنيم که پرچم ما هنوز پرچم شير و خورشيد است. بهانه ی ديگر آقای گنجی، برای تاييد پرچم جمهوری اسلامی، اين است که: «کشورهای دنيا همه اين پرچم را به رسميت می شناسند». ولی آيا به رسميت شناخته شدن چيزی يا کسی از جانب دولت های دنيا برای آن حقانيتی غير قابل ترديد می آورد؟ اگر چنين باشد ماجرای رياست جمهوری احمدی نژاد چه می شود که بسياری از کشورها آن را به رسميت شناخته اند و حتی دبير کل سازمان ملل نيز به ايشان تبريک گفته است؟ آيا ما معترضين به تقلبی بودن رياست جمهوری ايشان بايد همه ی بساط مان را جمع کنيم و خفه شويم و فرياد نکنيم که اين حکومت يک حکومت کودتايی و غاصب است؟ آيا نه اينکه حق ملی و حقوق بشری هر ملتی فراتر از هر مصلحت انديشی سياسی است؟ اگر آقای گنجی اين حق را نديده گرفته و با به رسميت شناخته شدن رياست جمهوری احمدی نژاد از جانب دولت های دنيا دست از اعتراض به کودتای او و ولی فقيه برداشتند ما هم دست از اعتراض به کودتايی فرهنگی که طی آن بدون اين که رای ما را در نظر بگيرند پرچم ما را تغيير دادند برخواهيم داشت.۲. ايشان در بخش ۱-۲ مطلب خود پرچم شير و خورشيد را متعلق به سلطنت طلب ها يا مجاهدين دانسته اند و می گويند: «البته ممکن است برخی از ايرانيانی که سلطنت طلب نيستند هم اين پرچم را به دليل قدمت آن پرچم ملی به شمار می آورند، اما تفکيک اين دو از يکديگر دشوار است»! اما در جای جای مطلب به اين نکته اشاره کرده اند که دست گرفتن چنين پرچمی خطرناک است چون جمهوری اسلامی با سلطنت طلب ها و مجاهدين مخالف است. در واقع اين نوع اظهار نظر ـ اگر عمدی در آن نباشد ـ ناشی از سهوی خطرناک است. ابتدا اينکه از سخن ايشان می توان نتيجه گرفت که، نه تنها مجاهدين و سلطنت طلب ها و پادشاهی خواه ها، بلکه همه ی آن «برخی ايرانيان» علاقمند ديگر ـ که در ميان شان از سوسياليست ها و جبهه ملی ها و انواع جمهوری خواهان لاييک و حتی مذهبی ها وجود دارند ـ نبايد جرأت اين را داشته باشند که پرجم ملی ايران را در دست بگيرند چون، در اين صورت، در ايران همه را به سلطنت طلبی و مجاهدی نسبت می دهند و مردم را آزار می دهند. ايشان اصلاً به روی خودشان نمی آورند که اين هزارها بازداشتی و زندانی و شکنجه ديده و صدها کشته شده، قبل از آن که پرچمی در دست گرفته باشند، يا اتفاقاً بخاطر پارچه ی سبزی که در دست داشته اند، و قبل از اينکه مردمان در سراسر دنيا برای آن ها به پا خيزند و دست به تظاهرات بزنند، مورد خشم حکومت قرار گرفته اند. پس برحذر داشتن مردم از دست گرفتن پرچم ربطی به آن کشتار ها ندارد. نوشته ی روزنامه ی کيهان عليه خود ايشان ثابت کننده ی آن است که اينگونه احتياط ها بهانه است و حتی شخصی مثل ايشان که مسلمانی مومن هستند، هميشه به نظام جمهوری اسلامی باور داشته اند، و اعلام هم کرده اند که کسی حق آوردن پرچم به دم و دستگاه ايشان را ندارد، از اتهام های ناروا و دريافت ناسزا در امان نيست و، در نتيجه، حرکات و حمايت های ايشان هم می تواند باعث درد سر مردم داخل کشور شود. پس اين ماجرای پرچم جز يک بهانه چيست؟۳. ايشان در بخشی از مطلب خود که به دموکراسی می پردازد می نويسند: « در نظام های دموکراتيک هر گروه و دسته ای مجاز به فعاليت به صورت سازمان يافته و با پارچه ی رنگينی است که نماد آن گروه خاص است. به همين دليل، گروه های ورزشی، نمادهای خاص خود را دارند. گروه های سياسی و احزاب هم دارای نمادهای خاص خود هستند. آزادی فعاليت جمعی، و داشتن نماد خاص، مقتضای دموکراسی است».اين سخن کاملاً درست است، اما به شرطی که گروهی در ميان باشد که رسميت داشته، اساسنامه اش مشخص بوده و نماد سبز يا سرخ يا زرد و بنفش خود را به ثبت رسانده، و رهبر و اعضايی داشته باشد؛ سخنگويی رسمی داشته باشد و اعلام کند که تنها کسانی می توانند به اين گروه بپيوندند که سبز بپوشند، مخالف نظام جمهوری اسلامی نباشند، و پرچم ملی شان هم پرچمی باشد که جمهوری اسلامی تعيين کرده است. اين کار با گفتن يک فرد، يعنی آقای گنجی که سخنگويی بدون جواز جنبشی را بر عهده گرفته اند نه رسميت پيدا می کند و نه می تواند قابل اجرا باشد.درعين حال، جنبش سبز، که سبزی آن در تضاد با پرچم شير و خورشيد يا هيچ پرچم ديگری نيست و در هيئت اپوزيسيون سياسی حکومت به راه افتاده، اگر چه رنگ سبز خود را به نشانه ی پشتيبانی از يکی از کانديداهای رياست جمهوری گرفته است، اما اکنون و هنوز هيچ رهبر و عضو ثبت شده و اساسنامه ای ندارد. حتی، برخلاف آقای گنجی ، افراد ديگری که می توانند سخنگوی آن باشند و عملا بيشترين تلاش ها را در خارج از کشور برای کانديدای خود (که آقای موسوی باشد) به کار برده اند ـ يعنی افرادی چون آقای دکتر سازگارا يا آقای محسن مخملباف ـ بارها اعلام کرده اند که «جنبش از مساله ی شخص آقای موسوی گذشته و شکلی همه گير پيدا کرده و متعلق به همه ی ايرانيان است». در عمل هم، با نگاهی به ليست زندانيان و کشته شدگان و مطالب نوشته شده در اين مورد به وسيله ی نويسندگان و روزنامه نويس هايی از گروه های مختلف در سراسر دنيا، نشان از حضور انواع تفکرها در اين جنبش داشته و به ما می گويد که اين جنبش مختص گروه خاصی نيست، و هر فردی با عقايد راست يا چپ و يا موافق «نظام جمهوری اسلامی» يا مخالف آن حق دارد در اين جنبش شرکتی کاملاً فعال داشته باشد، و آقای گنجی هم نمی تواند از نظر قانونی (حداقل در کشورهايی با قوانين دموکرات) مانع آن ها شود؛ و ايرانيان حق دارند و يا می توانند در هر کجای دنيا نه تنها پرچم شير و خورشيد، که پرچم سرخ و يا سفيد و هر رنگی را که دوست داشته باشند، بياورند و بر دست هاشان هم هر رنگی که دوست دارند ببندند. کما اين که با نگاهی به تظاهرات خيابان های ايران می بينيم که، پس از خطبه ی خونين نماز جمعه ی ولی فقيه و کشتار مردم به وسيله ی حکومت جمهوری اسلامی، رنگ سبز همانقدر مورد استفاده قرار گرفته که رنگ سياه و سفيد. و اگر آقای گنجی فکر می کنند که مردم در ايران از ترس ماموران حکومت سبز نمی بندند بايد اين را هم بپذيرند که استفاده از رنگ سبز در جنبش سبز و در خارج از کشور همانقدربرای کسانی که می خواهند (به قول ايشان به ايران رفت و آمد کنند و سياسی نباشند!) خطرناک است که گرفتن پرچم شير و خورشيد. پس حق نيست که بيهوده مردم را بترسانيم، تا پرچم سه رنگ را رها کرده و فقط پرچم سبز ايشان را به دست بگيرند.۴. و اما ايشان در همين بخش «دموکراسی» مطلب شان مثالی کاملاً بی ربط را مطرح کرده و نوشته اند: «به عنوان مثال، در آمريکا احزاب دموکرات و جمهوری خواه، نماد های خاص خود را دارند. اين مقتضای دموکراسی است. حال در عالم خيال يک صحنه را به تصوير کشيد. حزب دموکرات اجلاس حزبی برگزار کرده است. افراد حزب جمهوری خواه به اجلاس وارد می شوند و پارچه های نماد حزب خود را در اجلاس دموکرات ها بالا می برند. دموکرات ها به آنها می گويند اين اجلاس ماست، شما چرا پارچه ای را که نماد حزب شماست، در اجلاس ما بالا برده ايد؟ جمهوری خواهان در پاسخ می گويند: شما اگر نگذاريد ما نماد مقبول خود را در برنامه ی شما بالا بريم، اثبات می شود که شما ديکتاتور هستيد.»آقای گنجی البته حق دارند که پس از سه سال زندگی در خارج از ايران ـ اندکی در اروپا و مدت بيشتری در آمريکا ـ متوجه نباشند که در جلسات حزبی و کمپين های انتخاباتی اين احزاب نه تنها همه می توانند، علاوه بر نماد آن حزب، پرچم خاص ملی خودشان را هم بالا ببرند، بلکه اکثريت قريب به اتفاق اشخاص سرشناس سياسی هر دو حزب و احزاب منفرد هم هميشه پرچم ملی آمريکا را بر سينه ی خود زده اند. (و بيهوده نيست که پرچم آمريکا يکی از پرفروش ترين کالاها در اقتصاد آمريکا است). در عين حال، اين جلسات سياسی درون حزبی يا کمپين های انتخاباتی با تظاهرات خيابانی کاملا متفاوت اند و مردمان در تظاهراتی که در خيابان ها برگزار می کنند ـ از، مثلاً، تظاهرات گسترده عليه جنگ گرفته تا تظاهرات زنانی که برای به دست آوردن حق سقط جنين به خيابان آمده اند ـ هر کسی می تواند با هر پرچم و نماد و رنگی بر سر و سينه و دست خود در اين تظاهرات شرکت کند، حتی اگر که فراخوان اين تظاهرات را حزب يا گروه يا دسته ای خاص داده باشند. مردمان آشنا به دموکراسی ِ اين کشورها اعلام نمی کنند: «کسی حق ندارد سبز بپوشد، يا زرد؛ پرچم ايالت کلرادو را بياورد يا ايالت نيويورک را»؛ ولی معمولاً مردمانی که مخالف يک تظاهرات خيابانی هستند يا به محل نمی روند و يا در چند قدمی آن ها می ايستند و تظاهرات خودشان را برگزار می کنند. (البته، برخلاف برخی از هموطنان ما، بدون کتک کاری و ناسزا و تهمت و افترا؛ و با آرامشی مدنی). ۵. اما در ارتباط با تظاهراتی که در شهرهای مختلف جهان بوسيله ی ايرانيان برپا شده است، بايد بياد داشت که اکثر اين تظاهرات از سوی افرادی علاقمند به سرزمين شان بوده و بيشتر (تا آنجا که من ديده و خوانده و شنيده ام) به خاطر حمايت از تظاهرات بر حق مردمان ايران و در اعتراض به بازداشت و شکنجه و کشته شدن هموطنان شان انجام شده است. در همه ی اين تظاهرات نيز، تا وقتی سر و صدای امثال آقای گنجی در نيامده بود، مردمان با رنگ ها و پرچم ها و شکل ها و شمايل های رنگارنگ به تظاهرات رفته اند و کسی هم به آن ها چيری را تحميل نکرده است؛ چرا که ـ بر اساس همان دموکراسی که ايشان مرتب از آن نام می برند ـ کسی حق ندارد به مردم بگويد که فقط در صورتی می توانند در تظاهراتی عمومی شرکت کنيد که از فلان رنگ استفاده نمائيد يا فلان پرچم را همراه بياوريد يا نياوريد. من، بی آن که مثل آقای گنجی مدعی باشم اکثريت مردمی که به تظاهرات می روند علاقمندند که جمهوری اسلامی بماند يا نماند، می توانم بگويم که به طور قطع در بين شرکت کنندگان در هر تظاهراتی هم از موافقين نظام جمهوری اسلامی حضور دارند و هم از مخالفين آن، و ـ پس ـ نه تنها آقای گنجی که هيچ شخص ديگری (با توجه به معنای دموکراسی) حق ندارد برای کل اين مردم در سراسر خارج کشور برنامه ی «چه بپوش و چه بگو» تعيين کند. ۶. ايشان در جايی می فرمايند «جنبش سبز ايران، نه سلطنت طلب است، نه به هيچ گروه ديگری تعلق دارد. اتصال اين جنبش به گروهی خاص، نه تنها هيچ کمکی به اين جنبش نمی کند، بلکه بهانه ی سرکوب را در اختيار رژيم قرار می دهد.» و نيز، در همان پاراگراف، می گويند: «چهره های شاخص اين جنبش بارها و بارها ارتباط اين جنبش با گروه های ياد شده را به صراحت تمام انکار کرده اند». حال، اگر جنبش به گروه خاصی ربط ندارد چطور ايشان فقط گروه های مورد نظر خود را انکار می کنند؟ همه آشکارا می دانند که اين جنبش به هيچ کس ربطی ندارد و متعلق به مردمی است که در ايران مقابل توپ و تفنگ ايستاده اند و در زندان ها تن به شکنجه و تجاوز و مرگ می دهند. همه می دانند که همانقدر آقای گنجی خارجه نشين بر اين جنبش حق دارد که ديگر خارجه نشين ها و همانطور که بستن اين جنبش به هر گروهی تقلب است جدا کردن آن از هر گروهی که نام ايرانی بر خود دارد نيز تقلبی بززگتر بشمار می رود.۷. آقای گنجی می گويند: «نکته ی ظريف ديگری هم وجود دارد. اگر آنها که در داخل کشور زندگی می کنند، حاضر نباشند با جمهوری اسلامی بجنگند و کشته شوند تا اين رژيم سرنگون شود، چه بايد کرد؟ آيا راهی جز آن وجود دارد که آمريکا يا اسرائيل از طريق حمله ی نظامی رژيم را سرنگون سازند تا معتقدان به سرنگونی برای اداره ی کشور به ايران باز گردند؟» و من هم فکر می کنم که نکته ی ظريف تر ديگری نير وجود دارد که آقای گنجی به عمد آن را نديده می گيرند، و آن اينکه اگر مردم ايران نخواهند با جمهوری اسلامی بجنگند و نخواهند کشته شوند اما جمهوری اسلامی دست از سر آن ها بر ندارد و (همچون اکنون بازداشت کند، شکنجنه کند و به زندان بياندازد، تجاوز کند و بکشد) چه بايد بکنند؟ آيا نبايد خواستار برکناری چنين حکومتی ضد مردمی باشند؟ و آيا نبايد، در خارج از کشور، ما که از موهبت آزادی برخورداريم حداقل همان شعارهايی را تکرار کنيم که مردم در کوچه و خيابان های ايران فرياد می کنند؟ حال اگر آنها فرياد سرنگونی جمهوری اسلامی سر داده اند تکرار شعارشان بوسيله ی ما به معنای آن است که ما می خواهيم آمريکا يا اسراييل به ايران حمله ی نظامی کند؟ آخر اين چه منطق و استدلال پوسيده و تهمت مکرر است که طرفداران نظام اسلامی چندين و چند سال است به ما می بندند؟ چرا اصرار شما برای حفظ حکومت اسلامی که مسلماً منجر به اتمی شدن آن و يا نابودی کشور بخاطر آن خواهد شد عاقلانه است اما اصرار ما برای يافتن راهی که موجب برکناری جمهوری اسلامی باشد آب به آسياب جنگ انداختن است؟۸. در خاتمه چون آقای گنجی در اين سه سال گذشته مرتب «خارج کشوری، خارج کشوری» می کنند و تصورشان اين است که خارج کشوری بودن ايشان با خارج کشوری بودن ما خيلی فرق دارد، به نظرم می آيد که ايشان حتما نمی دانند که بيشتر ايرانيان خارج کشور (يعنی بخش وسيعی از اين افراد، چه مهاجر و چه تبعيدی) بخاطر زندگی در کشورهای دموکراتيک حداقل با چيزی به نام «حقوق بشر» آشنا شده اند و از جوان و پيرشان همگی، در همه ی اين سی ساله، از هر زندانی و شکنجه شده ای در جمهوری اسلامی حمايت کرده اند، و به دفاع از هر حرکت اعتراضی مردم در داخل ايران برخاسته اند. ايشان اگر سری به سازمان های حقوق بشر بزنند ليست هزارها هزار شکايت را در آنجا خواهند ديد. يا اگر سری به اينترنت بزنند و نام هر زندانی در ايران را جستجو کنند پتی شنی را برای نجات او پيدا خواهند کرد. اين کارها از سه سال قبل که آقای گنجی به خارج آمده اند شروع نشده و سی سال است که ادامه داشته. حتی اگر نام خود آقای گنجی هم به وسيله ی همين خارج نشين ها مطرح نشده بود هنوز تعداد کسانی که ايشان را می شناختند بيش از تعداد تيراژ اولين کتاب ايشان نبود. من و ما خارجه نشين ها برای ايشان هم پتی شنی تهيه کرديم و هم ماه ها برای آشنا کردن مردم جهان با وضعيت شان وقت گذاشتيم. پتی شنی که امضاهايش خيلی خيلی بيشتر از آن نامه ای بود که بعدها دوستان اصلاح طلب ايشان با جمع آوری پول و با پرداخت ۱۱۰ هزار دلار در نشريه ای آمريکايی منتشر نموده و برايشان تبليغ کردند. ايشان حتما نمی دانند، يا ترجيح می دهند که ندانند، چه کسانی صاحب اين هزارها امضايی بودند که ما برای نجات ايشان از شکنجه و زندان جمع کرديم. در ميان اين امضا کنندگان پادشاهی خواه ها، کمونيست ها، جبهه ملی ها، چپ ها و راست ها، هنرمندان، تجار، روشنفکر ها و متخصصين، يعنی پير و جوان خارجه نشين، با هر نوع عقيده و مذهب و سياستی حضور داشتند. و از آنجا که ما امضا کنندگان، مثل هميشه و بر خلاف ايشان، در يک امر، يعنی «باور به حقوق بشر» مشترک بوديم به هنگام امضای حمايت از ايشان دست مان نلرزيد. با اين که بيشتر ما به خوبی می دانستيم که آقای اکبر گنجی از قلب جمهوری اسلامی برخاسته و حتی اگر مخالفتی با ولايت فقيه يا آقای رفسنجانی داشته باشد کلاً موافق و حتی مدافع نظام اسلامی است، اما از آنجايی که باور داشتيم هيچ انسانی را نبايد به دليل عقيده و مرامش زندانی و شکنجه کرد؛ ديگر برای ما فرقی نمی کرد که عقيده ی ايشان چيست. چرا که ما مذهبی نبوديم تا افراد را به مسلمان و نامسلمان، دوزخی و بهشتی، کافر و غير کافر تقسيم بندی کنيم و درد کافر و لامذهب را درد ندانيم. ما و من، برای کارگران اتوبوس رانی تهران هم پتی شن نوشتيم، برای شخصيت ارزشمندی چون اسانلو هم پتی شن درست کرديم که صد و هشتاد درجه تفکرش با آقای گنجی فرق می کند. برای زنان زندانی که برای تغيير قوانين زن ستير جمهوری اسلامی هر ماه يکی دو تاشان در زندانی بوده و هستند نيز مرتب پتی شن نوشته و پتی شن امضا کرده و آن را به مراجع جهانی فرستاده ايم. در اوايل انقلاب برای افسرانی که دسته دسته در جمهوری اسلامی شکنجه شده و کشته شدند اعتراض کرديم، در دهه ی ۶۰ برای قتل عام مجاهدين و کمونيست ها خود را به در و ديوار زديم و با همه ی مراجع بين المللی نامه نگاری کرديم. آن وقت ها ماهيت جمهوری اسلامی مثل اکنون برای همگان روشن نبود که نشريات خارجی هم با ما همزبانی کنند. پس در تنهايی رنج می برديم اما با عشق می دويديم. من و ما برای ماندلاها، برای ايرلندی ها، برای عراقی ها و فلسطينی ها، برای افغان ها و بهايی ها هم صف اعتراض می بستيم. برای ما اعتراض به هر بی عدالتی از جانب هر کسی هم وظيفه است و هم عشق. حالا آقای گنجی به ما می گويد چون پرچم مان با پرچم ايشان فرق دارد حق اعتراض به کشتار بچه هايمان در ايران را نداريم؟ آن هم مايی که پرچم مان را از آن رو دوست داريم که برآمده از همان فرهنگی است که خورشيد مهروش و روشنايی بخش اش در قلب هامان به جای نفرت عشق می پراکند. ما خارجه نشين ها همچنان و اکنون نيز برای همه ی زندانيان عقيدتی تظاهرات می گذاريم و پتی شن می نويسيم، حتی برای آنها که نمی دانيم چه عقيده و مرامی دارند. من به عنوان يک جمهوری خواه مستقل و سکولار، و بسيارانی چون من حتی نمی پرسيم که آنها که در زندان اند طرفدار آقای موسوی اند يا آيت الله کروبی، طرفدار شاهزاده رضا پهلوی اند يا هوادار دکتر مصدق ؟ چپ اند يا راست؟ مسلمان اند يا کافر. سال ها زيستن در فضای جاری دموکراسی و درک حقوق بشر حداقل به ما آموخته است که از ميان فرهنگ مان آنچه هايی را بيرون کشيم که هموزن انسان متمدن باشد و وقتی می گوييم «اگر از اين سر دنيا تا آن سر دنيا خاری به انگشت کسی رود آن انگشت من است» به راستی درد خاری را که ديکتاتوری هايی چون جمهوری اسلامی بر جان مردمان فرو می کند در اعماق جان مان حس می کنيم.من می فهمم که از سراسر متن آقای اکبر گنجی بوی تماميت خواهی قلدرمآبانه برمی خيزد و ايشان می کوشند تا با محدود کردن کل جنبش رنگارنگ و ضد ديکتاتوری مردم ايران آن را به تصاحب انحصاری خود در آورده و در انتها از انحلال حکومتی که اهميت خود ايشان بوجود آن بسته است جلوگيری کنند. در اين راه پرچم و احتياط برای جان مردم و کنترل شعارها جملگی بهانه بنظر می رسند.اما نه آقای گنجی، و نه هيچ کس ديگری، قادر است که در کشورهای متمدن نيز نوع ديگری از حکومت «فقيه وار» راه بياندازد. ايشان البته که می توانند به فکر خودشان و پرچم اسلامی شان و تلاش برای رسيدن به قدرت و حکومت شان در ايران باشند؛ اما هرگز نمی توانند ما را که برای بچه هايمان، برای نجات فرهنگ مان، و برای نجات حقوق بشری مان تلاش می کنيم و زبان مان زبانی متمدنانه است به بهانه های غير منطقی خفه کنند.

شکوه ميرزادگی

-------------------------------------------------------------------------------------------------
شيخ کجرو! شير ما بهتر ز خرچنگ شماست
کجروي، خرچنگوار، البته فرهنگ شماست!
هادي خرسندی

Monday

خداناشناسم اگر این خداست

http://www.zandiq.com/pandiq/0000000113.shtml


سروده علی اکبر سعیدی سیرجانی در هزار و سیصد و سی و چهار

Sunday

http://sarbazekuchak.blogspot.com/

http://sarbazekuchak.blogspot.com/

Tuesday

where are you President Obama?

Did the U.S of A give the green light signal to this brutal attack?

http://www.youtube.com/results?uploaded=d&search_query=ashraf+city&search_type=videos

Sunday

کدام تحول؟

خانم سرشار عزیزدقایقی پیش بازپخش سخنان شما را در مورد اکبر گنجی گوش گرفتم. از شما بانوی روزنامه نگار و راست گو درخواستی دارم.بیان کردید که دل شما همیشه با اکبر گنجی بوده و از رنجی که خانواده اش کشیده و از زندان و اعتصاب غذایش نه تنها شما بلکه جهان خبردار هست. این فرد تحول کرده . به عنوان شخصی که از درون خود این سیستم متحول گشته به او مهر می ورزید.پرسش من تکرار آنچه خبرگزاریها می خواهند بخوانیم و بشنویم نیست. صحبت شما با فرج سرکوهی هم برایم تازگی ندارد. در اینجا به عنوان یک هموطن پرسشم را پاسخ می خواهم. نه تکرار آنچه می خواهند بشنویم و پذیرا باشیم.چه تحولی این فرد نموده که ستایش برانگیز بوده؟کدام تحول؟ ایشان هم از فضای "خودی" استفاده نموده و امتیاز مجله گرفته و به عنوان صاحب مجله در جمهوری اسلامی در سالهایی که می بایست روزنامه نگاران خودی در میدان باشند قد علم نمود. ایشان به خبرسازانی که همین امروزش موسوی را رهبر اپوزیسیون می نامند به نویسنده زندانی ارتقا مقام نمود. بعد هم به عنوان رکورد شکن اعتصاب غذایی که البته روزنامه نگاران خواستند من و شما پذیرایش باشیم بیش از هفتاد روز اصلا غذا نخورد! بعد هم راحت و آسوده از درون رژیم به روسیه تشریف فرما شدند که قلم طلایی را از دولت روسیه بدست گیرند. البته یادمان نرود ایشان در مکانی که بودند ، البته زندان، به نشر مانیفست! پرداختند. و عجیب این مانیفست به عنوان سند و قباله آزادیخواهی مدتها سرزبان همان روزنامه نگارانی بود که در تبعید بایستی زیر این علم حالا سینه می زدند. بعد هم مشرف شدند و در بزنگاههای پرتگاه پرونده تحریم جمهوری اسلامی یا برنامه اتمی سخنرانیها نمودند. پس به نماینده صادراتی ارتقا مقام فرمودند.راستی یادم رفت. وقتی ایشان به البته زندان افتادند قرار بود نهضت آزادی به این بهانه جنبش دانشجویی را هم همراه کند. و باز همانها که بایست من و شما حرفهایشان را پذیرا باشیم ادعاها کردند که بله شهامت کرده از عالیجناب سرخپوش گفته. صدبار نوشته را خواندم و هیچ نکته ای یا چراغ روشن بخش راهی ندیدم. نگو قرار بود بازی خاتمی و البته اصلاحات! در وزارت اطلاعاتشان صورت پذیرد... پس سناریو و مقدمه سازی می بایست اجرا می شد. خانم سرشار عزیز، مرا روشن کنید. ایشان و امثال سروش، حقیقت جو ، ابراهیم یزدی، مسعود بهنود، علیرضا نوری زاده، باند خاتمی چه "تحولی" یافته اند که من نوعی از آن غافلم؟تصور می کنم آنقدر مرا بشناسید که بدانید نه می خواهم زجر کسی را ببینم نه نیز دست درازی بوقلمون صفتان را به قدرت سیاسی . اقلا به تردید من که این جملات را از زبان شما شنیده ام خاتمه دهید و روشن کنید که ایشان جز ارتقا منصب به چه تحولی نایل گشته اند که من و هموطنان دیگر از آن بیخبریم. سپاس
دلت گر به راه خطا مایل است
ترا دشمن اندر جهان خود دل است

دریغم آمداز همین شیادی سه روز پیش یادی نشود. ایشان درحالیکه دارد می گوید: گفتیم هیچ پرچمی نیاورند ... بالا ی سرش دکل پرچمی نصب هست و به آن پارچه بزرگ سبز رنگی آویزان. این هم شتر دیدیم ندیدیم؟!! نمی دانم با چه زبانی می توانم از شیادان و داربستان قدرت بگویم. آخر این باصطلاح روشنفکران ساکن ممالک قانونمند نمی دانستند که در جایی که می شود به راحتی به دیوان جنایات بین المللی برای سرکوب خیابانی اعتراض برد چه جای اعتصاب غذا یی جلوی سازمان ملل می تواند معنی داشته باشد که جمهوری اسلامی زیر سئوال نرود. تحریم نشود. ای دریغ. همین

رفراندوم؟ کدام موضوع

با تجربه تاریخ صدساله سرزمینمان و سوءاستفاده از واژه "رفراندوم" به هموطنانی که گروهی برای "رفراندم پس از سرنگونی با نظارت سازمان ملل برای تعیین نوع نظام" را تشکیل داده اند اینگونه نوشتم: رفراندوم آری یا نه به رژیم یا نوع نظام راه گشای فردا نمی باشد. پس از سرنگونی رژیم، انتخابات مجلس تنظیم قانون اساسی با نظارت سازمان ملل برگزار خواهد شد. قانون اساسی و نوع حکومت را این مجلس تعیین خواهد نمود.

Thursday

حقوق بشر از نوع جمهوری اسلامی و حضورش در سانفرانسیسکو

دوستی محبت کرد و سخنرانان جلسه البته حق بشری آخر ماه جولای در سانفرانسیسکو را برایم فرستاد پیوست سه ایمیل دریافتی از سه هموطن گرانقدر می باشد

Have you seen this: http://norcal4iran.com/?page_id=2
Who is this one: Firuzeh Mahmoudi (United4Iran)?




Speakers & Performers
SPEAKERS
Banafsheh Akhlaghi (Amnesty International)
Reza Mohajerinejad (18 Tir Student Activist)
Persis Karim (San Jose State University)
Masoud Sepand (Poet)
Bahram Moshiri (Historian & TV Programmer)
Masiah Alinejad (Journalist)
Turaj Zaim (on behalf of Kourosh Zaim)
Mark Leno (CA State Senator)
Parviz Ghelichkhani (Footballer/Arash Magazine)
Rev. Cecil Williams (Glide Memorial)
Ziba Karbasi (Poet)
Firuzeh Mahmoudi (United4Iran)
San Francisco Supervisor Ross Mirkarimi
Abbas Milani (Standford University)
Tim Paulson (San Francisco Labor Council)
Tom Ammiano (CA Assembly Member)
Reese Erlich (Writer)

سایه جان. عجیب ولی واقعی... وخب البته زیبا کرباسی - طرفدار کمونیسم از گروه همیشه برانداز منصور حکمت- و عباس میلانی - طرفدارکمونیسم چین تا مدل آخوند خاتمی بالاخره دست در دست هم با یه عده دیگه که دقیقا می دونم براشون ایران بعد از فلسطین مطرح می شه... معجون زنده کشی هستند

sayeh Jaan,
I am so disgusted with these nonsense, Amnesty International and Mr.Azizi,
and Amnesty International :
Banafsheh Akhlaghi, Haleh akhlaghi, Susan Al Mansour, These people shamelessly were attorneys hired to go from US defending Islamic Republic in Laheh.
Susan Al mansour and Haleh Akhlaghi and her husband were hard working paid attorneys for the idiots and banafsheh tried to get into US immigration prisons to represent refugees without pay to inform the regime as how Iranians were escaping the border .it makes me sick. I do not want to call them human. but they are there to stop human rights not protecting it.

تندیس " اسلامی" شده ندا آقاسلطان در سانفرانسیسکو

مبادا بگویید اسلام کجایش با حقوق بشر سازگاری دارد که زهی خیال باطل! وقتی جماعت البته چپ سنتی با کمک دیگر داربستان رژیم جمهوری اسلامی جایزه حقوق بشر را از آن جمهوری اسلامی نمود و سیده عبادی با اعلام اینکه اسلام و حقوق بشر با هم ضدیتی ندارند این جایزه را تقدیم حضور خاتمی ، طراح قتل های سیاسی و وزیر ارشاد جمهوری اسلامی و در آخر هم رییس جمهور محبوب داربستان با پنبه سر بر جمهوری اسلامی، نمود بایست شاهد دفن خوانندگان ممنوع الصدا به صورت اسلامی باشیم و قربانی جوان سال را با حجاب اسلامی در سانفراسیسکو مشاهده نماییم!
مبادا ایرانی باشد که شهادتین را نگوید. مبادا ایرانی باشد که مسلمان نشده باشد و مبادا ایرانی باشد که جرات ایستادن در برابر رژیم جمهوری اسلامی را داشته باشد.

باز هم چشمان هموطنان به خواب ناز رفته البته تظاهرکننده در همین سانفرانسیسکو خواب هست

همین.

Tuesday

جماعت ختم انعام بگیر مدرن

متاسفانه امت مستقر در امریکا همچنان در پی مد هستند و این روزها تظاهر " حقوق بشری" خوب آش نذری شده است

از چندین هموطن پرسیدم می دانید سایت " یونایتد فور ایران" را چه کسی یا کسانی به راه انداخته اند و پشت سر این تظاهرات در سانفرانسیسکو چه کسانی هستند/ متاسفانه جز همان تبلیغی که در این سایت شده هیچ یک خبری نداشت

تنها تماسی که در سایت هست باوجود اینکه درخواست کمک و حمایت روی خود سایت شده است ایمیل شخصی به نام "هادی قائمی " است.

این شخص در زمانی که خاتمی جلاد و برنامه ریز قتل های سیاسی و خمیر کننده کتابهای سعیدی سیرجانی به امریکا سفر کرد و میت رامنی ورودش را ابدا خوش آمد ندانست به دفاع از این شیاد قرن پرداخت. این هم اصل مطلب:

http://www.boston.com/news/local/articles/2006/09/09/romneys_accusation_on_khatami_disputed/

Sunday

بس کنید این عزاداریهای مسخره و شام غریبان گرفتن های شیادانه را

چرا این همه مدعی حقوق بشر و سازمانهای همراه کننده با سوار شدن بر سر خیزش مردم سخنی از شکایت به دیوان جنایی بین الملل نمی برند.

دوستان این نشانی:

http://www.icc-cpi.int/Menus/ICC/Contact

Saturday

چه آشی دارند می پزند؟

دوستان ماجرا چیست؟ می خواهند چه مدت مانند این سه هفته وقت بخرند؟ می خواهند چه را جایگزین چه نمایند که اینطور جو سازی می کنند؟ حمله اتمی به پایگاه اتمی از طرف اسراییل شوخی بردار نخواهد بود. اما صبر تا کجا؟ بهتر بگویم اسم جمهوری اسلامی دیگر نخواهد ماند. اما چه برگی پس از اینها خواهد بود... نگران تکرار لویی جرگه با حضور تمای داربستان پنجاه ساله بایست بود

من و تو در تبعید بایست رودر روی داربستان سی سال رژیم جمهوری اسلامی بایستیم

ایرانیان داخل با قدرت پرستان چنگ به قدرت زده و ایرانیان در تبعید با معامله گران و داربستان این سی سال جمهوری اسلامی بایست رو در رو بایستند

آسید ابول

امان از هاله های نور دور سر جماعت و مقام سیادت قدرت پرستان.....

مقاله "آسیدابول" نوشته علی اکبر سعیدی سیرجانی و از کتاب " ته بساط":

آسید ابول

خدابیامرز اموات شما و همه رفتگان اهل اسلام را، پدر خدابیامرز من اولین کسی بود که پای کتاب و مجلات را به ولایتمان بازکرد. کتابفروشی پیرمرد اگر برای خودش جز دردسر و زیان حاصلی نداشت برای من که در سالهای دوروبر ده سالگی می پلکیدم و حرص سیری ناپذیری به خواندن مجلات هفتگی داشتم چیزی از مقولۀ خلوت بی مدعی و سفرۀ بی انتظار بود. یکی از هفتگی های دهاتی پسند آن روزگار مجله ای بود به نام "ترقی" با سرمقاله هایی به قلم مدیرش لطف الله ترقی که من دلباختۀ قلمش بودم.
لطفا تامل کنید و محکومم نکنید که بچۀ ده دوازده ساله را چه به خواندن سرمقالۀ مجله که جای طرح مسائل سیاسی و پیچیده مملکتی است. علت شور و شوق من به خواندن سرمقاله های ترقی این بود که نویسنده بجای انشاء عبارات ملقلق و پرطمطراق، در هر شماره با نقل قصۀ شیرینی می کوشید حرفهایش را با شیوۀ تمثیلی به خوانندگانی که غالبا شهرستانیهای از همه جا بی خبری بودند منتقل کند.
باری، یکی از روزها شمارۀ تازه مجلۀ ترقی از راه رسیده بود و مشغول خواندن سرمقاله اش شده بودم که مشتری دائمی کتابفروشی از راه رسید. آسیدمصطفای مرحوم را می گویم که ظاهرا باید معرف حضور اغلب شما خوانندگان پرت و پلاهای بنده باشد. سید نازنین از نعمت خواندن و نوشتن بی نصیب افتاده بود، اما شوق عجیبی داشت به اطلاع از همه جریانهای روز و شنیدن همه مقالات و اخبار جراید. و هر وقت از برابر کتابفروشی پدرم می گذشت و مرا مشغول خواندن می دید، با عبارت همیشگی اش به سراغم می آمد که " آمیرزا، مگه چی نوشته اند که اینجوری ششدانگ حواست رفته توی مجله؛ بلند بخوان من هم گوش کنم." و از آن به بعد وظیفۀ همه روزه من شروع می شد : هم خواندن مقاله و هم شنیدن تفسیر و تعبیرها و گاهی هم اظهارنظرهای فنی آسیدمصطفی.
آن روز هم سید رسید و مجبورم کرد سرمقاله ترقی را برایش بخوانم. مرحوم ترقی به شیوه معتادش قصه ای بافته و چاشنی سرمقاله کرده بود بدین مضمون:
اهالی روستایی در فلان گوشه خاک پهناور وطن در تنها قهوه خانه ده گرد آمده و مشغول نوشیدن چای و کشیدن چپق بودند و قهوه چی هم با حدت و حرارت مشغول خدمت که در گوشه نیمه تاریکی از قهوه خانه چشمش به قیافه ناآشنایی افتاد؛ مرد جلمبر مفلوکی در زاویه ای کز کرده و زانوی چکنم در بغل گرفته و سر بی کسی بر زانو نهاده بود. قهوه چی به تصور اینکه مرد ناشناس مسافر راه گذری است که برای نوشیدن پیاله ای چای وارد قهوه خانه شده است ، استکانی پر کرد و بجای دو حبه سه حبۀ قند هم پهلویش گذاشت و به شاگردش داد تا ببرد و پیش روی تازه وارد بگذارد، شاگرد قهوه چی رفت و بازآمد که " نمی خواهد".
قهوه چی به تصور اینکه مرد گرسنه است و برای خوردن غذایی بدانجا آمده است، شخصا به سراغش رفت و در پی سرفه ای بی اثر با " اوغور بخیری" که بر هیاهوی دهاتیان غلبه داشت، مرد را مجبور کرد سر از زانوی نکبت بردارد و در پاسخ اینکه " آبگوشت می خوری یا نیمرو" با صدایی که گویی از ته چاه برمی آید بگوید "هیچی". و بار دیگر با شنیدن سئوال خشونت آمیز قهوه چی که " اگر نه چای می خواهی و نه غذا اینجا چرا نشسته ای؟" بنالد که " غریب بی درکجایم، گرسنه ام، تشنه ام، دلم در هوای یک استکان چای لک زده، اما پول و پله ای ندارم".
عکس العمل قهوه چی معلوم است. شاگردش را صدا می زند تا دو نفری همت کنند و زیر بغل این موجود بی سود مزاحم را بگیرند و بگذارندش روی سکوی بیرون قهوه خانه، که آسیدعبدالله ریش سفید ده به دخالت می پردازد. سید مهربان که شاهد گفتگوی قهوه چی و مرد غریبه بود، هیکل تنومند خود را بین آندو حایل می کند و رو به قهوه چی که "آسید زلفعلی چه کارش داری، بگذار این گوشه بنشیند، هوای بیرون سرده"، و در پی این وساطت لحنش رنگ ترحم می گیرد که " به حساب من بریز یک چای بگذار جلوش".
صدای دورگۀ آسیدعبدالله توجه روستاییان را بدین گوشۀ قهوه خانه جلب می کند، و ریش سفید دیگر ده – سید موسی- از سکوی قهوه خانه پایین می آید و بسراغ غریبۀ فقیر می رود، تا پس از پرس و جوی دلسوزانه ای ، پی برد که مسافر غریبه درویش دوره گردی است که با چنتۀ گدایی و پای پیاده از این ده به آن ده می رود تا اگر خدا رحمی به دل روستاییان انداخته باشد لقمۀ نانی ، پیالۀ گندمی، مشتی جوی، خوشه انگوری، چیزی نصیبش شود. اما از بخت بد دو روز است هیچکس به حالش رحمی نکرده و حتی یک پیالۀ آب داغ هم از گلویش پایین نرفته است.
اثر نفس سیدموسی است یا سوز سرگذشت غریبه که بحث پایان ناپذیر اهل روستا درباره گرفتاریهای روزانه موقتا متوقف می شود و یکباره حوس خیرات و مبرات مثل مرضی مسری به جان همه می افتد و صدای آسیدعباس دهقان لوطی مسلک ده خطاب به شاگرد قهوه چی در فضا می پیچد که "آسید محمود، برو یک دیزی حسابی برای این بندۀ خدا بیار به حساب من".
هنوز آخرین لقمه از گلوی رهگذر فرونرفته است که آسید ابوالقاسم حوس بازپرسی اش گل می کند و به برکت تحقیقات مفصل او و پاسخ های مقطع غریبه همه حاضران قهوه خانه و به عبارتی کاملتر همه رجال ده می فهمند که رهگذر بی پول اصلا اهل یکی از روستاهای آنطرف کوه است و در این دنیای ولنگ و واز خدا نه سرپناهی دارد و نه زن و بچه ای و نه جز گدایی سیار حرفه ای. نمی دانم مشاهده این همه بدبختی است یا گریه های های غریبه که باعث می شود آسیداسدالله چپق تازه چاق کرده اش را بطرف او دراز کند که " بگیر و نفسی بزن. دود چپق هرچه باشد تلخی غم و غصه را از ذائقۀ آدم می برد".
غریبه چپق را از دست سید می قاپد و با پکهای عمیق چشمان گریان و صورت آفتاب سوخته اش را در پردۀ غلیظ دود می پوشاند دقایقی بعد که آتش به زغال ته چپق می رسد، بار دیگر روستاییان ساده دل چهرۀ زمخت او را می بینند و دو رشتۀ باریک اشکی که بر آب شیب گونه هایش سرازیر است.
بار دیگر سید عبدالله سینه ای صاف می کند که " مرد حسابی، چای و دیزیت را خوردی و شکمت تعمیر شد، چپقی هم کشیدی و کیفت کوک شد، دیگر گریه ات برای چیست؟" غریبه هق هق کنان می نالد که " گرفتم امشب به دادم رسیدید و لقمه نانی فی سبیل الله پیشم گذاشتید تکلیف فردا شب و شبهای دیگرم چه خواهد شد؟". بار دیگر احساسات دسته جمعی روستاییان گل می کند و با رد و بدل کردن اشارات و عباراتی سید حسن را که وضع مالیش نسبت به دیگر اهل ده بهتر است وادار می کنند تا زیر بار تعهدی سنگین رود و خرج یک سالۀ مرد را به گردن گیرد.
نقش رضایتی بر چهرۀ غریبه می نشیند، اما پیش از آنکه لب به شکر و دعایی بگشاید بار دیگر هجوم اشک راه بر سخنش می بندد که " گیرم خرج قوت و غذای یک ساله ام را دادید این هم شد زندگی که فقیر بدبختی مثل من سرپناهی نداشته باشد".
اکنون نوبت سید ابوالفضل است که مردانه قدم پیش گذارد و اطاقکی را که قبلا محل بیتوتۀ چوپان جوانمرگش بوده به عنوان مسکن به رهگذر ببخشد. دریغا که باز هم سیل اشک ایستگاهی ندارد، مرد همچنان می گرید و هق هق کنان می نالد که " گرفتم قوت و غذا و جا و منزلم فراهم شد، تا کی من بدبخت خدا زده باید بی سر و همسر زندگی کنم". دیگر توقع مرد ناشناس رنگ ناموسی گرفته است و دهاتی های متعصب حاضر نیستند بسادگی دست دختر خود را در دست کسی بگذارند که نه خودش را می شناسند و نه پدر و مادرش را. اما حضور سید عبدالکریم ملای مکتب خانۀ ده با استدلال مفصلی که در شرح تناکحوا تناسلوا می کند و احادیثی که مبنی بر اکرام ابن سبیل می خواند، گره گشای مشکل است و عامل مؤثری تا سید گرگعلی قدم جلوگذارد و تنها دختر یازده ساله اش را در راه خداوند نذر ابن سبیل کند و از ملای ده بخواهد تا فی المجلس صیغۀ عقد را جاری کند.
با تأمین وجه معاش و مسکن و زن نقش رضایتی بر پیشانی گره خوردۀ ابن سبیل و چشمۀ آبدار چشمش از فیضان می افتد. روستاییان با هلهلۀ شادی دامادِ ده را به منزلگاهش می رسانند و سرش را بر بالین همسر می نهند و فردای آن روز هم به عنوان هدیۀ عروسی هر کس دیگی، تغاری، کاسه ای، چمچمه ای برایش می برد و زندگی مرد سر و سامانی پیدا می کند.
یکی دو هفته یا یکی دو ماه بعد ( تردید از بنده است، نه نویسندۀ اصلی داستان) سرجوخه ای از پاسگاه امنیه وارد ده می شود تا در حضور او که مقام رسمی دولتی است مردم ده کدخدای خود را انتخاب کنند. روستاییان به دعوت ملای ده بار دیگر در قهوه خانه جمع می شوند تا دربارۀ انتخاب کدخدا گفتگو کنند. ابن سبیل هم که دیگر نه غریبه است و نه فقیر و فلک زده در حلقۀ اهل ده حاضر است. گفتگوها دربارۀ انتخاب کدخدا شروع می شود. چند نفری از ریش سفیدان و محترمانِ ده که از لوازم منصب کدخدایی باخبرند و از قبول مظلمۀ خلق الله گریزان کناره می کشند و حاضر نیستند به عنوان کدخدا وسیلۀ ظلم ارباب و جور دولتیان شوند، و چند نفری هم که دلشان می خواهد و رویشان نمی شود منتظرند تا پای اصراری در میان آید و ایجاد تکلیفی و حفظ ظاهری. سرجوخه هم شتابی دارد که هر چه زودتر قضیه را فیصله دهد و گزارش ماموریتش را تسلیم رییس پاسگاه کند. فضای قهوه خانه لبریز از دود است و اصرارها و انکارها.
در این اثنا چشم سید معصومعلی به ابن سبیل می افتد که باز هم سرش را بر زانوی غم نهاده و قطرات اشکی در گوشۀ چشمانش آمادۀ فروچکیدن است. سید که بعد از آنهمه محبتِ اهل ده توقع ندارد دامادِ ده را باز هم افسرده بنگرد، صدایش را بلند می کند که "دیگر چه مرگت است؟ خرج زندگی می خواستی که دادیمت،زن می خواستی که برایت گفتیم، خانه و سرپناه و لوازم خانه را هم که خدا رساند، دیگر چرا ماتم گرفته ای؟" صدای بغض آلود ابن سبیل در فضا می پیچد که " اجر همه محبتهایتان با خدا، اگر فکر شغل و کاری هم برایم می کردید دیگر کم و کسری نداشتم، خدا ده در دنیا و صد در آخرت نصیبتان کند".
همهمه ای در فضای قهوه خانه موج می زد و سرانجام صدای سیدماشاءالله از گوشه ای بلند می شود که "اگر دلت کار می خواهد بیا و بغل دست خودم بیل بزن و علف پرتار کن". دریغا که بنیۀ جسمی ابن سبیل اجازۀ کار سنگین بدو نمی دهد، نه می تواند همدوش سید ماشاءالله زمین شخم زند، و نه همراه سیدقربانعلی چوپان گله را به کوه و صحرا برد، و نه زیردست سید حسن باغبان به آبیاری کشتزار پردازد، و نه حتی بغل دل سیدزلفعلی قهوه چی بنشیند و چای در استکان بریزد.
همه در جستجوی شغل مناسبی حیران مانده اند که ناگهان صدای آسیدعبدالله با همان طنین شوق آمیزی در فضای قهوه خانه می پیچد که نعرۀ "یافتم" ارشمیدس در خزانۀ حمام. سید عبدالله رو به جماعت می کند که "برادران، نکند این مرد را خدا برایمان فرستاده است تا به جر و بحثها و بلاتکلیفی هامان خاتمه دهد"، و با دیدن نقش استفهامی بر چهره های زجرکشیدۀ اهل ده با لحنی آزرده از دیر انتقالی مردم به توضیح می پردازد که "مگر امشب اینجا جمع نشده ایم تا کدخدایمان را انتخاب کنیم، مگر همین یک ساعت پیش سرگردان نبودیم که میان این سه چهار نفر ریش سفید روستایمان کدام یک را انتخاب کنیم که دیگران نرنجند، مگر ندیدید چطور آسیدپیرعلی و آسیدنورمحمد و آسیدابوالحسن حاضر به قبول کدخدایی نشدند، خوب، چه عیبی دارد که بیاییم و همین بابای ابن سبیل خودمان را که در ده ما نه با هیچکس خرده حسابی دراد و نه بند و بستی به کدخدایی انتخاب کنیم. هم او به شغل و کاری می رسد و هم باری از دوش همۀ ما برداشته می شود".
جرّ و بحثی میان حاضران درمی گیرد، اما حرمت ریش سفید و نفوذ کلام سیدعبدالله، سرانجام بر تردیدها غلبه می کند و مردم ده با نویساندن صورت مجلسی به قلم آسید عبدالکریم ملای ده و در حضور سرجوخۀ امنیّه یکایک انگشت خود را روی استامپ می مالند و زیر کاغذ می گذارند و کار به مبارکی و میمنت پایان می گیرد و مرد غریبۀ از گرد راه رسیده می شود کدخدای ده و صاحب امر و نهی و نمایندۀ حکومت قانون. قهوه چی موقع شناس مشتی نقل از کیسۀ به میخ آویخته اش بیرون می آورد و توی بشقابی می ریزد و به دست شاگردش می دهد تا به شگون حل معمای انتخاب کدخدا همه اهل ده کامی شیرین کنند و خود او با این شیرین خدمتی تلخی نخستین برخوردش را که احتمالا غبار کدورتی بر صفحۀ ضمیر غریبۀ به کدخدایی رسیده نشانده است جبران کند.
دهاتیان ابن سبیلِ به کدخدایی برگزیده را از صف نعال با سلام و صلوات بر صدرِ سکوی قهوه خانه می برند و سیدگرگعلی نمد چوپانیش را از دوش برمی گیرد و با عزت و احترام تا می زند و زیر پای جناب کدخدا می اندازد تا اسافل اعضایش را از تماس با حصیر پاره پورۀ قهوه خانه رنجی نرسد.
مرد بر مسند کدخدایی می نشیند و بجای نطق جلوس و ابراز تشکر رو به اهالی روستا می کند که "هرچه فکر می کنم نمی شود". سکوت حیرت آمیزی فضای قهوه خانه را فرامی گیرد، و سرانجام سیدعبدالله جرأتی به خود می دهد که "چی نمی شود؟"، و پاسخ می شنود که " همین موضوع کدخدایی من، آخر شما اهل ده همگی از ساداتید". سیدعبدالله با غروری غبطه انگیز بادی در غبغب می افکند که "البته، مردم این ده صغیر و کبیر و مرد و زن همه از سادات صحیح النسب بنی فاطمه اند"، اما غرورش جای خود را به حیرت می دهد وقتی که بار دیگر قطرات اشک را در گوشۀ چشمان کدخدا آمادۀ چکیدن می بیند که "خوب، تکلیف من ناسیّد میان این همه سیّد چیست، من عام چگونه می توانم به ذریه فاطمۀ زهرا امر و نهی کنم؟، نه، کدخداییتان را نمی خواهم". که یکباره همه سرها روی گردنها می چرخد و همه چشم ها متوجۀ گوشه ای از قهوه خانه می شود که پیرمرد بالابلند محاسن سفیدی از جایش برخاسته و در حالیکه شال سبز دور کمرش را می گشاد و به طرف کدخدا می آید.
مرد به کدخدا نزدیک می شود، شال سبز از دور کمر گشوده اش را از پهنا به دو نصف می کند، نصفی را روی شانۀ خود می اندازد و نیم دیگر را دور کمر کدخدا می پیچد و در حالیکه جماعت همصدا مشغول صلوات فرستادنند می گوید:
"این که مسأله ای نیست، اسم شریفتان؟. کدخدای حیرت زده زیرلب زمزمه می کند که "نوکر شما ابول". صدای پیرمرد بلند می شود که " شما هم از این ساعت اسم شریفتان آسیدابول است و مثل همۀ اهل ده از سادات صحیح النسبید و از ذریۀ فاطمۀ زهرا". با محو شدن طنین صلواتهای در فضا پیچیده کدخدا سیدابول رو به جماعت می کند که "نکند سیادت شما هم از نوع سیدی من است" و با شنیدن صدای هماهنگ "البته" جماعت، بار دیگر می زند زیر گریه که "این بار برای خودم گریه نمی کنم، دیگر هیچ کم و کسری در زندگیم ندارم، گریۀ این بارم به حال فاطمۀ زهراست".

در اثنای خواندن قصه، آسیدمصطفی سرتاپا گوش بود، بدون اینکه مطابق معمول در اجزای داستان دخالتی کند و بر نویسنده ایرادی بگیرد. و من سرخوش از سکوت سیّد که آن را حمل بر قبول کرده بودم،وقتی قصه به پایان رسید به مصداق لیطمئن قلبی رو به سیّد کردم که "خوب، بفرمایید ببینم چطور بود؟". سید ابروان پرپشتش را بالا برد و چند ردیف چروک موازی بر پیشانی آفتاب سوخته اش نشاند و با جملۀ "چه بی مزه" توی ذوقم زد. با حالتی رنجیده پرسیدم " کجایش بی مزه بود" و شنیدم که "همه جایش و از همه بدتر همین قسمت آخرش"، هر که این قصه را سرهم کرده است ظاهرا اهل جابلقا و جابلسا بوده است نه اهل ولایت خودمان. من که به حکم سوابق دیرینه آشنایی با سید می دانستم کلمه ولایت در دایره المعارف او مفهومی گسترده تر از شهر و استان و حتی کشور دارد، با لحن طعن آمیزی به جوابش آمدم که "چرا باید اهل جابلقا باشد، مگر ما ایرانیها خودمان نمی توانیم قصه بسازیم".سید کلامم را برید " البته می توانیم، گاهی سرتاپای زندگی مان قصه و افسانه است. اما این قصه را اگر کسی از اهل ولایت خودمان سرهم کرده باشد خیلی بی ذوق بوده است، ببین پسرجان، اگر آدم می خواهد قصۀ خیالی بسازد باید برود بسراغ جن و پری و دختر شاه پریان و سغنغور جنی و الهاک دیو، اما اگر قصه ای دربارۀ مردم می سازد باید ترکیب قصه اش طوری باشد که به دل بنشیند و هر کس می شنود باورش کند، قصه ای که الان خواندی خیلی جاهایش عیب داشت، بخصوص همین تکۀ آخرش، اولا آدم لات لوت بی سروپایی که یکدفعه بختش زده و کدخدا شده، محال است در جواب کسی که می پرسد اسمت چیه، بگوید : نوکر شما ابول. این شکسته نفسی ها مخصوص آدمهای حسابی است، حقش این است که همچو آدمی اگر نگوید جناب اجل کدخدا ابول خان دست کم بگوید کدخدا ابول، نه اینکه بعد از کدخدا شدن و بر صدر مجلس نشستن بگوید نوکر شما ابول. ثانیا کدام احمقی باور می کند که غریبۀ بی سروسامانی صاحب زن و خانه و زندگی و از همه بالاتر مقام و منصب بشود و باز هم به یاد خدا و ائمه و پیر و پیغمبرها باشد. مگر یارو دیوانه است بعد از اینکه زندگی اش تأمین شد، همۀ اهل دل به کدخدایی قبولش کردند، از آن بالاتر تاج سیادتی به عنوان پیشوایی معنوی روی سر بی صاحبش گذاشتند، بجای آنکه هارت و هورتی راه بیندازد و جولانی بدهد و ان رجلنی بخواند، بیاد و بساط روضه ای راه بیندازد که دلم به حال فاطمۀ زهرا می سوزد. و با این حرف بیجا اساس قدرت خودش را متزلزل کند. نه پسر جان، این طرز داستان سرایی نیست. تو که کوره سوادی داری بردار و کاغذی به این مدیر روزنامه بنویس که باباجان اگر می خواهی قصه ات مورد قبول مردم قرار گیرد، قسمت آخرش را بکلی تغییر بده.

و در پاسخم که" مثلا چگونه تغییری بدهد؟" خنده ای چهرۀ تلخ پر چروکش را پوشاند که " چه می دانم، من که قصه ساز نیستم، من که روزنومه نویس نیستم، اما انقدر می دانم که اگر بجای این آسید ابول هاروت و ماروت را هم می گذاشتند محال بود در همچون وضعی و حالی منکر سیادت خودش و اهل ده شود. جریان طبیعی قصه این است که غریبۀ لات و لوت به کدخدایی رسیدۀ سید شده، بجای ناله و زنجموره شروع کند به هارت و پورت و صدور احکام بگیر و ببند. اولا فرمان دهد که قهوه چی کج خلق را دراز کنند و چند تایی ترکۀ انار بر کف پایش خرد کنند، بعد هم آسیدعبدالله را که بار اول به دادش رسیده و شاهد ذلت و مسکنتش بوده به نحوی سربه نیست کند، بعد هم دار و ندار اهل ده را صاحب شود و بجای دختر گرگعلی همۀ زنها و دخترهای برو رو دار ده را صیغه کند، و هر کس خواست لب بترکاند و در کارش فضولی کند با یک اشاره حسابش را برسد، والا فایده هاله سیادت و منصب کدخدایی اش چیست؟
کلام سید را قطع کردم که" جناب آسیدمصطفی، گرفتم اینها را نوشتم و برای مدیر مجله فرستادم. اگر در جوابم نوشت که آقا جان کدخدای فلان ده کورده غلط می کند که بخواهد همچو شلتاقی راه بیندازد و به شیوۀ شاهان جبار عمل کند، مگر فراموش کردید که سرجوخۀ امنیه هم در صحنه حضور داشت با تفنگ آماده و سبیلهای تاب داده اش. گرفتیم روستایی ها به عواقب حماقت خود کرده تن دردادند. مأمور دولت که بدین سادگی تسلیم نمی شود و زیر بار نمی رود".
سید با خونسردی شانه ای تکاند که: "تو هم مثل مدیر مجله از مرحله پرتی. اولا سرجوخه سور و ساتش را می خواهد، با چهارتا مرغ و یک بار گندم هم چشمانش از دیدن می افتد و هم گوشهایش از شنیدن. ثانیا گرفتم سرجوخه رام نشد، یک نفر در مقابل مردم یک ده چه غلطی می تواند بکند، فرض کن بجای تفنگ حسن موسی مسلسل هم داشته باشد."
خندیدم که "سید! سرجوخه تنها نیست، مردم ده وقتی دیدند یارو باورش شده و هوا برش داشته البته زیر بارش نمی روند، البته به کمک سرجوخه می آیند و دخلش را می آورند".
اما سید در حالیکه برخاسته و مشغول تکاندن خاکهای عبایش بود نگاه تحقیرآمیزی بر صورتم پاشید که " نکند، خودت هم اهل جابلقا و جابلسایی؟ تا امروز نمی دانستم که انقدر خنگی. پسر جان، گرفتم چهار پنج نفری از اهل ده متوجه عمل غلط خودشان شدند و خواستند جلوی یارو را بگیرند، خدا نگهدار انبوه فعله ها و خوش نشینهایی باشد که همیشه نوکر حاکم منصوبند نه ریش سفید معزول".

Friday

بدون شرح

اسماعیل فصیح در تهران دق کرد . کتابهایش چاپ نمی شد. و این سمت داربستان حزب توده و فرش قرمز گستر برای توده ای های بازجو شده یعنی آقای رضا براهنی که روزه سکوتش! را با جایزه عبادالسلطنه شکست به گنجی حکومتی می پیوندد. در اعتصاب غذا در مقابل سازمان ملل!

یکی نیست به این جماعت بگوید چقدر تکراری سناریو می سازید. هنوز ابراهیم یزدی نمرده اینها صف جایگزینی اش را کشیده اند! یک وقت این صندلی خالی نماند.

ای مظهرالعجایب شرمتان باد. ای " بدل ها" به اسم محقق و روزنامه نگار به سرکیسه کردن مردم مشغولید.

Thursday

اول نطنز می روند بعد استعفا می دهند؟

چند ساعت قبل از اینکه استعفای آقا زاده در اخبار منعکس شود این خبر پخش شد:

Iran prevents nuclear site trackingPublished: July 15, 2009 at 7:20 AM
Iran has roofed in its nuclear compound in Arak to prevent satellite monitoring of the facility, western intelligence agencies say.Based on information received from western intelligence agencies, inspectors from the International Atomic Energy Agency fear the move is an attempt by the Islamic republic to hide plutonium manufactured at the site in preparation for creation of a nuclear bomb, the Israeli newspaper Yedioth Aharonoth said in a report published Wednesday. Arak is about 150 miles south of Tehran. Satellite imagery from 2007 clearly showed the reactor's structures, the newspaper said. Roofs were recently constructed over the entire compound, preventing all photographic or satellite imagery, the newspaper said. For many months, Iran has barred IAEA inspectors from visiting the site.Experts in the German Foreign Intelligence Service told Stern magazine Iran will be able to produce atomic bombs, perform underground nuclear tests and "set off a uranium bomb within six months." The report, to be published Thursday, quotes the IAEA in Vienna as saying Iran has installed more than 7,000 centrifuges at the nuclear power plant in Natanz, with 4,290 in operation since the beginning of June. The report says 1.3 tons of uranium have already been enriched -- enough for one or two nuclear bombs.© 2009 United Press International, Inc. All Rights Reserved.

Wednesday

دو مرض به جان جامعه افتاده

دوستان دو نکته از درد به جامعه افتاده را این روزها برجسته تر می بینیم: یکی : از کیسه خلیفه بخشیدن ها و دیگری واژه ای با نام " بهانه". به این جامعه بایست گریست و افسوس خورد یا گفت ای کوته آستینان تا کی دراز دستی! از مخملباف از گنجی از شمس لنگرودی از ماهیگیران آب گل آلود نامه " ما نویسنده ایم" ... می گوییم و اوج دلیل که در مقابل بیان می کنند این هست که بابا اینها پشیمان شده اند! . و دیگری اینکه "موسوی بهانه است
اولی که از کیسه خلیفه می بخشد و همان تواب سازان گذشته جبران گذشته آمده اند! نه عزیزان نه از کیسه خلیفه ببخشید نه سری که درد نمی کند را دستمال ببندید. دست درازی به قدرت "سیاسی" جامعه ای را نابود می کند. جرم خصوصی نیست که اینگونه ساده می گذرید. دیگر واژه بهانه بود. ای دریغ. یکی برایم این واژه را معنی کند. مگر "مرض" داریم و دنبال " بهانه" می گردیم که حرفمان را بزنیم؟ بلا را روا ندانیم.. همین

Tuesday

آن نایستادن این وضع را رقم زد

وقتی دانشکده حقوق را با صافی کردن اساتید پس از انقلاب فرهنگی بازگشایی نمودند دفترتحکیم وحدت نمایندگی ولی فقیه شیخ عمید زنجانی و قضات شرع لبنان کشته شده که تازه دانشجو البته دانشکده حقوق شده بودند بیدادها کردند. وقتی پس از پانزده -هفده سال اولین دوره امتحان کانون وکلا برگذار شد صلاحیت ابدا سواد علمی نبود بلکه دفترچه های قرمز رنگ کوچک برای صافی کردن اسامی وجود داشت. در طی این هفده سال نیز دادگستری جمهوری اسلامی تا دلت بخواهد دعوی ارث و میراث و مالک ومستاجر و طلاق بود. کدام حق کدام حقوق این سی سال بوده که حالا یک شبه وقتی لبه چاقوی این زالوهای بالیده شده جمهوری اسلامی را تا این حد نزدیک حس می کنید به خود آمده اید. من که باورم نمی شود هنوز به " خود" آمده باشید. این هم ظلم و ستم را دیدید و دم برنیاوردید. تیم البته حقوق بشری رژیم را ساخته شده دیدید و دم برنیاوردید جمشید ممتازهای فکل کراواتی را نشاندید در شورای نگهبان و بعد هم روانه کمیسیون حقوق بشر و دم نیاوردید. خوب هم که دم برآورده اید اینک اما اینک نیز با این همه "مماشات" ؟ ای دریغ. ای دریغ که شما نیز با همان حوزویان تفاوتی ندارید.


http://www.azadi-b.com/J/2009/07/post_477.html

یادآوری

یادمان باشد این آقای سپانلو شغل البته شریفشان گزینش " البته " هنرمندان برای سازمان صداو سیمای جمهوری اسلامی بوده ... یادمان باشد همین چهارسال پیش خانم بهبهانی امضا برای ریاست جمهوری رفسنجانی نهاد... و البته یادمان نیز باشد امضا پس بگیران پس از هفتاد و سه و آنهایی که به قتل نرسیدند را... امید که یادمان باشد...

http://www.facebook.com/ext/share.php?sid=103556258099&h=QaMh2&u=-TuLc&ref=nf

نامه سرگشاده به پارلمان اتحادیه اروپا

نامه سرگشاده به پارلمان اتحادیه اروپا

تریبون مجامع بین المللی را در اختیارلابی های جمهوری اسلامی نگذارید!
رونوشت:
مطبوعات ورادیو تلویزیون ها ودیگر وسایل ارتباط جمعی

•همراه با امضاء وتائید 11کانون فرهنگی/هنری وسیاسی ،46 شخصیت سیاسی وحقوق دان وسینماوتیاتر سازان ودیگر هنرمندان در اروپا، امریکا وکانادا


به پارلمان اتحادیه اروپا

با احترام
خانمها وآقایان
اخیرا آقای محسن مخملباف در یک سخنرانی در پارلمان اتحادیه اروپا کوشیده است که خود را نماینده مردم ایران جا بزند و در رابطه با مسائل مربوط به خیزش مردم ایران موضوع را واژگونه نشان دهد. او کوشیده است تا با دفاع از بخشی از حاکمیت جمهوری اسلامی، خیزش عظیم مردم ایران در دفاع از حقوق خود را که در سی سال گذشته به طور مستمر و سیستماتیک از جانب همه جناحهای حکومتی جمهوری اسلامی پایمال شده است طور دیگری جلوه بدهد. ایشان کوشیده است تا با لاپوشانی جنایتهای بخش معترض کنونی جناح حاکم، راه حل بحران کنونی جامعه ما را دفاع مردم از جناح مغلوب در انتخابات ریاست جمعهوری در ایران نشان دهد.
بخشی از ما زندانیان سیاسی، فعالین فرهنگی، نویسندگان و فیلمسازان تبعیدی که ناچار شده ایم در اثر جور وستم جمهوری اسلامی سرزمین خود را ترک کنیم و به کشورهای دیگر پناه بیاوریم، و کسانی در میان ما از جانب کسی که اکنون خود ظاهرا مخالف بخشی از حاکمیت جمهوری اسلامی است، یعنی آقای محسن مخلباف مورد آزار و اذیت بسیار قرار گرفته اند، بر آن شدیم تا با نگارش این نامه به شما واقعیت وجودی محسن مخملباف و جناحی از جمهوری اسلامی را که وی از آن حمایت میکند برای شما و مردم اروپا روشن سازیم تا واقعیت پنهان نماند..
آقای مخملباف کسی است که در آغاز استقرار رژیم جمهوری اسلامی، مامور ایجاد و سازماندهی سینمای اسلامی شد و در این راه به نابکاری های بسیاری دست زد. وی ضمن اخراج بسیاری از دست اندرکاران سینمای ایران از محیط کار و فعالیت خود و محروم ساختن آنها از خلاقیت در عرصه فرهنگی، مامور دستگیری و آزار و اذیت کسانی شد که پیش از آن با وی در زندان زمان شاه زندانی بودند. ما مدارک بسیاری در این زمینه داریم که اگر شما مایل باشید میتوانیم در اختیارتان قرار دهیم تا چهره و شخصیت آقای محسن مخملباف را بیشتر بشناسید
محسن مخملباف در گروه بلال حبشی مسئول شکار نیروهای مخالف نظام جمهوری اسلامی به خصوص مخالفان چپ گرای رژیم بود و اگر اینان به چنگش گرفتار می آمدند دستگیرشان می کرد (1) و تحویل لاجوردی معروف به جلاد زندان اوین می داد (2)، در زندان های جمهوری اسلامی محسن مخملباف خود بازجویی زندانیان را بعهده می گرفت، زندانیان زندان عادل آباد را به زور اسلحه حکومت علیرغم میلشان در پروپاکاندا فیلمی به اسم بایکوت شرکت داد و در عنوان بندی فیلم، آنها را زیر عنوان تواب و جاسوس رژیم معرفی کرد. این زندانیان علیه وی همان زمان شکایتی تنظیم وبه مجامع حقوق بشری ارسال کردند که با جو آن زمان و زیر سیطره خمینی واندیشه مسمومش که در اوج قدرت بود هیچگاه شکایت و فریاد در گلو خفته شاکیان انعکاس نیافت.
در زندان های ج. ا خواندن کتاب های مخملباف برای زندانیان اجباری بود وهمین طور زندانیان باید به تماشای فیلم های مخملباف می رفتند وسر پیچی از این دستور، شکنجه وشلاق را به دنبال داشت، خود وی نیر کلاس تواب سازی در زندان دایر کرده بود. البته او بعد از سالها خدمت مستقیم به بقاء جمهوری اسلامی به خاطر قرار گرفتن در جناحی از حاکمیت که سهمش توسط جناح حاکم نادیده گرفته میشد، چنین ادعا کرد که آزادیخواه شده است. اما این تصور واقعیت نداشت؛ بلکه او تنها ماسک تحول و ترقی را به چهره ارتجاعی خود گذاشت (3) در این سالها، هر گاه از او خواسته شد نسبت به جنایت های رژِیم موضع بگیرد این ادعا را مطرح می کرد که دیگر میخواهد فقط کار فرهنگی بکند اما هرگاه شرایطی پیش آمد که نظام جمهوری اسلامی در موقعیت متزلزل قرار گرفت، ماسک چهره هنری / فرهنگی را برداشت وبا ماسک سیاسی به میدان آمد. نمونه قابل ذکر هم را همین روزها شاهد هستیم. مخملباف با آن سابقه نابکارانه، میخواهد جمع عظیم ایرانیان رانده شده از ا یران را در مسیری قرار دهد که بلکه رژیم اسلامی با تعویض برخی از مهره ها حفظ شود. اطلاعیه هایش را از طرف مردم ایران امضاء می کند وادعا می کند مردم شجاع ایران که جلوی رگبار گلوله پاسداران و قمه وچاقو و پنجه بوکس لباس شخصی ها - نیروی شبه نظامی نظام- ایستاده اند اورا نماینده خود میدانند، اما پیدا نیست کجا ودر چه شرایطی چنین نمایندگی برای ایشان صادر شده است؟ این توهین بزرگی است برای مردم ما که کلیت نظام را به بن بست کشانده اند.آیا او شایسته این هست که در پارلمان اروپا مردم ایران را نمایندگی کند و از این طریق در افکار عمومی توهم بیافریند؟ او دقیقا بعد از روی خوشی که از اتحادیه اروپا دید اکنون گستاخ تر شده و حضورش رادر میان زخم خوردگان رژیم اسلامی برجسته تر کرده است. شما میدانید الیاکازان از برجستگان سینمای کلاسیک است. اما همین کارگردان در تسویه های مک کارتی نقش داشت، به هنگامی که میخواستند یک اسکار ویژه به او بدهند هزاران نفر در بیرون ساختمان کاخ جمع شدند وعلیه این اقدام آکادمی اسکار اعتراض کردند. لنی ریفنشتال هم یک کارگردان خلاق آلمانی بود که از اندیشه ناسیونال سوسیا لیست ها حمایت میکرد. تعداد پرو پاکاندا فیلمها ی وی هم بیشتر از مخملباف نبود، اما تا آخرین روز عمر طولانیش ننگ همراهی با فاشیست ها از دامن او پاک نشد.
اکنون چنین شخصی، یعنی محسن مخملباف، که سالها در شکنجه و ازار مردم دست داشته است، خود را نماینده مردم ایران جلوه میدهد و میکوشد از طریق تریبون پارلمان اروپا در افکار عمومی مردم اروپا برای بخش دیگری از حاکمیت جنایت کار جمهوری اسلامی اعتبار بخرد و سبب حمایت بین المللی از آن شود.
نمایندگان محترم پارلمان اروپا، شما میدانید که در ایران جمهوری اسلامی هرگز انتخابات معنی واقعی نداشته است و مردم ایران در سی سال گذشته از امکان انتخابات آزاد محروم بوده اند و این تنها دوره ای نیست که در انتخاببات حتی بین جناح های حاکم تقلب می شود. در سی سال گذشته همواره نامزدهای ریاست جمهوری و نمایندگی مجلس قبل از انجام انتخابات از طرف مردم، از طرف ولی فقیه رد صلاحیت شده اند و مردم هرگز امکان نیافته اند که نماینده ای از خود را انتخاب کنند. افزون بر این در این سی سال مردم در فقر و بیماری و آزار و شکنجه و سرکوب به سر برده اند و همه جناحهای حکومتی در این نابکاریها شرکت داشته اند. شما حتما میدانید که کشتار زندانیان سیاسی در سالهای 1360 1367 که طی آن هزاران زندانیان سیاسی بدون امکان دفاع از خود در بیدادگاههای جمهوری اسلامی محکوم به مرگ شدند و جان باختند، در زمانی اتفاق افتاد که میرحسین موسوی نخست وزیر بود و طبعا به عنوان شخص درجه دوم حکومت از همه این جنایتها آگاه بود و در آن دست داشت. اکنون محسن مخملباف بر آن شده است که در تضاد با یک بخش حاکم، و در دفاع از منافع خود و برای حفظ نظام جنایتکار جمهوری اسلامی، افکار عمومی را به نفع بخش دیگری از این جنایتکاران جلب کند و ادامه حیات مردم ایران را به فرض پیروزی این جناح، همچنان دچار همان نابکاری های پیشین سازد.
از این رو ما نیز از پارلمان اروپا درخواست میکنیم که به نام بخشی از مردم ایران که سال ها در زندان و شکنجه جمهوری اسلامی به سربرده ایم و از دست امثال محسن مخملباف شکنجه و آزار دیده ایم، امکان پیدا کنیم تا از طریق تریبون پارلمان اروپا، صدای مردم محروم ایران را به گوش مردم جهان برسانیم و در این شرایط دشوار که مبارزات صلح خواهانه مردم با درندگی هرچه تمام توسط جمهوری اسلامی سرکوب میشود، در زمانی که مردم و جوانان کشور ما را شبانه از خانه ها و بیمارستانها می دزدند و به زندان و شکنجه گاه ها می برند بتوانیم توجه مردم اروپا و جهان را نسبت به ستمی که بر مردم ایران می رود جلب کنیم و همبستگی بین المللی را در این رابطه خواستار شویم.
با درودهای بسیار

کانون سینماگران ایران در تبعید
و
جمعی از زندانیان پیشین جمهوری اسلامی
جمعی از هنرمندان و نوبسندگان و فیلمسازان تبعیدی
فعالان سیاسی، هنرمندان وکانون های فرهنگی وهنری وسینمایی .

زیر نویس

1/حشمت رِئیسی فعال سیاسی در مقاله ای با عنوان بای سیکل ران آکتور کمیته در نشریه نیمروز داستان دستگیریش را در میدان فردوسی و توسط مخملباف راشرح می دهد:
«در گرمای زودرس اوایل سالهای 60 یکی از چهره های پر آوازه هنر ایران کلت کالیبر 45 امریکایی خود را پشت شقیقه مردی بلند قامت گذاشته بود....مادر سالخورده مرد، دست فرزند خود را گرفته بود ورها نمی کرد... مرد که عرق سردی روی شقیقه اش نشسته بود صورت خود را چرخاند تا چهره شکارچی انسان را ببیند... ایا می توان در خیابان ها به شکار انسانها پرداخت ودگر اندیشان را دستگیر و به مسلخ فرستاد و همزمان به فعالیتهای هنری و کارگردانی فیلم و تئاتر پرداخت؟»
2/اصل نامه مخملباف به لاجوردی در کتاب راه کن از قندهار می گذرد تالیف بصیر نصیبی چاپ شده است .
3/البته آقای مخملباف وقتی ماجرای شرکت دیوید بلفیلد ( حسن تنتانی) درفیلم سفر قندهاربر ملا شد ، ازعمل تروریستی برای رضای خدا دفاع کرد.
منابع
* کتاب راه کن از قندهار می گذرد تالیف بصیر نصیبی / در کتاب زندان ، تالیف ناصر مهاجر، جلد دوم ایجاد کلاس تواب سازی مخملباف در زندان شرح داده می شود، همین طور در کتاب سراب سینمای اسلامی (رضا علامه زاده) نامه شکایت زندانیانی که زِیر نام تواب درفیلم بایکوت شرکت داده شده بودند به سازمان ملل نقل شده است/ مینوهمیلی فعال سیاسی هم شهادت می دهد که در زندان به خاطر خوداری از تماشای فیلمهای مکتبی مخملباف شلاق خورده است.شاهدان دیگری هم هستند که خوشبحتانه در قید حیاتند ودر صورت لزوم شهادت خواهند داد.
توضیحات ضروری
•درحوزه هنری تبليغات اسلامی محسن مخملباف ماموريت يافت تا معيار ها وضوابط هنراسلامی به ويژه برای سينماوتئاتر را مشخص کند وی در کتاب يادداشتهایی در باره قصه نويسی ونمايشنامه نويسی که در سال1360 پشنهاد می کند
بهتر است که زنان در نمايش کمتری بازی داشته باشند ودر صورت لزوم با حجاب کاملتری بازی کنند ونمايشنامه نويس برای آنها نقشی در صحنه ها یپيش بينی کند که اجتماعی است ورعايت حجاب طبيعی می نمايد ؛ گذشته از اين تماشاگران مرد نمی بايستی به همان راحتی که به بازی مردان توجه دارند به آنها نيز توجه کنند ديگر اين که نقش زنان تا حد ممکن کوتاه باشد
•سایت انتخاب که بیشتر متمایل است به باند هاشمی/ خاتمی، فاش می کند:
«... این جناب درزمانی که در حوزه هنری کار می کرد اگر جنبنده ای رابا چهره خلاف شرع مورد نظرش می دید با سر وکله به طرفش هجوم می آورد.. او عموما ( بالاخص) با زنانی که حجاب کامل نداشتند رفتاری ناشایست داشت حتا بسیاری دیده و شنیده اند که مخملباف قیچی به دست موی های بیرون آمده زنها را می چید»

کانون های فرهنگی وهنری ، سینماوتیاتر سازان ودیگر هنرمندان به همراه شخصیت های سیاسی وحقوق دانان که از این نامه سرگشاده پشتیبانی کرده اند:

1
-کانون هاومراکز پشتیبان:

کانون روزنامه نگاران ونویسندگان برای آزادی . مرکز فیلمسازی وپژوهشی سینمای آزادArticle19 Film Production.. کانون فرهنگی پیوند . گروه تاتر تماشاخانه .کانون فرهنگی خیام. فن فیلم. کانون فرهنگی آینه. کانون فرهنگی آفتاب. Verein f. Kultur u. Migration e.V.
گروه تئاتر ایران- مونیخ.
2
-شخصیت های پشتیبان:
حسین افصحی ( نویسنده،بازیگر،کارگردان تاتر) المان / یوسف اکرمی (فیلمساز ) کانادا / نسرین امیر صدقی (ژورنالیست) آلمان /پویان انصاری (گزارشگر،نویسنده ) سوئد / همایون ایوانی (زندانی سیاسی سابق ، فعال سیاسی ) آلمان / پروانه بکا ( فعال سیاسی جنبش زنان ) آلمان / نسرین بهجو ( مسئول کانون فرهنگی پیوند ) آلمان / نادر ثانی (فعال سیاسی ، فرهنگی ) سوئد / ایرج جنتی عطائی ( ترانه سرا ، نمایشنامه نویس و کارگردان تاتر ) انگلستان / کمال حسینی ( بازیگر ،عکاس و فیلمبردار ) آلمان / محمود خلیلی (زندانی سیاسی سابق ، فعال سیاسی ) / مهرانگیز دابوئی (فیلم ساز, مستندساز ) آلمان / رضا دابوئی ( فیلمبردار ،عکاس ) آلمان / آذر درخشان (از سازمان هشت مارس ایران ، افغانستان ) فرانسه / علی دروازه غاری (زندانی سیاسی سابق ،فعال سیاسی ) امریکا / حسین دریانی (بازیگر ) آلمان / بیژن رستگار ( از سازمان هشت مارس ایران ، افغانستان ) فرانسه /مینا زرین ( زندانی سیاسی سابق ، فعال سیاسی ) آلمان / میترا سرو ( رقصنده و طراح رقص ) المان / سایه سعیدی سیرجانی (حقوق دان) امریکا / پروانه سلطانی (بازیگروکارگردان تاتر ) انگلستان / عباس سماکار (سینماگر ) سوئد / علی سیف ( گزارش گر سینمائی ) ایرلند / بهروز سورن (زندانی سیاسی سابق ) اطریش /طاهره شمس ( از سازمان هشت مارس ایران ، افغانستان ) فرانسه / محمد شمس ( رهبر ارکستر و آهنگ ساز ) فرانسه / فرامرز شیراوند (روزنامه نگار ) کانادا / داریوش شیروانی ( موسیقی دان ، سینما گر ) المان / پرویز صدیقی ( مترجم ، سینماگر ) آلمان /ی.صفائی ( شاعر و فعال سیاسی ) المان /شهلا صفائی (فعال سیاسی ) المان / پروانه قاسمی ( روانشناس کودک ، فعال سیاسی ) کانادا /لیلا قبادی (فیلمساز ) کانادا / فرخ قهرمانی ( زندانی سیاسی سابق ، فعال سیاسی ) سیروس کفائی (شاعر،بازیگر وکارکردان تاتر ) جابر کلیبی (پژوهشگرعلوم سیاسی و اقتصاد ،فعال سیاسی )کانادا / مرتضی مجتهدی (عکاس وفیلمبردار ) آلمان / فرهاد مجدابادی (نویسنده وکارکردان تاتر و سینما ) آلمان /عباس مغفوریان (بازیگر وکارگردان تاتر ) آلمان /مسلم منصوری (فیلمساز )امریکا /غزاله نصیبی (وکیل و حقوق دان ،همکار دانشگاه برمن ) بصیر نصیبی ( بنیانگذار جنبش سینمای آزاد در ایران ) / فتحیه نقیب زاده ( دانشجو،فعال سیاسی ) آلمان / سینا نیا کان (فعال سیاسی ) سوئد.فریده هرندی(حقوقدان و وکیل) امریکا.

Sunday

شتر دیدی؟ ندیدی! Atomic Islamic Republic and the mask of Human rights for the agents

جالب نیست که این دو سه هفته که بایست اوج تصمیم گیری نسبت به اتمی شدن جمهوری اسلامی باشد همه اخبار میان ایرانیان و در مورد ایران به موسوی و رای در جمهوری اسلامی مختصر شده؟
تمامی نمایندگان جمهوری اسلامی هم در اروپا و امریکا مشغول داعیه داری حقوق بشر شده اند!
حالا هم که مراسم شام غریبان گیری در اروپا و امریکا شده مردم خفه کردن.

راستی این برنامه اتمی جمهوری اسلامی چه شد؟؟؟؟؟

the past 2 weeks islamic republic has directed the media towards "mousavi" the brutal murderer of Islamic republic Regime. They did their best to introduced him as "opposition"!

and the agents of Islamic republic are in Europe and the U.S. under Human Rights gatherings! this is what they want to make the public busy with.
Don't you ask: what happened to THE atomic Islamic republic?

Saturday

طرح رفراندوم سه سال پیش را امروز دارند اجرا می کنند

اینها که کارشان را انجام بایست برسانند. این نیز بگذرد. اما جالب برایم اشخاصی هستند که در این بازار مغلطه گرد هم آمده اند.
از علی میرفطروس بگیر تا به اصطلاح زندانیان سابق اعتصاب غذا کننده در برلیم!

عجب طبل تو خالی راه انداخته اند.

زهی خیال خوش

زهی عمر بیهوده

ای دریغ " آزادی" "حق" "عدالت" و " استقلال" آدمی که از " آدمی" تهی گشته....

خالی نگذاشتن میدان!

حیفم آمد این نکته را با هموطنان در میان نگذارم.

راستی از خودمان نمی پرسیم چطور هست که بازماندگان جنایت میکونوس و سهراب و آرش و دیگرانی که بی هیچ کسب غرامتی از دادگاه های اروپایی و امریکایی در اروپا و امریکا ساکن هستند راهی مجامع تصمیم گیرنده اتحادیه اروپا نمی شوند و بجایش مخملباف های صادراتی راه پیدا می کنند؟
چطور هست که دکان داران البته حق بشری فوری در مقابل سازمان ملل یا تجمعی در سانفراسیسکو ( روزهای بیست و دو جولای و بیست و پنجم جولای دوهزار و نه) مدعی و میزبان تجمع می شوند و خبری از بازماندگان جنایات سی ساله جمهوری اسلامی در این دکان بازی ها نیست.

دوستان یادمان باشد فریب این همه جو سازی نشویم. رژیم جمهوری اسلامی نه در خمینی منحصر شد نه در خامنه ای. داربستان این بلای دست درازی به فرهنگ سیاسی، اجتماعی و هنری این جامعه را بایست شناخت و این بازوها را از کار بایست انداخت.

اعتصاب غذای " روشنفکران" !

دوستان خبر خنده آوری را سایت دولت جمهوری اسلامی " رادیو فراد" اعلام کرده است که در بیست و دوم جولای دوهزار و نه به گفته آقای اکبر روزه گیر باسابقه! گنجی روشنفکران ایرانی در برابر سازمان ملل اعتصاب غذا می کنند!

خواستم بگم: روشنفکر؟ غذای روشنفکر " فکر" است و تحقیق و منطق. البته اگر در میان میرزا بنویس های مشق کپی رج زن روشنفکری باشد! این جماعت مدتهاست در اعتصاب غذای " فکر" هستند. بیخود نیست که گفته اند عقل که نباشد جان در عذاب است.

عجب روزگار پر طنزی داریم

Friday

درس صغر و نقش حجر

دوستان، نامه ای از آقای شفا و بنا به قول خودشان سرگشاده امروز یعنی دهم جولای دو هزار و نه پخش گردیده است.خواستم نکاتی را به آقای شجاع الدین شفا متذکر شوم که جناب اهل قلم سالیان سال قرین آزادی بیان گشته در ساحل امن نشسته تازه یادتان افتاده ولی فقیهی هست و اقتداراتی؟ نگران قمار زندگی ولی فقیه گشته اید؟ تازه وقایع این دو هفته نسیم دگرگونی را با دستتان نواخته که بیا و خامه بگردان که کارهای ولی فقیه از حیطه قانون اساسی بدور گشته و رییس جمهوری انتصابی اش نمی تواند قانونی باشد؟ ای دریغ. ای دریغ و باز هم ای دریغ. جناب نان به نرخ روز خور این سی سال کجا بودید؟ چرا به سرچشمه قضیه و اصل دغل ولی تراشی و نقش رفسنجانی و دیگ جوش این نوچگان نگفتید؟ کدام کار این نوچگان با اصل پیروی از اخلاق یا قانون یا دین بوده که یک کار تعیین البته ریاست جمهورشان؟ همین یکباره پایشان لغزید؟ آنهم تنها از حد و حدود ولایت عظیم الشانی فقیهییشان؟ ای عجب. بالعجبآ. آقا ، مشروعیت خودش واژه ای مذهبی است ترکیب مشروعیت قانونی دیگر چه شتر مرغ گاو پلنگی است؟عجب که نمی دانستیم آنچه مربوط به " ملت ایران" است آری دوستان درست خواندید" ملت ایران است در قانون " اساسی جمهوری اسلامی نگاشته شده. متوجه شدید؟ یعنی ملت ایران نه به فتوای آشیخ عمید زنجانی جایگزین منتج انقلاب فرهنگی بجای استاد حقوق زنده یاد ابوالفضل قاضی، ، نیست که این فتوا را می دهد بل زبان خامه شجاع الدین شفاست که حکم داد این سی سال آنچه مربوط به ملت ایران بوده در قانون اساسی جمهوری اسلامی بوده. ای آقا! خوب شد گفتی تا بدانم چه حقوق خوبی هشت سال جنگ بر سرم داشته آی که توسعه اسلام عزیز در جهان غرب حق ملت ایران بوده و پاک بیخبر بوده ام. ای دریغ که از خواب غفلت پریده ام و تازه بایست بدوم دنبال حق و حقوقم در قانون اساسی جمهوری اسلامی!سرکار آقا! این نامه سرگشاده برای کیست؟ جنابی که ولی فقیه را رهبر معظم می خواند و یکباره امروز چشمش باز شده و او را نیمسار می بیند؟ آغا( غلط املایی نیست، می خواهم تایید بر غین و عین عربی باشد) کجایی؟ زمانی " تیمسار" معنایی داشت. سرباز وطن معنایی و ارتش معنایی. نظم و قانون نیز هم. متاسفم که اینگونه دیدمتان و آفرین بر نظم طبیعت می گویم که از کوزه همان تراود که دراوست. همان شجاع الدین شفایی که بر کاغذهای ناب مهر تایید خزغبلاتی با عنوان " حافظ خراباتی" را زد و برای آن البته قلم فرساییهای! رکن الدین همایون فرخ آنگونه بازار یابی کرد بعد از گذشت سالها ذره ای تکان نخورده. همان بوده که هست.
http://tavalodidigar.com/PDF/LettertoKhamenehi.pdf

Wednesday

صدای ملت ایران

به خرد جهانی که در برابر اینهمه ریاکاری سردرگم گشته

نمایش سی ساله ای که نشان داده اند همواره روپوشی از انفجاری داخلی بوده و بس. اعدام های دسته جمعی صورت می گرفت و در صحنه خارج به ایجاد مدارس اسلامی بودجه ها سپردند. گرفتن نوجوانان از مدارس صورت می پذیرفت و کشتن آنها حزب الله به ندای نوچگان حزب توده به اعترافات تلویزیونی رو آورد باب پرسش و پاسخ به جدل و حذف اساتید صورت پذیرفت. در دانشگاه بسته شد و روزنامه ها تعطیل شد. همزمان گسیل گشتگان انقلاب فرهنگی در مقابل خشم ممنوع القلمان ممنوع السخنان ممنوع التدریسان و ممنوع الصدا ها قد علم کردند و تاختند و تاختند. افسران دلیر ارتش ایران را کشتند و از آنطرف یکباره هجوم به نوجوانان آوردند که بایست طلب شهادت کنند و جبهه های جنگ مملکت سوز را نیرو بخشند. قلم ها را شکسته اند، روزنامه از معنی تهی گشته فقط با عنوان روزنامه چاپ مشود انباشته از دروغ و تهمت، دانشگاه که تحت نظارت حزب الله درآمده دیگر از دانشگاه تنها نامی بر خود دارد، بایستی پیران خرد کشته شوند و قتلها دیگر به راحتی اعدام دسته جمعی تحت عنوان منافق و افسر سابق و ساواکی بعد از ده سال نمی تواند صورت گیرد پس صحنه های تصادف ساختگی ایجاد شد هسته های قتل و ترور ایجاد شد سر به نیست شدن ها و خمیر کردن کتابها و بازار تهمت ها داغ تر شد. در این میان بازوهای " شناسایی " چنین رژیمی در خارج از ایران فعال تر گشتند. نخست با داعیه حقوق بشر اسلامی و بعد با نفود به خود کمیسیون حقوق بشر سازمانهای دولتی. صادراتیان امام جعفر صادق ( هاروارد سابق) به عنوان نماینده و سفیر به این کشور و آن سازمان راه پیدا کردند.
اینجا صدایی که شنیده نشد صدای ملت ایران بود.
بازی رهبر تراشی پس از مرگ خمینی، بازی اصلاح طلب سازی برای بازاریابی خارجی و چهره شیادی چون محمد خاتمی را با عنوان رییس جمهور منتخب بزک کردن، همه و همه برای سرکوب آن انفجار داخلی جامعه ایران صورت گرفت وبس. با هر روشی که امکانش برایشان بود: تبلیغات ، قتل، افترا و تفرقه انداختن در جامعه، همزمان گسیل داشتن نمایندگان به عنوان البته کارگردان سینمایی و فعال البته فرهنگی... آمدن خاتمی اوج این شیاد بازار بود. نمی دانم این " خرد جهانی" چطور آمادگی این فریب خوردن را داشت. نامه های سرگشاده بین دایره دوستان داشت پخش می شد بیدار شدن جامعه ای زخمی و در خفقان نگاه داشته از هر روزن کوچکی امکان پذیر می توانست باشد که آمدند تا زمزمه ها کمکی علیه خاتمی شروع شد بازی روزنامه خود ساخته رژیم به نام سلام را راه انداختند و با استفاده از معاون همیشگی طرح ها : نهضت البته آزادی! شروع به حرکت جامعه را مهار زدند. یادمان باشد برای خوراک تبلیغاتی خارجی استفاده از نام روزهای خوب اثر بخش هست مثل بیست و دو خردادی که ساختند این بار هم هیجده تیر را ساختند.
اینجا صدایی که شنیده نشد صدای ملت ایران بود.
یکباره با استفاده از بازوهای البته دیگر حقوق بشری این سمت گسیل داشته آقاجری را مطرح کردند و اکبر گنجی را.... انگار نه انگار جوانها و خانواده هایی بودند که سر به نیست شدند هنوز در کنج زندانها هستند و انگار نه انگار حرکت مردم ایران در برچیدن ریا کاری با عنوان پر دغل جمهوری اسلامی وجودی داشته. حرکت فقط این حرکتی است که اینها می خواهند دنیا باور کند و بس.
پرونده تصفیه وزارت اطلاعات را راه انداختند. کمیسیون شکایت مجلس را ساختند و دادندش دست تروریست سابقه دار بازجو. البته دفاتر حقوق بشر داخلی هم ساختند. تا جایی پیش رفتند که جایزه صلح نوبل را هم بدست آوردند!
اینجا صدایی که شنیده نشد صدای ملت ایران بود.
این چند سال تلویزیون ها در خارج از ایران زدند، اگر رادیو و تلویزیونی در بزنگاه از خط رژیم تبعیت نمی کرد محکوم به نابودی می شد. دیگر نیازی به کیهان هوایی و اطلاعات خارجی چاپ کردن نبود چون در مقابل موج روزنه های اینترنت و دنیای کامپیوتری جدید مگر چند تا روز آن لان، و امضا جمع کن در حمایت فلان اطلاعاتی رژیم می تواند اثر گذار باشد که بسیارند مردم ایرانی که می توانند صدای خود را از لابلای ایمیل یا رادیو و تلویزیونی برسانند. مهم نشان کردن این صداهاست و نابودی آنها. بدترین و پیشرفته ترین نوع سانسور را نسبت با اینان اعمال داشتند. اما باز " صدای راست و حقیقت" هر چند کوتاه و نادر باشد به گوش مردمان ایران آشناست.
اینجا صدایی که نبایست گذاشت شنیده شود صدای ملت ایران است.
این بار هم بازی موسوی را راه انداختند . حیف است این خوراک رنگ بازی که مصرف خارجی خوبی دارد را ندیدن گرفت. رنگ سبزی هم بهش داده اند که بیا و ببین. در هر شهری در خارج از ایران عکس بدستان موسوی را گسیل داشتند. مبادا صدای آزاده مرد ایرانی یا آزاده زن ایرانی شنیده شود که می گوید نه موسوی نه کروبی نه خاتمی نه رفسنجانی نه کنی نه ابراهیم یزدی. نه به سی سال جنایات جمهوری اسلامی و خواست نشان دادن چهره ایران ستیز جمهوری اسلامی را دارد.

شما خردمندان متولد دیار آزاد هم مانده اید که عجب این چه رژیمی است که در خودش " اپوزیسیون" خودی ساخته و کجا رفت صدای این همه قربانی جنایات. وقتی رادیو تلویزیون بی بی سی فارسی زبان ورادیو تلویزیون فارسی صدای امریکا پناه جماعت رژیم جمهوری اسلامی بوده تعجب نکنید. دنبال صدای واقعی ملت ایران باشید اما نه از این رسانه ها. نه من فرد ایرانی که هر دو چهره دغل باز لبخند بر لب البته! اصلاح طلب این شیاد ها را دیده ام و هم کریه ترین چهره قاتل فتوا صادر کنش را، در همین امریکا با تیغ سانسور نوچه های جمهوری اسلامی روبرو هستم.

صدای حقیقت و صدای راستی بلندترین صداست حتی اگر هزار و اندی بلند گو و منبر برای نگاهبانان جمهوری اسلامی علم شده باشد. صدای ملت ایران نشانه گرفتن ضدایرانیانی است که در این سی سال و اندی بر سرمایه بر قدرت سیاسی ایرانیان پنجه انداخته است. من ایرانی نه به جمهوری اسلامی رای داده ام نه به هیچ یک از البته نخست وزیران یا رییس جمهورانش.

حافظه را از دست ندهیم. اگر رهبران ایران را این جماعت کشته اند جوانان خوش حافظه هستند که دیگر فریب این چهره نمایی ها را نخورند. این صدای واقعی ملت ایران را بشنوید. صدای جوانانی که بیش از ده سال در زندانها هستند صدای بیداران کشته شده ای که این رژیم می خواهد " ملا خور" کنندشان. فریب خوردن دیگر بس است. دیگر سردرگم نخواهید شد.
سایه سیرجانی

Tuesday

my face book account has been hacked! دوستان نشانی ام در فیس بوک غیر قابل دسترس شده

دوستان نشانی
sayeh saeedi sirjani
در " فیس بوک" را کاری کرده اند که نه می توانم دیگر نوشته ای را بگذارم نه لینکی را.

این هم دچار نشانی توییتر شد.

Saturday

نه به مذاکره نه به رسمیت شناختن و ناظر فرستادن

دبیر کل سازمان ملل متحد
آقای بان کی مون؛

رژیم جمهوری اسلامی قانونی نیست. ملت ایران با بر سر کار ماندن قاتلانش نه حکومتی دارد نه قانونی و نه دولتی.
ناظر سازمان ملل فرستادن در این روزها به زننده ترین جک بین الملل تفسیر می شود و بس. گالیندوپل را بازوهای رژیم جمهوری اسلامی به سکوت واداشتند. سالها بخاطر معاملات بزرگ نفتی عفو بین الملل به سرکوب و کشتار ملت ایران مهر سکوت نهاد و این روزها با اینکه چشم جهان شاهد کشتار دسته جمعی و خشونت در خیابانهای ایران بود ، فرستادن ناظر سازمان ملل چه معنی خواهد داشت؟

آقای بان کی مون، من سایه سعیدی سیرجانی به عنوان فرزند سعیدی سیرجانی که بدست تیم باصطلاح اصلاح طلب و تمامی بدنه جمهوری اسلامی به قتل رسید شاهد تهمت زدن ها سانسور و قتل پدرم بودم. آقای بان کی مون، این سی سال روزنامه های رژیم سراسر خبر از اعدام سنگسار و کشتار ملت ایران را نوشت و سازمان ملل متحد چنین رژیمی را نتوانست به رسمیت نشناسد.

سازمان ملل متحد با فریبکاری رژیم جمهوری اسلامی آشکارا شنونده دروغ های نمایندگان جمهوری اسلامی گشت. سازمان ملل متحد در طی این سی سال البته که ناظران هم فرستاد اما در خلال همان کانال ویژه تعیین گشته رژیم.

اینک در این بزنگاه فرستادن ناظر سازمان ملل یعنی ادامه جنایات در کنار پرده مشروعیت کم رنگی که از خالاء منشور ملل متحد در صحنه جهانی برای جنایتکاران جمهوری اسلامی و محافظان آن مورد سوء استفاده قرار می گیرد.

برای من و برای شاهدان کشتار ملت ایران این رژیم نه قابل مذاکره است نه قابل رسمیت بخشیدن. مهر سکوت سی ساله را پایان بخشید و با طرد چنین ماشین کشتار دسته جمعی ایران را و جهان را به صلح و امنیت برسانید.

سایه سعیدی سیرجانی

http://www.petitiononline.com/12June/petition.html
To the Secretary General of the United Nations

Mr. Ban Ki-Moon,

The Islamic Republic regime of Iran is illegitimate. The overwhelming majority of Iranian people neither recognise their slaughterers as their rulers, nor do they accept them as lawful or their representative.

Deploying any UN observers to Iran under the present circumstances, can only be interpreted as a distasteful joke by the international community, particularly by the brave and noble people of Iran who have taken to the streets by their millions to demonstrate their denunciation of this evil regime.

For 3 decades the interests and financial gains of the huge international oil cartels have been sought after by many western governments. Huge oil and gas contracts with the Islamic Republic have hindered all humanitarian organisations such as the “Amnesty International” to close their eyes to the realities of emboldening such brutal and repressive regime. “Galindo Oil” has chosen to ignore the inhumane nature of the Islamic Republic in return for huge financial gains.
The entire world is now witnessing the brutality and barbarism of the Islamic Republic against its own people and yet, the appeasement and “engagement” with this fascist establishment remains in order on UN’s agenda.

What would be the meaning of deploying an envoy of observers whilst the brutal and repressive crackdowns and street killings of peaceful dissent is the only response to the Iranian people by Islamic Republic’s armed forces and trained thugs?!

Mr. Ban Ki-Moon, I am Sayeh Saeedi Sirjani, the daughter of Ali Akbar Saeedi Sirjani, an Iranian scholar and thinker, who was murdered in the hands of the so called “reformists” of the Islamic rulers at the time of Khatami’s presidency; during which all the Islamic Republic’s media reported the stoning, street hangings and mass killings, and yet the UN did not find it in itself to take action in defence of the Iranian people’s human rights and still continued the appeasement of this brutal regime.
The United Nations has continued to welcome the functionaries of this repressive regime to deliver their blatantly obvious lies and deception to the international community.
During the past 30 years, the UN has only acted within the framework defined by the repressive rulers of the Islamic Republic which has proved to achieve nothing but the emboldening of this regime.

Deployment of an UN observation envoy during such critical times on the one hand has no meaning other than legitimising the fraudulently “elected” rulers of the Islamic Republic, and on the other, would pave the way for this system and its colourful advocators to continue with their repressive and deceitful policies within the greyed out remains of the UN Human Rights’ charter.

For me and all those who are witnessing the brutalities of the Islamic Republic, this regime can neither be negotiated with nor can it be recognised as legitimate.

The peace loving people of this world demand the break of the 30 year long silence by the UN and urge you to step in the right direction to uphold global peace and security by banishing this mass murdering apparatus.

Sayeh Saeedi Sirjani

Monday

Please Sign and Distribute

http://www.petitiononline.com/12June/petition.html

Friday

an Open letter to Mr. Ban Ki-Moon, the Secretary General of the United Nations

http://www.petitiononline.com/12June/petition.html

Thursday

حزب توده می خواهد از موسوی جنایتکار، شخصیتی ملی به خورد جامعه و جهان دهد

برای یادآوری و تقویت حافظه ای هر چند کوتاه مدت

http://www.rahetudeh.com/rahetude/Sarmaghaleh-vasat/HTML/2009/mai/sarmaghaleh-25-05.html

Wednesday

my ID has been hacked on twitter

دوستان نشانی من در " توییتر" حک شده است. لطفا به نشانی های زیر در توییتر مطلبی نفرستید

sayeh s sirjani
sayeh saeedi sirjani

Dear friends, my id on " twitter" has been hacked. please do not send any files to the above ids.

فهرست مطالب برنامه های امروز  رادیو اسرائیل

فهرست مطالب برنامه های امروز رادیو اسرائیل

www.radis.org
june 17, 2009

Sunday

FACEBOOK

www.facebook.com

down with ilsamic republic down with dictator

http://www.youtube.com/watch?v=ttxINV_EF50

Monday

سایت تقلبی دست ساز نوچگان : ssirjani.com

هشدار به تمامی هموطنان

نشانی اینترنتی زیر


دست درازی آشکار نوچگان جمهوری اسلامی است


نشانی بالا ابدا " سایت رسمی سعیدی سیرجانی" نمی باشد


هر چه خواسته اند از سایت اصلی که درست شده بود برداشته اند و بدلخواه خود گذاشته اند . و با اخلال در سایت اصلی که وظیفه ولایت فقهی خویش در دوره حاضر می باشد با دست درازی به نام سعیدی سیرجانی او را ملک طلق خویش دانسته و دزدی آشکار در روز روشن خود را با هر دخل و تصرف البته مجازشان به خورد خلایق ناآگاه از آنچه گذشته می دهند.

یادمان باشد جمله البته مودبانۀ: کلیه حقوق!متعلق به خانواده سیرجانی است را هم درج کرده اند. مبادا شک و تردیدی بر دلتان نشیند!

دوستان این نشانی بالا تقلب و دست درازی آشکار است

مسئولین سایت " بالاترین ها" آگاه باشند که تبلیغ سایتی که نشانی اش مشخص نمی باشد و نامی از سازندگان درج نشده و اینگونه به حقوق یک نویسنده و خانواده او دست درازی شده مسئولیت خودشان را در بر خواهد داشت

و شما هموطنان آگاه باشید اگر قرار باشد سایت رسمی برای سعیدی سیرجانی بی دست درازی نوچگان جمهوری اسلامی ایجاد شود خودم نخستین فرد هستم که این مهم را به انجام خواهد رسانید

علاقمندان به تهیه نسخۀ اصلی آثار سعیدی سیرجانی می توانند مستقیما با انتشارات کتاب گویا و انتشارات سایه در آمریکا در تماس باشند:

Saturday

OmidReza Mirsayafi

http://www.voanews.com/persian/2009-03-28-voa11.cfm

Wednesday

امیدم امیدم


شعبه پانزدهم دادگاه انقلاب در آبان ماه سال جارى، میر صیافی را به اتهام تبليغ عليه نظام به شش ماه حبس تعزيرى و به اتهام توهين به آيت الله خمينى و آيت الله خامنه اى به دو سال حبس تعزيرى محكوم كرد.
۱۳۸۷/۱۲/۲۸ اميد رضا مير صيافى، وبلاگ نويس ايرانى كه بهمن ماه گذشته براى سپرى كردن حكم دو سال و نيم حبس خود بازداشت شده بود روز چهارشنبه در زندان اوین درگذشت.محمد على دادخواه، وكيل آقاى مير صيافى در گفت و گو با راديو فردا اعلام كرد كه بى توجهى مسئولان زندان اوين در رسيدگى به وضعيت ناراحتى قلبى موكل او منجر به فوت وى شده است. وى گفت: «دكتر حسام فيروزى از زندان اوين با من تماس گرفت و گفت كه ضربان قلب میر صيافى منظم نمى زده است و او را به بيمارستان برده اند. چون خود آقاى فيروزى پزشك است به مسئولان زندان گفته كه به چه نحو به او رسيدگى كنند و توصيه كرده است كه آقاى مير صيافى را به بيمارستان لقمان ببرند.»آقاى دادخواه افزود: «ولى مسئولان زندان به اين حرف دكتر فيروزى توجه نكردند و گفتند كه مير صيافى تمارض مى كند. آقاى فيروزى پاسخ مى دهد كه ضربان قلب وى كمتر از ۴۰ است و او نمى تواند تمارض كند. وى را از اتاق بيرون مى كنند. آقاى فيروزى گفته است كه من پزشك سازمان ملل هستم ولى او را بيرون مى كنند.»اين وكيل دادگسترى اظهار داشت: «اين طورى كه آقاى دكتر فيروزى به من اطلاع داده است، به علت عدم توجه، اميدرضا ميرصيافى فوت كرده است. اين در هيچ نگرش انسانى قابل پذيرش نيست.»

اميد رضا مير صيافى، نويسنده وبلاگ «روزنگار» در سوم ارديبهشت ماه سال ۸۷ دستگير و پس از ۴۱ روز حبس به قيد وثيقه از زندان آزاد شد.
«شعبه پانزدهم دادگاه انقلاب در آبان ماه سال جارى، وى را به اتهام تبليغ عليه نظام به شش ماه حبس تعزيرى و به اتهام توهين به آيت الله خمينى و آيت الله خامنه اى به دو سال حبس تعزيرى محكوم كرد.سازمان هاى بين المللى از جمله گزارشگران بدون مرز با صدور اطلاعيه هايى اين حكم را محكوم كرده و آن را بسيار سنگين دانستند.محمد على دادخواه، وكيل اميد رضا مير صيافى به راديو فردا مى گويد كه دادگاه انقلاب حاضر نشد تا حكم موكل خود را به وى ابلاغ كند.

برای جوانان ایران، گوش دهید و بیاندیشید

Monday

به پاس آزادگی

ما در درون سینه هوایی نهفته ایم....
فصل نامه ره آورد و کتاب گویا
برگزار می کنند
به پاس آزادگی
با
سعیدی سیرجانی

روز شنبه ۱۴ مارچ ۲۰۰۹ از ساعت ۵ تا ۸ بعد از ظهر
Writers Guild of America
135 South Doheny Drive, Beverly Hills , California 90211
سخنرانی استاد دکتر احسان یارشاطر
با حضور : سایه سعیدی سیرجانی و حسن خیاط باشی همراه با نمایش فیلم
گرداننده برنامه: هما سرشار
پذیرایی : چای و قهوه و شیرینی
ورود برای عموم آزاد و رایگان استهمراه با سعیدی سیرجانی
از اسفند ۱۳۷۲ تا اسفند ۱۳۸۷ و پس از آن

Wednesday

دانشجویان ِ در بندِ ایران




Tuesday

گرامی باد یاد ابراهیم زال زاده




گرامی باد یاد ابراهیم زال زاده، جان فشاندۀ راه آزادی





مردم آزاده ایران
دوازدهمین سالگرد فاجعه قتل هولناک سیاسی ابراهیم زال زاده، این جان فشانده ی راه آزادی را به همراه یاد
یکایک قربانیان قتل های سیاسی قبل و بعد از او در ایران گرامی می داریم.
ابراهیم زال زاده در اسفند سال 1376 در راه منزل ربوده شد و در اوایل سال 1377 با پیکری که با ضربات متعدد
چاقو مثله شده بود در بیابان های یافت آباد تهران رها گردید.
ابراهیم زال زاده تنها قربانی این جنایت نبود. تبعات آن، خود به همان میزان هولناک بود. مادر پیر او بعد از قتل
.فرزندش ارشدش از غصه دق کرد و دو فرزند او نیز بزرگ ترین پناه خود را از دست دادند
ما در طی دوازده سال گذشته کماکان بر خواست خود مبنی بر افشای تمامی حقایق در مورد این جنایت ضد
انسانی و تشکیل دادگاهی مردمی و علنی برای رسیدگی به آن و سایر کشتار دگر اندیشان سیاسی قبل و
بعد از زال زاده در ایران پای می فشاریم. این کشتاری سازمان یافته بوده است و مسئولین اصلی و قاتلن آن تا
کنون رسمآ اعلم نشده اند. این جنایات سیاسی زخمی بزرگ بر پیکر جامعه است که مرهم پذیر نیست و هیچ
انسان آزاده و پیشرو نمی تواند بی تفاوت از کنار آن بگذرد . ما هرگز از دادخواهی دست نخواهیم کشید و
خواستار رسیدگی به این جنایت هولناک هستیم و از تمامی انسان های آگاه و برابری طلب تقاضا می کنیم که
ما را در این راه یاری کنند و هم صدا با ما خواهان مجازات آمرین و عاملین آن شوند.
خانواده زال زاده و دوستان او

Wednesday

آن کسی که جنایت می کند و خون می ریزد


تفسیر سیاسی هفته : آن کسی که جنایت می کند و خون می ریزد
10 ژانویه 2009
اگر دلشان به حال مردم غزه می سوخت، به جنگ با اسرائیل نمی رفتند، و از لحظه ای که اعلام جنگ کردند، مهر جنایت بر پیشانی زدند و باید محاکمه و مجازات شوند!


-چرا هر بار که اسرائیل به آستانه پیروزی می رسد، ناگهان فریاد بر می آورند و اعتراض می کنند و از این کشور انتظار دارند از عملیات دفاعی خود دست بردارد و عقب بنشیند، ولی در برابر تداوم عملیات تعرضی علیه اسرائیل و تلاش ستیزجویان در راه آسیب رساندن به جان زن و کودک اسرائیلی زبان بربسته اند و اعتراضی نمی کنند؟از آسیب رسیدن به جان غیرنظامیان غزه سخن می گویند و بر این واقعیت انگشت می گذارند که حدود یک سوم از کشته شدگان در غزه مرد و زن وکودک بوده اند. چه انتظاری داشتند؟ آیا هنگامی که اعلام کردند از این پس آتش بس را نقض خواهند کرد و حملات راکتی را از سر خواهند گرفت و شهرها و شهرک های اسرائیلی پیرامون غزه را هدف قرار خواهند داد، با این نیت که زن و کودک اسرائیلی بکشند، انتظار داشتند که اسرائیل دست به روی دست بگذارد و از خود دفاع نکند؟ یا تصورشان آن بود که اگر هم حملاتی انجام شود، گلوله سرباز اسرائیلی تنها به سوی چریک فلسطینی کشانده شود که پشت سر زن و کودک سنگر گرفته است؟ که مراکز مسکونی و جمعیتی را سپر بلای خود کرده است؟ که از داخل خانه ها و پشت بام ها و کودکستان ها و دبستان ها به سوی سرباز اسرائیلی و شهروندان اسرائیلی نشانه می رود؟ که اونیفورم به تن ندارد و تظاهر می کنند که غیرنظامی است؟هشت سال اسرائیل را هدف حمله موشکی قرار دادند و این کشور دندان روی جگر گذاشت و شکیبائی پیشه کرد، شاید به نحوی و به طریقی بتوان به این تعرض ها پایان داد- که نشد!سه سال پیش حماس در نوار غزه علیه حکومت خودگردان فلسطینی به کودتای نظامی دست زد و شماری از بلندپایگان فتح را قتل عام کرد و بر نوار غزه مسلط شد و اعلام داشت که هدفش نابودی اسرائیل است و به مبارزه مسلحانه ادامه خواهد داد. چگونه کشوری که می خواهد زنده باشد، و برقرار و پا برجا باشد، می تواند در برابر چنین دشمنانی سکوت پیشه کند؟با پایان گرفتن آتش بس نانوشته، در یک روز 60 فروند موشک به سوی شهرهای اسرائیل و به هدف کشتن اسرائیلیان پرتاب کردند. آیا اگر تهران یا پاریس یا لندن یا واشنگتن این چنین هدف موشک قرار می گرفت، ایران و فرانسه و بریتانیا و ایالات متحده سکوت می کردند؟حکومت ایران در مرزهای شمال غربی خود با عملیات گروه پژاک روبرو شد و مدت چندین روز روستاهای کردنشین مرزی عراق را هدف آتشباری سنگین قرار داد. ترکیه با عملیات تروریستی پ کا کا مواجه است و چندین بار وارد خاک عراق شد تا آنان را بکشد و پایگاهایشان را ویران کند. ایالات متحده با جنایات یازده سپتامبر روبرو گردید و به افغانستان لشگر کشی کرد. روسیه با گرجستان اختلاف سیاسی و نظامی پیدا کرد و نیروهای خود را به اوستیای جنوبی فرستاد و در چند روز دو هزار غیرنظامی را به کشتن داد. از نزاع پاکستان و هند درباره کشمیر، دیگر نیازی نیست چیزی بگوئیم. آیا تنها اسرائیل است که حق ندارد از خود در برابر ترور دفاع کند؟ آیا تنها اسرائیل است که گلوله آن به جان غیرنظامی فلسطینی آسیب می رساند؟ چرا اشک تمساح می ریزند؟ چرا یقه درانی می کنند؟ اگر جان برادر فلسطینی برایشان اهمیت داشت، اگر زندگی را از مرگ برتر می دانستند و اگر به وعده بهشت و حوریان بهشتی اعتقاد نداشتند، تعرض جنگی را علیه اسرائیل متوقف می کردند و راه مذاکرات صلح را بر می گزیدند. اکنون بیش از یک سال است که گفتگوی صلح اسرائیل و حکومت خودگردان فلسطینی، در اوج تعرض و عملیات تروریستی حماس در غزه، ادامه دارد. طرفین تائید می کنند که پیشرفت های خوبی به دست آمده و چند مساله باقی مانده که آن را هم باید حل کرد. منتها اشکال در این است که حکومت اسلامی ایران توطئه می کند، جهاد اسلامی را وارد میدان می کند که صلح حرام است و جنگ و خونریزی باید ادامه یاید. به حماس و دیگر سازمانهای ترور پول و اسلحه می رساند که بتوانند به عملیات تعرضی ادامه دهند و منطقه را همچنان بحرانی نگاه دارند- زیرا موجودیت حکومت ایران با خون است و تنها از راه ترور و تنش است که این حکومت می تواند هدف های خود را پیش برد. ادعا کرده می گویند: چگونه ممکن است اسرائیل دربرابر چریک هائی که به سلاح های ابتدائی مجهز هستند، با هواپیمای اف - 15 و اف -16 و موشک و هلیکوپتر تهاجمی وارد میدان شود؟ اسرائیل را متهم می کنند که به زور متوسل شده است، به زور بیش از اندازه متوسل شده است و می پرسند چرا اسرائیل سیاست نرم و زبان آشتی را برنمی گزیند؟یا ناآگاه هستند و یا مغلطه می کنند. اسرائیل از نخستین روزی که استقلال خود را دوباره به دست آورد، دست صلح و دوستی به سوی اعراب دراز کرد. این اعراب بودند که این دست را پس زدند و اعلام داشتند که اسرائیل را نابود خواهند کرد و مردم آن را به دریا خواهند ریخت. اسرائیل با فلسطینی ها قرارداد صلح اوسلو را امضا کرد و یاسر عرفات را به منطقه آورد و به فلسطینیان کمک کرد کشور مستقل خود را در کنار اسرائیل برپا کنند، ولی آنها به تعرض و ترور ادامه دادند و سراسر این خاک را طلب می کردند.و امروز نیز که حماس وارد صحنه شده ، در مرامنامه آن می خوانیم که سراسر خاک اسرائیل "اوقاف اسلامی" محسوب می شود که هیچکس حق ندارد آن را به غیرمسلمان انتقال دهد. می خوانیم- در همان مرامنامه – که یهودیان شیاطینی هستند که باید آنها را نابود کرد. می خوانیم در مرامنامه حماس که به حدیثی از "بخارائی" استناد می کند و در بخش پایانی بند هفتم مرامنامه خود با اشاره به روز قیامت می نویسد: «پیامبر اعظم فرمود، آن روز نخواهد آمد مگر همه جهودان را بکشید، و آنها پشت سنگ ها و درختان پنهان شوند و صخره ها و نباتات فریاد برآورند که جهود پشت سر من پنهان شده است، و مسلمانان بیایند و آنها را بکشند!»یک آخوند متعصب حماس در نماز جمعه در غزه می گوید: «یهودیان و غربی ها ابنای شیطان و فرزندان میمون هستند که باید همه آنها را از دم تیغ گذراند!». آیا با چنین حیواناتی می توان به صلح رسید؟ آیا با چنین ددمنشانی می توان کنار آمد؟ در حکومت اسلامی ایران نیز عین همین سخنان بارها و بارها شنیده شده و گروه "جهاد اسلامی آزادی فلسطین" نیز که از جانب رژیم ایران تغذیه می شود، همین باور و اندیشه را دارد. آنها هر بار واژه "صهیونیست" را به کار می برند، در واقع منظورشان یهودیان است، منظورشان مردم اسرائیل است . علنا از نابودی اسرائیل سخن می گویند و هولوکاست را انکار می کنند و موشک تولید کرده اند و بمب اتم هم می خواهند بسازند و قهقهه شیطانی سر می دهند که شمارش معکوس آغاز شده است- و سخنان دیگری از این قبیل....در جنگ تبلیغاتی بی امان خود علیه اسرائیل، حتی ادعا می کنند که اسرائیل از بمب اتم علیه فلسطینیان استفاده می کند- و بعد که می بینید دروغ گنده ای بوده، می گویند: بمب اتم نیست، جنگ افزارهای رادیو آکتیو است... و دروغ های دیگری از این قبیل. چند کودکی را که در یک رویاروئی جنگی کشته شده اند، مرتبا و پشت سرهم و مرتب توی تلویزیون نشان می دهند و دائما آن را تکرار می کنند و پدران جنازه را روی دست خود گرفته اند و همانند صحنه تئاتر رژه می روند و آنها را در برابر دوربین های تلویزیون کنار هم قرار می دهند و عکس یادگاری می گیرند. مگر در اسرائیل غیرنظامی کشته نشده است؟ مگر زن و کودک اسرائیلی را نکشته اند؟ در دهها سال ترور و بمب گذاری و تجاوز و تعرض تروریستی فلسطینی، دهها هزار نفر اسرائیلی کشته شده اند. شمار دقیق آن را نمی دانم.. ولی تنها در یک سال بیش از 600 اسرائیلی را به قتل رساندند! مگر آنان غیرنظامی نبودند؟ زن و کودک نبودند؟ یک رقم را دقیقا به یاد داریم: از سال 2000 تا 2005 آنها در میان صدها اسرائیلی که به قتل رساندند، 123 کودک شیرخوار و نوجوان اسرائیلی را نیز بیرحمانه کشتند. مگر آنان انسان نبودند؟ جانب جنایتکار، سرکردگان گروههای ترور هستند که علیه اسرائیل و علیه تمدن غرب وعلیه ارزشهای انسانی اعلان جنگ داده اند و جهاد و شهادت را بخشی از باور دینی و راه زندگی خود می دانند. جنایتکار، حکومت ایران است که همه سران آن، از خامنه ای تا رفسنجانی و از احمدی نژاد تا خاتمی گفته اند که صلح نباید بشود، اسرائیل را نابود باید کرد و هر سازش و آشتی، خیانت به اسلام است و کیفر جهنمی دارد.اسرائیل گناهی نکرده است.تنها گناه ما آن بوده که گفته ایم: ببخشید، ما قصد خودکشی نداریم، می خواهیم زنده بمانیم. ما پیشگامان تمدن و ایمان و اخلاق در بشریت بوده ایم. ما به فرهنگ جهان خدمت کرده ایم و ببخشید، نمی خواهیم بمیریم و این تمدن و این فرهنگ و این پیشرفت ها را به قداره بندهائی بسپاریم که چون نتوانسته اند خدمتی به تمدن بشری کرده و چیزی بسازند، می خواهند آنچه را که تمدن بشری ساخته است ویران کنند. طاعت از دست نیاید، گنهی باید کرد!بیشرمانه ترین ادعایشان آن است که جنگ در غزه را با هولوکاست مقایسه می کنند. آنانی که هولوکاست را انکار می کنند و ادعا کرده می گویند که هیتلر جنایتی علیه قوم یهود مرتکب نشد (همان قومی که خودشان با تحریف آیات آسمانی قرآن ادعا می کنند که باید آن را نابود کرد)، کشته شدن 800 نفر در یک جنگ تحمیل شده بر اسرائیل را که دست کم دو سوم آنها افراد چریکی و مسلح بوده اند، با کشتار شش میلیون نفر یهودی در جنگ جهانی دوم که طرف جنگی هیتلر نبودند و قصد ستیز با کسی را نداشتند، یکسان می دانند. ببینید که ابعاد دروغپردازی ها و تحریف ها و تبلیغات آنها به کجا می رسد! فقط و فقط اجساد چند کودک را که در نبرد کشته شده اند دائما و مرتبا و پشت سرهم در تلویزیون نشان می دهند! آیا تا کنون دیده اید که جسد یک تروریست معدوم رانمایش دهند؟ در حالی که آنان عمدا و مستقیما زن و کودک اسرائیلی را هدف قرار می دهند و به صراحت می گویند که قصد نابودی همه اسرائیلیان را دارند، اگر زن و کودک فلسطینی کشته شده، هنگام عملیات جنگی و در نتیجه شیوه های بزدلانه رزمی تروریست ها بوده است. اسرائیل هرگز قصد کشتن غیرنظامیان را نداشته و باید به سرباز اسرائیلی آفرین گفت که این چنین به ارزش های اخلاقی پای بند بوده و هست. بروید و حساب کنید که در جنگ عراق، و افغانستان و گرجستان و صربستان و کشمیر و دارفور و رواندا و دیگر جنگ ها چند نفر غیرنظامی کشته شدند!و در پایان، شنیدیم که رئیس جمهوری برگزیده باراک اوباما گفته است که حتی با حماس هم حاضر است به گفتگو بنشیند – گرچه دستیاران اوباما این گفته را تکذیب می کنند. آیا اگر اسرائیل با القاعدة و اسامة بن لادن وارد مذاکره شود، آمریکا چه احساسی خواهد داشت؟ مگر آن ها نمی دانند که القاعدة و حماس و اخوان المسلمین و جند الاسلام و حکومت اسلامی ایران و امثالهم، همه سروته یک کرباس هستند -- که پیامشان، پیام مرگ وهدفشان ویران کردن تمدن بشری است؟
نوشتۀ: منشه امیر - اورشلیم21 دیماه 1387 – 10 ژانویه 2009 برگرفته از: رادیو اسرائیل


با افتخار به اطلاع میرساند

هم زمان با هفتادوهفتمین سال روز تولد سعیدی سیرجانی
در ماه آذر ۱۳۸۷
December 2008

کتاب گویا( صوتی ) شیخ صنعان در ۱۳ سی دی

اثری بی نظیر از علی اکبر سعیدی سیرجانی
با صدا و هنرمندی حسن خیاط باشی منتشر خواهد شد
برای اطلاعات بیشتر و پیش خرید این اثر با ما تماس بگیرید
کتاب گویا
۱-۸۱۸-۳۴۶-۸۳۳۸

Tuesday

راحت طلبی ملوکانه

امان از تقلید

این واژه " مبارزۀ بدور از خشونت" و "مقاومت منفی" به خودی خودش در جوامعی که کلمات بر سر جایشان هستند و هر سخن جایی و هر نکته مقامی دارد ابدا مشکل زا نخواهد بود.

ای امان که این واژه نیز مانند " دموکراسی" و "آزادی" بر زبان مقلدان مانند نقل و نبات می چربد و عجب درکی از این مبارزۀ بدور از خشونت کرده اند که میان ماه من تا ماه گردون تفاوت از زمین تا آسمان است.

برای ترسوانی که زیر نقاب البته " حزب" و در عمل لب گود نشستگانی که مبادا بر تریس عبایشان غباری بنشیند این واژۀ مبارزه بدور از خشونت عجب سور و ساتی برپا کرده است.

در ذهن اینان ترجمان این واژه معادل بزدلی است. مبادا حرفی بزنید قدمی بردارید یا دلی به دریا بزنید و اعتراضی کنید و مال خود، سرمایۀ خویش را از دست بدهید. داشت بر قلم می رفت که بگویم سرسبز آزاده تان را بر زبان سرخ بیانتان بدهید برای پاس آزادی ... که دیدم برای اینها جان ابدا معنی ندارد. عمر رقم زدگانی که سالهاست در سایۀ امن محیط خارج از خانۀ غارت شده به شوق "رهبری" و عنوان "مبارز سیاسی" دکان زده اند.


ای دل غافل! تلخ است. بس تلخ است . از نو بایست طرحی داشت وزنو عالمی. این تلخی گزندۀ جماعت نازک طبعان آسوده طلبِ مدعی مبارزۀ مدنی! در میان ما ایرانیان آیینۀ تار روزگارمان شده است که بایست بدست با وجودان اهل درد واقع بین بر زمین نادانی جماعت کوبیده شود تا مگر صدای جرینگش گوش آسودۀ به خواب خو کردۀ اینان را بکار اندازد.

تلخ است که هر لحظه نگران خبر اعدام فرزاد ها باشی و بجا ی شنیدن آن همبستگی واقعی، بلندگوهای در دست البته "مبارزین" مبارزۀ بدور از خشونت من درآوردی ساعت ها ، روزها را، و آن دم مهم مرگ و زندگی جوانی را در نوردند!

کلام کوتاه که این مبارزۀ بدور از خشونت اینان را زبان طنزی بایست تا این جماعت ترسو مزاج راحت طلب در ساحل آسوده نشستۀ منتظر اشارۀ گردانندگانشان را بر خر خودشان نشاند.

همین

سایه
شش آذر هشتاد و هفت

Monday

"Voice of America inFarsi " the appropriate nest for Islamic Republic Gang

Dear Friends,

Please don't let VOA Farsi TV channel being used by Pro-Islamic Republic gang.

Please monitor VOA Farsi and protest their pro-Islamic Republic shows like: Today's Woman "Zane-Emrooz "show on Friday Nov. 7, 2008 by sending e-mails.

Please, please watch and listen to this unbalanced pro-Islamic republic, the anti-America VOA Farsi of Today's Woman "Zane-emrooz" show.

The last 20 minutes of the show is a must watch!

Please Note the comments of "Professor Masoud Kavoosi " ( Professor? VOA in Farsi did not even announced in which university), translate his comments and protest VOA in Farsi from the misinformation act taken by them in the last couple of years.

This is the link:

ftp://8475.ftp.storage.akadns.net/wm/voa/nenaf/pers/video/pers1440vbFRI.wmv

and please send your protest e-mail to:

voanews@voanews.com

http://us.mc338.mail.yahoo.com/mc/compose?to=dwasustin@voanews.com

http://us.mc338.mail.yahoo.com/mc/compose?to=jlennon@voanews.com

ontherecord@voanews.com

newsandviews@voanews.com

publicaffairs@voanews.com


The above note is from a brave Iranian Woman ( pkhoban@gmail.com), who is monitoring VOA in Persian.
The United State of America should be aware of what is broadcasting from VOA in Farsi and find out WHO is using the TAX Dollars of U.S.A. People.

Friday

تا پیدا کردن سرویس دهنده ای قابل اعتماد

به علت بدقولی شرکت متعهد به سرویس برای رادیو آذرشسپ

برنامه های رادیو آذرشسپ فعلا پخش نخواهد شد

با پیداکردن سِروِری با شهامت برنامۀ رادیو آذرشسپ نیز امکان پخش خواهد یافت
در سه روز امتحانی پخش رادیو یک روز با قطع صدا، روز دیگر با مشکلات فنی و روز سوم نیز با بدقولی خدمات دهنده و خودسریِ کامل ایشان عملا امکان پخش و شنیدن صدای مجریان قطع گردید
این درحالی صورت گرفت که تمامی وعده ها و متن قرارداد تاکید گشته و هزینه یک ماه پخش از پیش پرداخت شده بود.
بنابراین تا پیدا کردن سرویس دهندۀ با شهامتی که این صدا را قطع ننماید
به انتظار پخش صدای آذرشسپ خواهیم بود

Saturday

رادیو آذرشسپ

به زودی پخش برنامه های رادیو "آذرشسپ" آغاز خواهد شد
رادیو آذرشسپ¨

به پاس وجدان بیدار جامعۀ ایرانی ورای هر دسته،سازمان، حزب یا گروهی ؛
به پاس بیداری ایرانیان؛
به پاس اندیشۀ روان؛
برای شکستن قفل سکوت؛
برای نشان دادن شراره های زیر خاکستر؛
دریچه ای بایست ورای دورنگی ها و دلال گری ها؛
دریچه و نقبی از قعرسیاه چال ریای حاکم گشته بایست:
تا بگوییم جامعۀ ایرانی ورای این همه دست درازی ِ تشنگان قدرت، در پناه ارزش ماندگاری "ایران" و "ایرانی" که همانا آزادگی انسان است در برابر هر آنچه بندگی و تعصب خاسته از جهل بوده، همچنان یکتنه زنده هست و زندگی را فریاد می زند.

رادیو آذرشسپ، به تلاش افراد ایرانی و قلم توانای آنان هدف "بیداری و خاستن" ایرانیان را رقم خواهد زد.

آذرشسپ، بی نیازازهر کمک مالی به میان میدان آشفتۀ زرخریدان خواهد تاخت و با بودن تنها تکیه گاه واقعی خویش: سخن ِ دل مردمانی خواهان بیداری و تلاش، خواهد ماند تا رسمی کهن را از نو زنده گرداند.
باشد که خاموشمان مپندارند و بازیها در این دام ِ سیرابِ جهل گشته برایمان نریزند.

که گر صوفی نهاد دام و سر حقه باز کرد از غالب گشتن دلتنگی و خموشی بر جامعۀ شیفتۀ خواب زدگی هست و بس...

و با بیان این نکته که: هر گونه شکایت و مسئوولیتی که از این صدا برخیزد را بر جان و دل خریدارم، کلام را کوتاه و کار را آغاز می کنم.

سایۀ سعیدی سیرجانی






¨ فرشتۀ نگاهبان بر آتش، سمندر، صاعقه

what does " reformist" mean under the hypocrated Islamic Republic!

ریاکاران به اصطلاح "اصلاح طلب" در حکومت جمهوری اسلامی را بهتر بشناسیم:و سند وابستگی چنین دغلبازانی به نابودی ایران و ایرانی را.

مسعود بهنود؛ فرخ نگهدار؛ ابوالحسن بنی صدر؛علی کشتگرو محسن رضایی

Thursday

زنده یاد تورج نگهبان


Wednesday

Sundays 11:30-12:30

هموطنان گرامی، این برنامه دیگر اجرا نخواهد شد
از آنجا که در تلویزیون پارس برنامه های دیگری نیز هست که بر عوام فریبی و زیر پا گذاشتن اخلاق تکیه دارد.
از این پس از توانم را در خدمت نوشتن، و اگر نکته ای باشد توسط "یوتیوب" بهره خواهم جست. پانزدهم سپتامبر 2008
امروزِ ما از تلویزیون پارس
زمان برنامه روزهای یکشنبه 11:30 تا 12:30 به وقت غرب امریکا خواهد بود.

Sunday

نوچه های اطلاعاتی جمهوری اسلامی

دوستان این نوشته را مانند دیگر نوشته های ایرج مصداقی گرامی حتماً بخوانید تا روشن تر دریابید تارهای در هم تنیدۀ
اطلاعات جمهوری اسلامی را

Thursday

گرد و خاکی تکراری بدست داربستان قدرت


برنامۀ در حال اجرای اطلاعات جمهوری اسلامی

وقتی می گویی نسل تازه ای قد علم کرده، پروژه جوان نمایی را آغاز می کنند تا مبادا عقب بیافتند.

وقتی صدای مخالفان اوج می گیرد تا مردم را بر این نا نظام برخیزاند، از بازوهای اطلاعاتی صادراتی کمک
می گیرند تا با دزدی کلام مخالفان خود متکلم وحده شوند تا اگر در آخر خط هم مشت رسوای بی هویتی شان آشکار شد اقلا به حقانیّت سخن مخالفان لطمه ای زده باشند؛ وصدای مخالفین با سیستم آلوده ای به نام جمهوری اسلامی را با حربۀ مخالف نمایانی صادراتی خفه گردانند..

از این رو این حکایت امروزین ماست. وقتی شخصی با نام غیر واقعی " مجید صادقی" ظهور می کند ، تکرار بازی و برنامه ای زشت است که تاکنون ادامه یافته دوره ای توسط بهنود و نوری زاده ها، دوره ای توسطه ذاکری ها و امیرابراهیمی ها و دوره ای توسط فخرآورها...

و چه وسیله ای بهتر از همین تلویزیون های مردم احمق نما و در فراموشی نگاه دارنده . اصلا اینان انگاری ظاهر شده اند که در بزنگاه حرکت مردم را به بیراهه بکشانند و البته دست بسته در قدرت نامردمان سپارند.


این را هشدار و بیدار باشی بدانیم به مخالفین جمهوری اسلامی که بایستی در همین مکان و اینک تعیین خطوط خویش را از چنین دست درازی رسانه نامان روشن نمایند. تلویزیونی که شعار " مخالفت با جمهوری اسلامی" را به زبان تکرار می کند و در عمل به امامزاده تراشی و تحمیق مردم با معرکه گیری های کذایی مشغول است با آوردن نمایندۀ آشکار جمهوری اسلامی چون " جلیل مرتضوی" و در مقابلش آن هم برای فریب مردم: شعار دهنده ای که در زبان جستارهایی از گفتار مخالفین را بیان می دارد و در عمل هویت و بودنش مأموریتی است از دستگاه اطلاعات: تنها یک راه دنبال می کند و بس : احمق فرض کردن مردم و خفه نمودن مخالفان سی سالۀ جمهوری اسلامی را.


سایۀ سعیدی سیرجانی
فروردین 1387

Monday

سخن دولت اسراییل با ملت ایران

فرنوش رام در گفتگو با وزیر خارجه اسرائیل
march 31, 2008

تسیپی لیونی معاون نخست وزیر و وزیر خارجه اسرائیل، در یک مصاحبه اختصاصی با بخش
فارسی رادیو اسرائیل، برای ملت ایران آرزو کرد که سال نو سال رسیدن به تفاهم با جامعه بین المللی باشد، و اظهار امیدواری کرد که
ملت ایران به رفاه و آزادی و نیک بختی که شایستۀ چنین ملت بزرگی است، دست یابد. وزیر خارجه اسرائیل ابراز عقیده کرد که رسیدن به تفاهم میان ایران با جامعه جهانی امکان پذیر است. وزیر خارجه اسرائیل، در این نخستین مصاحبه ویژه با رادیو صدای اسرائیل، که تمامی آن به مسائل ایران و ملت ایران اختصاص یافت، تاکید کرد که موقعیت بین المللی ایران در سال 1387 به تصمیمات رژیم ایران و ملت ایران بستگی دارد. وی گفت: «تنها گزینه ای که دربرابر جهان قراردارد تا مسائل به اتخاذ سایر تصمیمات علیه ایران نرسد، صرفا تحریم اقصادی است». خانم تسیپی لیونی گفت: «متاسفانه نمی توان علیه حکومتی، به اقدامی از سوی جامعه جهانی دست زد که هیچ اثری نیز بر مردم آن کشور نداشته باشد».

از آنجا که تسیپی لیونی این مصاحبه را بلافاصله پس از دیدار بامداد امروز خود با همتای آمریکائی خویش، بانو کوندولیسا رایس، با بخش فارسی رادیو اسرائیل انجام داد، در اشاره به سیاست های جمهوری اسلامی ایران که تروریست ها را تقویت می کند، این عملکرد را خلاف ملت ایران دانست. تسیپی لیونی که زاده اسرائیل است این مصاحبه را با جملۀ فارسی «سال نو مبارک» خطاب به ملت ایران آغاز کرد.

خانم لیونی تاکید کرد که کشور و ملت اسرائیل هیچ مخالفتی با ملت و کشور ایران ندارند - بلکه بعکس اسرائیل و یهودیان همواره به روابط تاریخ خود با ایران نگاه افکنده اند.


این مصاحبه بدرخواست خانم فرنوش رام رئیس بخش فارسی رادیو اسرائیل به زبان انگلیسی انجام شد تا هرچه بیشتر ایرانیان درجهان ازسخنان خانم لیونی آگاه شوند


.فرنوش رام: خانم تسیپی لیونی بسیار سپاسگزاریم از وقتی که به ما اختصاص دادید تا با ملت ایران از طریق بخش فارسی رادیو اسرائیل گفتگو کنید- به ویژه آنکه برنامه های بخش فارسی رادیو اسرائیل درست این روزها وارد پنجاهمین سال برپائی خود می شود و این برنامه ها پل ارتباطی است میان کشور اسرائیل و ملت ایران. این روزها نیز مردم ایران سال نو ایرانی را جشن گرفتند. براساس یک رسم و سنت دیرینه درآغاز سال نو، دوستان، پیام شادباش برای هم ارسال می کنند. یهودیان جهان نیز این روزها عید «پوریم» را گرامی داشتند که ملت یهود را با سرزمین باستانی ایران ارتباط می دهد- و یهودیان جهان از حسن نیت پادشاه امپراطوری باستانی ایران خشایارشاه سپاسگزاری می کنند. پیام شما به ملت ایران در این نخستین روزهای سال جدید چیست!

وزیرخارجه اسرائیل: پیش ازهرچیز بگذارید من نیز از این فرصت بهره گیرم و به ایرانیان بخاطر سال نوئی که آغاز کرده اند تبریک بگویم: (به فارسی: )«سال نو مبارک». یقینا من بر این باورم که هنگامی که سخن از روابط میان ملت ها و مردم هاست- گاهی برخلاف آنچه که میان رژیمها و حکومتها وجود دارد، ما برتاریخ، اشتراکات تاریخی و این تفاهم انگشت می گذاریم که ما انسان هائی با ارزشهای مشترک هستیم- حتی اگر اشتراکات تاریخی هم وجود نداشته – هنوز می توان از امید به آینده مشترک، خوشبختی مشترک و تفاهم مشترک سخن گفت و ما امیدواریم که سال آینده، سال رسیدن به تفاهم ها میان ملت هایمان باشد. البته ما باید از سختی ها نیز سخن بگوئیم و کسانی که به ارزشهای مشترک و تفاهم ها معتقدند، باید بتوانند اختلافات را نیز حل کنند. اما من گاهی فکر می کنم که کسانی نمی خواهند که ما در هارمونی و صلح با دیگران زندگی کنیم. آنها گاه از شیوۀ نفرت پراکنی استفاده می کنند. گاه از مذهب برای ایجاد نفرت مورد نظرخود سوءاستفاده می کنند و این امری است که ما باید درباره آن سخن بگوئیم و هنگامی که من می گویم دیالوگ دراین باره ضروری است، منظورم الزاما دولت ها نیست بلکه مردم، ملتها، جامعه بین المللی و دنیا هم می توانند این امر مهم را انجام دهند.


فرنوش رام: مناسبات دیرینه و چند هزار سالۀ ملت یهود با کشور ایران جای خود را به دشمنی از سوی حکومت اسلامی ایران سپرده است. چه کارباید کرد که این روابط به روند گذشتۀ باستانی خود بازگردد؟

وزیرخارجه اسرائیل: مهمترین امر به باور من، تفاهم است. اما کسانی تحریک به اختلافاتی می کنند که پایه و اساسی در میان ملتها ندارد. من مشخصا دربارۀ ایدئولوژی و باورهای افراطی سخن می گویم که حتی مبتنی بر دیدگاههای مذهبی نیست. من بر این دیدگاه پای می فشارم که وقتی سخن از ادیان بزرگ و توحیدی است، یعنی یهودیت، مسیحیت و اسلام، ما از تفاهم یین یکدیگر، آزادی برای یکدیگر، پذیرفتن دیدگاههای هم وزندگی در جوار یکدیگر سخن می گوئیم- اما متاسفانه در 30 سال اخیر که ما با دیدگاههای افراطی در منطقه مواجهه شده ایم، بنیادگرایان، دین و مذهب را به گروگان خود گرفته اند، مذهب را به استثمار کشیده اند تا به باور خود، تخم نفرت بکارند اما این امر در راستای منافع ملت ها نیست. من نمی توانم اصلا تصور کنم که منفعت ملت ایران باشد که بخواهند به دشمنان منطقه، دشمنان اسرائیل یا دشمنان جامعه جهانی تبدیل شوند- اما هنگامی که رهبرانشان از انکار یکی از بزرگترین حوادث و فجایع تاریخی جهان، که هولوکاست و قتل عام یهودیان بوده سخن می گویند، وقتی که رهبرانی از قتل و کشتار دیگران سخن می گویند یا از پاک کردن اسرائیل از نقشه دنیا حرف می زنند، اینها، تنها کلمات و واژه ها نیست، بلکه آنها همگام با سخنانشان به اعمالی دست می زنند تا اظهارات خود را عملی کنند، و این، برخلاف منافع ملت هاست. مردم در جوامع، می خواهند از رهبرانی برخوردار باشند که بتوانند از آنها حمایت کنند و به وجود آنها افتخارنمایند اما من فکر می کنم که در شرائط کنونی رهبران ایران مایه عزت و افتخار برای ملت خود نیستند- بالعکس- آنها خود را دشمن جهان به تصویر می کشند.


فرنوش رام: شما در مقام وزیر خارجه، با روند جهانی آشنائی نزدیک دارید و درشکل گیری آن ازنقشی مهم برخوردارید. شورای امنیت در یکسال اخیر سه قطعنامه علیه ایران صادر کرده اما دولتمران ایران تسلیم خواسته های بین المللی نشده اند. موقعیت بین المللی ایران در سال جدید چگونه است؟

وزیرخارجه اسرائیل: موقعیت بین المللی ایران بستگی به تصمیمات خود رژیم ایران دارد. تا هنگامی که ایران به برنامه های غنی سازی اورانیوم، برخلاف قطعنامه های شورای امنیت سازمان ملل ادامه می دهد و مادامی که برنامه های هسته ای به هدف دستیابی به جنگ افزار اتمی را دنبال می کند، برنامه هائی که بدون هیچ دلیلی ادامه یافته- زیرا برای ایران سود و فایده ای ندارد، مشخص است که ایران خود را به این وضعیت دشوار کشانده است، شرائطی بر سر خود آورده که به تهدیدی علیه منطقه تبدیل شده است. بنابراین، رفاه ملت ایران بستگی به سیاست های رژیم ایران دارد. در کمال اندوه، هم اکنون شیوه های سیاستمداری حکومت ایران نادرست است. آنها قطعنامه های بین المللی و خواسته های جهانی را رد می کنند. بی پرده می گویند به خواسته جهانی وقعی نمی گذاریم، و به غنی سازی اورانیوم ادامه می دهند. ما امیدواریم که ملت ایران درک می کنند که این شیوه ها اثراتی زیانبار بر زندگی آنها دارد. جامعه جهانی نمی خواهد که زندگی ایرانیان تحت تاثیر قرار گیرد. اما برای آنکه از سایر تصمیمات جلوگیری شود، چاره ای دیگر باقی نمانده است. گزینه هائی که برای جهان هست، تحریمهای اقتصادی است. این مجازاتها علیه ملت نیست- اما مسلم است که بر زندگی مردم اثرگذار است اما این تنها راهی است که با کاربرد آن، جامعه جهانی می تواند طرحهای جنگ افزار هسته ای ایران را خنثی کند. من یقینا معتقدم که پاسخ، در دست مردم است و نه الزاما در دست رهبران. منظور من تنها رهبران اسرائیل نیستند. مردم باید حرف خود را بزنند- من امیدوارم که ایرانیان حرف و سخن خود را روشن بیان کنند و بگویند که می خواهند تا سال آینده به چه خواسته و دستآوردهائی برسند. من یقین دارم که مردم ایران می خواهند در صلح، در آرامش و در رفاه زندگی کنند. ملت ایران می خواهند روئی گشاده به جهان داشته باشند. می خواهند دوباره این فرصت را بدست آورند که از کشورها و نقاط دیگر دیدار کنند و با مردم جهان در تعامل باشند و نه اینکه دچار انزوا گردند. این خواسته مردم عادی ایران است. از عادی ترین افراد گرفته، تا بازرگانان و شاید حتی خواسته رهبرانشان. ولی آنچه که رهبران می گویند و انجام می دهند بر زندگی مردم ایران بدترین اثرات را دارد.


فرنوش رام: اکنون که با شما سخن می گویم، لحظاتی پیش دیدار با وزیرخارجه ایالات متحده خانم دکتر کاندولیسا رایس را به پایان بردید. درروزهای اخیر میزبان صدراعظم آلمان و نیزشماردیگری ازرهبران جهانی بودید. از این موضوع سخن می رود که اتحادیه اروپا یا کشورهای دیگر مستقلا تحریمهائی را علیه ایران برقرار کنند. چگونه می توان بدون آنکه رنجی متوجه ملت ایران شود، سران تهران را وادارکرد که به خواسته های بین المللی تن در دهند؟

وزیرخارجه اسرائیل: متاسفانه نمی توان علیه حکومتی به اقدامی دست زد که هیچ اثری بر مردم آن کشور نداشته باشد. از آنجا که شما دربارۀ دیدار همین امروز من در اورشلیم با وزیرخارجه ایالات متحده خانم رایس صحبت کردید، باید اضافه کنم که اکنون در جامعه جهانی، تفاهم و اتفاق نظر بیشتری وجود دارد علیه کسانی که می گویند: نزاع فلسطینی- اسرائیلی موجب بنیادگرائی بیشتر در منطقه می شود. اما این تصور و اندیشه کهنه و قدیمی است و دیگر ازمد افتاده است. صاحبان چینن دیدگاهی می خواهند نفرت را بپراکنند. موجب سوءتفاهم می شوند. ما اسرائیلی ها و فلسطینی های میانه رو و کسانی که این دیدگاه را مطرح می کنند، دقیقا به عمق نزاع پی نبرده اند و ریشه آن را درک نکرده اند. هم اکنون ما اسرائیلی ها و مردم فلسطینی و رهبران میانه رو عملگرای فلسطینی، فرصت نوینی در اختیار داریم. پیشبرد صلح در راستای منافع دیگر کشورهای عرب و اسلامی و سایر ممالک منطقه نیز هست. اسرائیل به طور نهائی اندیشۀ وجود دو کشور برای دو ملت اسرائیلی و فلسطینی را که یکی در کنار دیگری در صلح و امنیت زندگی کنند، پذیرفته است. اما دشمنان صلح به راه خود می روند. حماس (که یک تشکل تروریستی است) و متاسفانه، رهبران جمهوری اسلامی ایران که از این قبیل تشکل های تروریستی، چه از راه پول دادن، جنگ افزار یا آموزش نیروهای این سازمانها پشتیبانی می کنند، با عملی شدن اندیشه دوکشوربرای دوملت مخالفت عملی می کنند. به خاطرمجموعه این رفتارهاست که رهبران ایران، کشور خود و خویشتن را به وضعیتی گرفتار کرده اند که مشخصا ایران را به گونه ای به تصویر می کشند که ایران دشمن همۀ کسانی محسوب می شود که در راه دستیابی به صلح و آرامش فعالیت می کنند. ما می کوشیم به صلح برسیم و برای پیمان صلح تلاش می کنیم. اکنون اتفاق نظر در جهان بیشتر شده که همه آنهائی که ارزشهای مشترک دارند، در کنار هم عمل کنند. اما متاسفانه کسانی در قبال نزاع اسرائیلی-فلسطینی دیدگاههای گذشته را حفظ کرده و در دنیای قدیمی در جا می زنند و تنفر را پراکنده می کنند. آنهائی که فعالیت می کنند تا از دستیابی به پیمان صلح جلوگیری کنند، گاه این ادعا را نیزمطرح می کنند که جمهوری اسلامی ایران نماینده دیدگاههای اعراب، مسلمانان و طیف های فلسطینی است. اما آنها نمی دانند از چه سخن می گویند. تصورش را بکنید آن روزی که نزاع فلسطینی – اسرائیلی پایان یابد، آیا کسانی که ایدئولوژی بنیادگرائی مبتنی بر نفرت را شیوه خود قرارداده اند، تغیبر خواهند کرد؟ پاسخ متاسفانه این است: خیر. بنابراین، وظیفه ماست که این نزاع را به پایان ببریم، و بر رژیم ایران واجب است که فصل این تنفر را ببندد و تلاش خود را برای ایجاد دورانی بهتر و آینده ای روشن تر برای مردم خود متمرکز کند.


فرنوش رام: شما یک خانم جوان، تحصیلکرده و موفق هستید. بسیاری از ایرانیان در گفتگوهایشان با ما بارها تاکید میکنند از این که یک بانو چون شما به چنین مقام برجسته ای در اسرائیل رسیده، تحت تاثیر قرار گرفته اند. بخوبی نیزشما آگاهی دارید که در ایران 65 درصد از دانشجویان را زنان و دختران تشکیل می دهند. برای آنان و برای جنبش دانشجویان و جوانان ایرانی که حدود دو سوم از جمعیت ایران را تشکیل می دهند، چه سخنی دارید؟

وزیرخارجه اسرائیل: من به این اصل باور دارم که همه ما آزادی انتخاب داریم. من خود انتخاب کردم که وارد صحنه سیاست اسرائیل شوم تا بر مسائل و روند جریانها اثرگذار باشم. من از نتیجه کار خویش و اقداماتی که در صحنه سیاست انجام می دهم، احساس رضایت می کنم. من البته به زنان دیگر نمی گویم که آنها نیز الزاما باید همین مسیر را دنبال کنند. ولی امیدوارم که تک تک زنان از حق آزادی برای تصمیم گیری در مورد زندگی خویش- آنگونه که می خواهند- برخوردار باشند و بتوانند مسیرزندگی را به دلخواه خویش بدست گیرند و سرنوشت خویش را آنگونه که برای زندگی خود مناسب تشخیص می دهد، بنا کنند و انتخابشان تحت تاثیر دیگران نباشد.


فرنوش رام: در دورانی که اسرائیل و ایران روابط دوستانه داشتند، شما بسیار جوان بودید. بسیاری از سیاستمداران و شخصیت های

اسرائیلی با اشتیاق از آن روابط دوستانه یاد می کنند. آنها حتی خود بارها از ایران دیدار داشته اند. آیا شما تصور رسیدن زمانی را می کنید که خود یا شهروندان اسرائیلی بتوانند دوباره از ایران دیدار کنند و یا ایرانی ها بتوانند به اسرائیل بیایند؟

وزیرخارجه اسرائیل: من امیدوارم. کاملا این امید را دارم.


مصاحبه کامل و اختصاصی بخش فارسی رادیو اسرائیل با بانو تسیپی لیونی وزیر خارجه اسرائیل و سخنان او خطاب به ملت ایران امشب (دوشنبه 12 فروردین، سی و یکم مارس 2008) در برنامه رادیو اسرائیل ازساعت شش و سی دقیقه عصر به وقت ایران پخش می شود.

Friday

Stop recognition of the Islamic Regime

"FITNA" by " Geert Wilders":
and a note to my Western Friends,

This Film is incomplete; it did not cover Iran under Islamic government.

Intellectuals like my late Father, have been brutally murdered by Islamic republic just because they said NO to Islamic Regime.

What happened within the past 29 years in Iran is worst than what you called: “ Shocking images”.

Having a contracting party was the only base to recognize such a State.
Track down this fact towards million-dollar budget Media and UN Human Rights Agents:
VOA in Persian and Human Rights Watch have turned into arms of Islamic regime as agents for Contracts and the “Gulf Project”.

Sunday

سروده ای گویای زبان حال

Thursday

حرکت

حرکت

این روزهای اسفند ماه ، اسفند هفتاد و دو را چون سیلی به صورتم می زند. روز بیست و چهار اسفند 14 سال پیش بود. یورش دزدان در لباس حکومت خزیده به خانه.

بر می گردم و می ایستم در برابر اینان
بر می گردم با لباس رزم مردانه بر تن
برمی گردم تا با مردم ستم رسیدۀ مملکتم همصدا شوم که برچینیم بیست و نه سال جنایت را
بر چینیم جماعت محافظ و دغل باز جمهوری اسلامی را
برمی گردم تا بگویم سالها گذشت، لیک ریشه در خاک است و زنده ماندنش در برچیدن دست این غارتگران است
برمی گردم تا بگویم بساط تقلبی حق بشر اسلامیتان خریداری ندارد.
برمی گردم تا یکپارچگی ملت ایران را، همان نقطه اتکاء و حضور سرفرازانۀ ملتی آزادیخواه را به جهانیان نشان دهیم.
برمی گردم تا بگویم نه این حکومت تقلبی را نه این دغلبازان را قبول ندارم و حق من و حق مردم ایران این سیستم آلوده نیست.
برمی گردم تا این مرگ در غربت را به زندگی و غرور اصیل ملتی آزادیخواه بدل کنیم
برمی گردم به شوق در کنار مردمانی باشم که جان و دلم هستند
برمی گردم چون آدمیزاده ام چون فرزند ایران ام چون از پدرم سعیدی سیرجانی درس عشق به آزادگی را آموخته ام.

بر می گردم بی هیچ اعتنایی به غل و زنجیرهای تقلبی اجازه ورود گرفتن و بی اندک سری به اجبار خم کردن به این قاتلان مردم ایران.

برمی گردم تا مرداب متعفن گشته دکاندار داخل و خارج را برچینیم.

برمی گردم تا تشت رسوایی این جماعت را محکم بر زمین زنم و بشکنم بشکنم سالها تفرقه افکنی و حکومت غیرمردمی را پایان دهیم.

برمی گردم اینبار به عزم برچیدن آنانی که چهارده سال پیش مرا به اسارت جسمی گرفتند. برمی گردم این روز با ریشه ای جان گرفته از اعتماد به نفسی از شناخت خودم و خواستۀ زندگانیم.

برمی گردم و قفل زندان ورود به سرزمینم را خواهم شکست.

برمی گردم چون می دانم تنها نیستم. فریاد و دست توانای ملتی به بزرگواری ایران همراهم هست.

مرگ یک بار شیون هم یک بار.

سایۀ سعیدی سیرجانی
16 اسفند

Tuesday

ایمیلی تقلبی

نشانی
sayehsirjani@yahoo.com

پنج سال پیش دزدیده شد بطوری که نمی توانستم به آن وارد شوم
این ایمیل از آن ِ من نمی باشد
توجه داشته باشید که این ایمیل را دزدان جمهوری اسلامی به راحتی حکّ کرده اند

Monday

عطاء کشاورز


Saturday

صنعتگری ِ البته فرهنگی

هموطنان عزیز، دوستان ِ غیرِ ایرانیِ فارسی خوان :

متن پیوست در پاسخ به دست درازی ِ بود که در فصلنامۀ ره آورد، پاییز هشتاد و شش صورت گرفت. از آنجایی که اثری از نامۀ خود در شمارۀ زمستان این نشریه نیافتم، عین نوشته ام را در دسترس همگی شما قرار می دهم تا بدانیم خانه از پای بست ویران است و همه چیزمان مانند همه چیزمان است. این چنین نکبت ِ دست درازی به قدرت و حکومت بر سرمان نمی آمد اگر این جماعت ِ اهل ِ تعارف و خبره در هر شکل ِ فضولی را نمی پروراندیم.

دست درازی؛ چون تکلیفی شرعی، مشمول حکم واجبات نخواهد شد مگر به نمکین مزّۀ وعده ای شرّ ِ مزاحم کم کن و حلاّلی بهتر از مقصّر شناختن دیگری صورت نگیرد.

عیناً مراحلی که در این مورد ِ نمونه صورت پذیرفت. یعنی اینکه "غفور میرزایی" بوده است که این امضا را فضولانه بر کلماتی که نوشته بوده نهاده و حتماً و صد حتماً در شمارۀ دیگر عین این نامه و عذرخواهی هیئـت تحریریۀ ره آورد درج خواهد گشت.

که البته که دیدیم.

جای صنعت سازان شعر و ادب نه خالی که بنگرند و ببینند عجب سفرای ِ زیرِ لوای ِ البته فرهنگی داریم نمودِ بلای ِ دست درازی و دروغ که تا مغز استخوان ِ جامعه مان را فراگرفته.

سایۀ سعیدی سیرجانی
پنج بهمن هزار و سیصد و هشتاد و شش


نکته: پس از دقایقی از نشر این مطلب، سردبیر مجلۀ ره آورد اینگونه توضیح دادند:" که این دست درازی را هیأت تحریریه پیشین مجله و شخص نصرت الله ضیایی انجام داده اند و حتما در شمارۀ بهار این فصلنامه این موضوع برای خوانندگان بیان خواهد شد " .
"خوانندگان محترم مجلۀ وزین" ره آورد،

شماره هشتاد، پاییز 1386 " ره آورد" بدستم رسید و در همان برگه های نخست به نوشته ای برخوردم با امضاء خودم! نوشته ای که پیش درآمد قسمتی از کتاب در دست چاپ " شیخ صنعان" بود.

از اینرو لازم دیدم، شما هموطنان را از این امضا گذاری دست درازانه آگاه نمایم. همان شخصی که البته وحی برشان نازل گشته تا احساس مسئولیتی به جای ِ من ِ البته به فرض ایشان: الکن، سفیه، ضعیفۀ صغیرماندۀ یتیم گشته بنمایانند.

ایشان اینگونه نگاشته اند که:
" اینک به دوستاران فرهنگ ایران مژده می دهیم که این داستان اجتماعی که با نگرش های ظریف و نکته سنجی های دقیق علی اکبر سعیدی سیرجانی به رشته تحریر درآمده، از طریق فصلنامه وزین ره آورد و با شیوه روایی ( صوتی) بوسیله شرکت کتاب گویا انتشار خواهد یافت تا خوانندگان و شنوندگان سخن شناس از ظرایف سخن این نویسنده شیرینکار فیض یاب گردند." سایه سعیدی سیرجانی

ای وای بر من که نمی دانستم بایست اینگونه از پدرم، آن هم خودِ خودِ من، یاد کنم تا مبادا در فیض را به روی مشتاقان ببندم!

دوستان، اگر واژه ای از من خوانده اید یا چرخشی اینگونه بر زبانم رفته شنیده اید که: ای زمین و زمان پدرم نویسندۀ شیرنکار است، بایست بگویم بدا به حال آن پدر و این دختر. سعیدی سیرجانی و قلم او نخست برای مردمش گنجینه ای است و برای جهانیان نمودِ نویسندۀ آزاده ای که آنچه بر مردم وسرزمینش رفته را عیان گفته است.
نیاز به بازاریابی من ِ دختر او ندارد.

اینگونه در این روز روشن، نامت را در زیر نوشته ای بیابی که از آن ِ تو نیست ، نمودِ آشکار بلایی است که بر ایران و ایرانیان رفته.

اینک بس این سخن که خودِ شخص البته شخیص بایست جوابگوی خوانندگان ره آورد و هموطنان باشند . کلاه شرعی البته " خیررسانی" جز " شرّ مطلق" نخواهد بود.

گر نه موش ِ دزد در انبان ِ ماست گندم ِ اعمال ِ چهل ساله کجاست
اول ای جان دفع ِ شرّ ِ موش کن بعد از آن در جمع ِ غلّه کوش کن ( از مولوی)

سی آذر هشتاد و شش

سایۀ سعیدی سیرجانی

Open Letter to the U.S. Presidential Candidates

To both Democrat Candidates and Republican candidates
On the Road to the white house:2008


Hear the Independent Voice of Iranian People
Independent from the Islamic Republic
Independent From the U.S. Agents

After 28 years of Crime against true Nationalist Iranians, U.S. Islamic Republic agents are looking forward to “ negotiate” in order to continue their illegitimate conquer against Iran and the People of Iran.

As a 38 year old Iranian in exile, who has NO VOICE and NO RIGHT under Islamic Republic, I am asking for establishment of International Criminal Tribunal on Islamic Republic murders of 28 years and the lobbyist of this regime all around the world and most important in the United States of the America.

Islamic Republic has just one Face and one attitude: the brutal thirst for power. The fake face of “Islamic Reformists: Eslah Talabee Islami” is a trap for the outside world .A trap used by lobbyist for the last 28 years. These so-called Reformists are NOT my voice and there is the gap of false and truth, fake and real between these agents and the People of Iran.

Why Garry Sick: who was the head of “Gulf Project” in the Columbia University has to be the counselor on Human Rights Watch for Middle East at the same time?

Why both President Clinton and President Bush accepted Khatami as their Guest and agent to be honored?

Why President Clinton appointed Namazi khah as his special representative to Argentina?

Why and how can Michael Ledeen and Richard Perl bring out their puppet from Islamic Republic and introduce him to the U.S. Congress as the Youth Leader for Iran?

Why the White House will invite the fake called Iranian “political” Groups to the White house and You can’t even find a single independent Voice of Iranian People among them?

Why “ Alavi foundation” and “ Iman Foundation” are still active in New York and Los Angeles and No one is tracking down the monetary exchanges of these Islamic called Foundations?

Why the notorious characters such as “Ibrahim Yazdi” are the agents of the U.S.A in Islamic Republic Regime?

While you are talking on lobbyist take over of the U.S. Senate, why you are not telling the People how Islamic Republic agents have spent dollars on the previous Presidential Candidates?

Where is the Voice of Independent Iranians in the U.S.A. Senate?

What happened to “ Iran gate” agents?

Why and how “kent” has its best market in Islamic Republic. The richest U.S. senator and his close connection to American British Tobaco is a hidden fact?

For almost 3 decades United States of America has RECOGNIZED Islamic republic regime, based on signing the Algerian Arbitration treaty. The dispute was just over the “Freeze funds” of Iran in the U.S.; this money belonged to the Iranian People not to Islamic Republic or to the dual citizen’s of Iran and America.

Months before regime change in Iran, Hoshang Ansari, Khayyami and the rest were investing their “taken money” in the U.S. and England markets. Immigration is the safety net for these high priced money holders. Just look around and find who are among the lobbyist of Islamic Republic in the Free world.

U.S. department of state has issued the fund for Democracy in Iran .The result was to promote Islamic Republic agents in the U.S. Just have a look to these names: Akbar Ganji, Mohsen Sazgara, Abbas Milani, Fatemeh Haghighatjoo, Akbar Abdi, Afshari,

Stop recognition of a terrorist regime, and stop the expanded arms of money thirst lobbyists.

As an Iranian, no Islamic Republic, nor Mr. Ledeen and Perl, no Ganji and Sazgara, nor National Iranian American Council, no Garry Sick and Yazdi, nor the lobbyist’s Nobel peace prizewinner, is my voice and Never will be.

The Century has changed and this is up to my generation to say NO to all the thieves of Iranian People Rights.

January 12, 2008

Sayeh Saeedi (Sirjani)

Daughter of Late Ali Akbar Saidi Sirjani, the famous Iranian Scholar and author, who was murdered by Islamic Republic in 1994.







.

Wednesday

کدام منافع ملی ! لچک صد تکۀ مصلحت نظام ! به چه روزت انداخته است

وقتی این مصلحت! بچربد چه روزنامه نگار زندانی سابق ردیف می شوند و البته وکیل زندانی سابق نیز هم! بیله دیگ بیله چغندر

جمع کن این بساط دغل را! البته که منظور ایشان از منافع ملی حفظ مصلحت همان نا نظامی است که بیست و هشت سال تطاول بر مردم ایران را رقم زده است.

قطار گوساله های سامری به راه افتاده اند اما دیگر این حنا رنگی ندارد.

. آقا ، جناب؛ زرافشان! محجبه گشته آن هم با این لچک صد تکه مصلحت نظام .

سایۀ سیرجانی
آذر هشتاد و شش
من و پالتاك: شاهكار تازه زرافشان........ چه احساس بدى است وقتى سالها از يك نفر چهره انقلابى و مترقى تصوير كرديم كه امروز همو برويمان آور شده است ..... از بت سازى ها پرهيز كنيم .... هيچ كس به صرف زندان رفتن محق نيست..... هيچ كس بصرف اختلافش با جمهورى اسلامى محق نيست كه هر چه ميگويد درست باشد.....ديگر اين بت ها را نسازيم تا زير آوارشان كه دير يا زود برويمان خواهند ريخت كمتر صدمه ببينيم.
ناصر زرافشان: به خاطر در خطر بودن امنیت داخلی و منافع ملی، هیچ فردی از جمله خانواده ها به غیر از من مصاحبه نکنند
زرافشان که خود را وکیل دانشجویان دربند می نامد، به مادران و پدران این دانشجویان که در این چند روز با برخی از رسانه ها مصاحبه هایی انجام داده بودند توصیه کردند دیگر این عمل را انجام ندهند....

Sunday

مردم ایران علیه جهل و دست درازی " حضور" دارند

دوستان

از سفر لس آنجلس بازگشتم. چه دیداری بود و چه حضوری. پیمانم با مردمم محکم تر و نیرویم دو چندان در ستیز با جماعت طبل تو خالی نمای دست دراز.

چه دیدار هفت اکتبر در ویرجینیا چه این بزرگداشت در شهر لس آنجلس تصویر گویای مردم ایران است. در برابر جماعتی که پر سر و صدا و دلبسته هو و جنجالند و در این میان بر طبل تو خالی خود سخت مشغول کوبیدن ، جمعی " حضور" دارند آگاه و نمایانگر نیروی حاضر در جامعه ای به تنگ آمده از بلای جهل که سخت با زهر " دست درازی" آشنا گشته و از آن منزجر.

بزرگداشت " سیرجانی" در نه دسامبر دو هزار و هفت در شهر لس آنجلس به تلاش فصلنامۀ ره آورد، انتشارات کتاب سایه و انتشارات کتاب گویا برگزار گردید. اما تمامی نیرو در " حضور مردمی آگاه" رقم خورد و به تلاش تک تک این جمع این مهم انجام پذیرفت.

از نازنین فیلم سازی که از فرانسه آمده بودند تا حضور بانو فرازمند عزیز. از حضور دکتر یارشاطر تا سخنان دکتر محمود عنایت. از وجود آشنای فریدون فرح اندوز تا حضور و مدیریت بانو هما سرشار. از حضور حسن خیاط باشی تا شیفتۀ " یار دبستانی". از حضور زن و مرد، جوان و پیر همه و همه برای نشان دادن آن صدای آشنای مهر به شناسایی ستونهای ادب و فرهنگ آزادی سرزمینی که هر چند مکان آنها را دور نشان می دهد، در عمل چنان زادۀ وفای به آن خوبی اند که مرز زمان و مکان را درنوردیده اند.

برنامۀ یکشنبه نه دسامبر چهار ساعت بی هیچ وقفه ای ادامه یافت و تنها با مهربانی و " حضور" بزنگاه " مردم" رقم خورد. بار نگاههای پر از مهر و همراهی سرمایۀ واقعی است که به آن بایست افتخار نمود. دوستان، وجودم اگر ارزشی داشته باشد برای مهر این نگاهبانان هویت انسانی . اگر تاج سری باشد این است و جز این نیست. پیمانم با مردم سرزمینم محکم تر از پیش و غیر قابل ترک برداشتن خواهد بود. مردمی که در حق جویی؛ حق خواهی و حق شناسی آن هم در این بزنگاه عربده جویی ها و ماتم سرای لگد مال گشته دراز دستان ، ذره ای آری ذره ای کوتاه نیامدند و خود را درست در بزنگاه " حضور " نشان می دهند.



امیدم محکم است و ارج این گنجینۀ واقعی را دو چندان می دانم.

از این مردم ام برای آنان و جز اینان چیزکی هم نخواهم بود.

یکشنبه 25 آذر ماه هشتاد و شش
این گزارش کوتاه را دوست جوانی از تهران، در روز بعد از این دیدار: ده دسامبر دو هزار وهفت تهیه نمود . درسی باشد برای بودجه به ولخرجی هزینه گشته تلویزیون و رادیوی صدای آمریکا ( بخش فارسی) و البته هشداری به شنوندگان برنامه های تلویزیون ها که چقدر از مردم و انعکاس به موقع رخ دادها به دور هستند و سرگرم " باند بازی" های البته مهم! خودشان.
video

Monday

IRAN should REMAIN IRAN




IRAN is and has to be:
From Caspian Sea " 50 / 50 equal rights btwn IRAN and USSR: based on 1921 Contract" to Persian Gulf, including " Abu Musa, Tunb-e Kochak and Tunb-e Bozorg Islands";

From Khorasan to Khozestan,
From Kurdestan to Sistan;
From Azarbayjan to Baluchestan.

December 9, 2007


Sunday

Islamic Republic is to SELL Iran and Iranian's RIGHTS , Any deal with Islamic Republic is VOID by IRANIANS

Please watch this map carefully and read the following information:

Wednesday

پس از سیزده سال" شیخ صنعان" منتشر گشت

پس از سیزده سال " شیخ صنعان" یکی از آخرین کتاب های
سعیدی سیرجانی
در آمریکا منتشر شد

برای سفارش با " انتشارات کتاب گویا" تماس حاصل نمایید

http://www.ketabegooya.com/

6400 Canoga Ave.Suite 355
Woodland Hills,CA 91367

Tel: 800-515-0069

Tel: 818-346-8338

Fax: 818-346-0577

Sunday

مردم ایران

مردم ایران نه حکومتی دارند، نه دولتی، نه مجلسی و نه محکمه ای

مردم ایران ، جمهوری اسلامی را غارتگرِ حق خویش می دانند

از اینرو انعقاد هر قرارداد و مذاکره بر سر هر حق و امتیازی که ذینفع مردم ایران اند،
جز دزدی آشکار بین المللی و نقض حقوق قراردادها نمی باشد

مردم ایران به عنوان صاحب اصلی حق، هشدارِ عدم تعهد و فسخ اینگونه اقدامات را اعلام می دارند



پشتیبانان
نگار افشار، داریوش افشار، وحید واعظی، زری عرفانی، تارنمای ایران بدانیم بیاندیشیم بپاخیزیم، امید رضا میرصیافی، نیلوفر شمیرانی، کیانوش سنجری، حسن داعی، داوود رحیمی، فرزانۀ اخوی، مسعود اخوی، مرداویج زیاری، فرهنگ آهی، مه آذین آزینی ، پرویز جنتی (وبلاگ تریبون آزاد، وبلاگ فضولباشی)، دکتر رامین اعتبار،ویدا فرهودی ،آراکل خواجه توریانس، ژاله عبدالله زاده، مسعود ناصری، داریوش ریاحی، دکتر فرخ صبا،محمدرضا پردیسان، ژاله آزاد، انور میرستاری، هاشم حکیمی (وقتی دولتی مشروعیت ندارد و نماینده واقعی مردم کشور نیست کلیه اعمال آن دولت ناگزیر غیر قانونی و از درجه اعتبار ساقط است)، غلامعلی علیرضایی، شهین حسینی،آرش رستگاری، سامان صلواتی، م. ساقی (وبلاگ دانش جام)، رضا کیا ، رابرت جرالد لورج ( وکیل و مبارز انتخاباتی در مقابل سناتور کوهل)، پری صفاری، گروه ملی یاری، بدرالدین دیانی، حمید مسگرزاده، سیاوش افشار، نادر صدیقی ( روزنامه نگار) ،آرش هژبری،ناصر فرخ، رضا مهرابیان، منیره مهرابیان، آرش شاه تیموری، منوچهر پناه پور، علیرضا مروتی،رویا تیموری، پرویز حدادی زاده ، امید حبیبی نیا، فرحناز سلطانیان،خشایار مجاب،نادر خطیر،سعید بهبهانی،فرامرز یگانه، داریوش دولتشاهی،هادی آقاخانی،احمد ارجمند،،حمید قاسمیه،گلناز زنگنه،ابوالفضل زنگنه،امیر نصیری،زهره محسنی پور،غلامرضا سلیمی خورشیدی،دکتر ری عمانی،امیر حسینی،امید فردمنش،مهدی سامع، پریوش سعادت،پرویز بختیار،میترا ایرانی،مریم افشار،رضا حکیمی،مهرداد رستمی،علی شایسته ( از دانشگاه بریستول)،محترم مومنی روحی،منوچهر سلطانی ( فعال سیاسی)، علی ابوذری، فرگل حقیقت، ایرج مصداقی، سایۀ سعیدی سیرجانی...ادامه دارد

Saturday

خط بندی با رژیم ضد مردمی را نشان دهید

Tuesday

forget about politics, 28 years were all about net profit and interest

CLINTON REPORT TO CONGRESS ON IRAN NATIONAL EMERGENCY

May 14, 1997

TO THE CONGRESS OF THE UNITED STATES:

I hereby report to the Congress on developments since the lastPresidential report of November 14, 1996, concerning the nationalemergency with respect to Iran that was declared in Executive Order12170 of November 14, 1979. This report is submitted pursuant tosection 204(c) of the International Emergency Economic Powers Act, 50U.S.C. 1703(c) (IEEPA).

This report covers events through March 31,1997. My last report, dated November 14, 1996, covered events throughSeptember 16, 1996.1. The Iranian Assets Control Regulations, 31 CFR Part 535 (IACR),were amended on October 21, 1996 (61 Fed. Reg. 54936, October 23,1996), to implement section 4 of the Federal Civil Penalties InflationAdjustment Act of 1990, as amended by the Debt Collection ImprovementAct of 1996, by adjusting for inflation the amount of the civilmonetary penalties that may be assessed under the Regulations.

The amendment increases the maximum civil monetary penalty provided in theRegulations from $10,000 to $11,000 per violation.The amended Regulations also reflect an amendment to 18 U.S.C. 1001contained in section 330016(1)(L) of Public Law 103-322, September 13,1994, 108 Stat. 2147. Finally, the amendment notes the availability ofhigher criminal fines for violations of IEEPA pursuant to the formulasset forth in 18 U.S.C. 3571. A copy of the amendment is attached.

2. The Iran-United States Claims Tribunal (the "Tribunal"),established at The Hague pursuant to the Algiers Accords, continues tomake progress in arbitrating the claims before it. Since the periodcovered in my last report, the Tribunal has rendered eight awards.This brings the total number of awards rendered to 579, the majorityof which have been in favor of U.S. claimants. As of March 24, 1997,the value of awards to successful U.S. claimants from the SecurityAccount held by the NV Settlement Bank was $2,424,959,689.37.

Since my last report, Iran has failed to replenish the SecurityAccount established by the Algiers Accords to ensure payment of awardsto successful U.S. claimants. Thus, since November 5, 1992, theSecurity Account has continuously remained below the $500 millionbalance required by the Algiers Accords. As of March 24, 1997, thetotal amount in the Security Account was $183,818,133.20, and thetotal amount in the Interest Account was $12,053,880.39. Therefore,the United States continues to pursue Case A/28, filed in September1993, to require Iran to meet its obligation under the Algiers Accordsto replenish the Security Account.

Iran filed its Rejoinder on April8, 1997.The United States also continues to pursue Case A/29 to require Iranto meet its obligation of timely payment of its equal share ofadvances for Tribunal expenses when directed to do so by the Tribunal.The United States filed its Reply to the Iranian Statement of Defenseon October 11, 1996.Also since my last report, the United States appointed Richard Mosk asone of the three U.S. arbitrators on the Tribunal. Judge Mosk, who haspreviously served on the Tribunal and will be joining the Tribunalofficially in May of this year, will replace Judge Richard Allison,who has served on the Tribunal since 1988.


3. The Department of State continues to pursue other United StatesGovernment claims against Iran and to respond to claims broughtagainst the United States by Iran, in coordination with concernedgovernment agencies.On December 3, 1996, the Tribunal issued its award in Case B/36, theU.S. claim for amounts due from Iran under two World War II militarysurplus property sales agreements. While the Tribunal dismissed theU.S. claim as to one of the agreements on jurisdictional grounds, itfound Iran liable for breach of the second (and larger) agreement andordered Iran to pay the United States principal and interest in theamount of $43,843,826.89. Following payment of the award, Iranrequested the Tribunal to reconsider both the merits of the case andthe calculation of interest; Iran's request was denied by the Tribunalon March 17, 1997.

Under the February 22, 1996, agreement that settled the Iran Air casebefore the International Court of Justice and Iran's bank-relatedclaims against the United States before the Tribunal (reported in myreport of May 17, 1996), the United States agreed to make ex gratiapayments to the families of Iranian victims of the 1988 Iran Air 655shootdown and a fund was established to pay Iranian bank debt owed to U.S. nationals. As of March 17, 1997, payments were authorized to bemade to surviving family members of 125 Iranian victims of the aerialincident, totaling $29,100,000.00. In addition, payment of 28 claimsby U.S. nationals against Iranian banks, totaling $9,002,738.45 wasauthorized.

On December 12, 1996, the Department of State filed the U.S. HearingMemorial and Evidence on Liability in Case A/11. In this case, Iranalleges that the United States failed to perform its obligations underParagraphs 12-14 of the Algiers Accords, relating to the return toIran of assets of the late Shah and his close relatives. A hearingdate has yet to be scheduled.On October 9, 1996, the Tribunal dismissed Case B/58, Iran's claim fordamages arising out of the U.S. operation of Iran's southern railwaysduring the Second World War.

The Tribunal held that it lackedjurisdiction over the claim under Article II, paragraph two, of theClaims Settlement Declaration.

4. Since my last report, the Tribunal conducted two hearings andissued awards in six private claims.

On February 24-25, 1997, ChamberOne held a hearing in a dual national claim, G.E. Davidson v. TheIslamic Republic of Iran, Claim No. 457. The claimant is requestingcompensation for real property that he claims was expropriated by the Government of Iran.

On October 24, 1996, Chamber Two held a hearing inCase 274, Monemi v. The Islamic Republic of Iran, also concerning theclaim of a dual national.On December 2, 1996, Chamber Three issued a decision in Johangir &Jila Mohtadi v. The Islamic Republic of Iran (AWD 573-271-3), awardingthe claimants $510,000 plus interest for Iran's interference with theclaimants' property rights in real property in Velenjak. The claimantsalso were awarded $15,000 in costs. On December 10, 1996, ChamberThree issued a decision in Reza Nemazee v. The Islamic Republic ofIran (AWD 575-4-3), dismissing the expropriation claim for lack ofproof.

On February 25, 1997, Chamber Three issued a decision in DadrasInt'l v. The Islamic Republic of Iran (AWD 578-214-3), dismissing theclaim against Kan Residential Corp. for failure to prove that it is an"agency, instrumentality, or entity controlled by the Government ofIran" and dismissing the claim against Iran for failure to proveexpropriation or other measures affecting property rights. Dadras hadpreviously received a substantial recovery pursuant to a partialaward.

On March 26, 1997, Chamber Two issued a final award in Case389, Westinghouse Electric Corp. v. The Islamic Republic of Iran AirForce (AWD 579-389-2), awarding Westinghouse $2,553,930.25 plusinterest in damages arising from the Iranian Air Force's breach ofcontract with Westinghouse.

Finally, there were two settlements of claims of dual nationals, whichresulted in awards on agreed terms. They are Dora Elghanayan, et al.v. The Islamic Republic of Iran (AAT 576-800/801/802/803/804-3), inwhich Iran agreed to pay the claimants $3,150,000, and Lilly MythraFallah Lawrence v. The Islamic Republic of Iran (AAT 577-390/391-1),in which Iran agreed to pay the claimant $1,000,000.5.

The situation reviewed above continues to implicate importantdiplomatic, financial, and legal interests of the United States andits nationals and presents an unusual challenge to the nationalsecurity and foreign policy of the United States.

The Iranian AssetsControl Regulations issued pursuant to Executive Order 12170 continueto play an important role in structuring our relationship with Iranand in enabling the United States to implement properly the AlgiersAccords. I shall continue to exercise the powers at my disposal todeal with these problems and will continue to report periodically tothe Congress on significant developments.

WILLIAM J. CLINTON
THE WHITE HOUSE
May 13, 1997

Saturday

Islamic Republic is the world's TERRORIST regime

based on United Nation Conventions on Terrorism , Islamic Republic is the TERRORIST entity:


Convention on the Prevention and Punishment of Crimes against Internationally Protected Persons, including Diplomatic Agents, adopted by the General Assembly of the United Nations on 14 December 1973.

International Convention against the Taking of Hostages, adopted by the General Assembly of the United Nations on 17 December 1979

International Convention for the Suppression of Terrorist Bombings, adopted by the General Assembly of the United Nations on 15 December 1997.

International Convention for the Suppression of the Financing of Terrorism, adopted by the General Assembly of the United Nations on 9 December 1999.

International Convention for the Suppression of Acts of Nuclear TerrorismNew York, 13 April 2005

http://untreaty.un.org/English/Terrorism.asp

Tuesday

The people of Iran DONOT recognise the Islamic Republic as their legitimate or rightful government or representative

To: The whole world!
The people of Iran neither have a government or ruler, nor a parliament or a judiciary system! The people of Iran consider the Islamic Republic as the plunderer of their Rights! The people of Iran denounce and condemn any international negotiation or signed agreement between the Islamic Republic and ANY government, institution or establishment and consider these as blatant violation of their property and integrity! The people of Iran DONOT recognise the Islamic Republic as their legitimate or rightful government or representative because: • Since clenching the power in 1979, the Islamic Republic of Iran has plundered, looted and wasted all the national wealth of the Iranian people in the form of its natural resources and other means such as factories, workshops, agriculture and other established industries. • The Islamic Republic of Iran has the legacy of in excess of 100,000 executions of its own freedom and peace loving people during its morbid existence. • The Islamic Republic has vanquished and assassinated the opposition parties, organisations and individuals including the country’s best scholars, politicians, journalists, intellectuals and artists as well as students and other academic individuals. These have even taken place beyond the domestic borders and have been carried out within the international boundaries. • The Islamic Republic has cultivated Socio-Economic chaos and crises in Iran and is the sole cause of the highest levels of poverty, unemployment, astronomical levels of inflation, drug abuse, prostitution, bribery, lawlessness, terror and other crimes induced by the regime’s economic, political and social policies. • Every day, ordinary and freedom loving individuals are arrested and tortured in the dungeons of the Islamic Republic for demanding their BASIC HUMAN RIGHTS. The public executions and hangings have soared in the recent years and have taken new alarming levels. • The Islamic republic is steering the country into another unwanted war and confrontation with the Western and the civilised world in order to spread its Clero-Fascist ideology and Islamic territorial expansionism and is threatening the world with a nuclear holocaust! We, the undersigned, herby denounce and disown the Islamic Republic Regime and its government and any of its subordinates in its ENTIRETY and WARN ANY government, institution or establishment, whether public or private or in ANY representation, that: 1- The policy of appeasement with the Islamic Republic of Iran MUST be ceased immediately. This regime is neither capable of reform nor can it be trusted. The people of Iran have been betrayed time after time by this policy of appeasement by many governments and institutions. Hence, we say: ENOUGH IS ENOUGH! Stop supporting the Islamic Republic Regime! Stop the policy of appeasement! 2- The people of Iran are the rightful owners of their country’s wealth and natural resources. Any agreement, contract, covenant or settlement reached and signed between the Islamic Republic of Iran and ANY of the above mentioned bodies will be treated as ILLEGAL and VOID. 3- The people of Iran treat such agreements and treaties as the blatant violation of their property and shall NOT honour ANY of their contents in the aftermath of the downfall of the Islamic Republic Regime. 4- ALL the clerical and non-clerical leaders and those accomplices serving for the protraction and the survival of this regime must be put on trial and brought to justice in an open International Court of Law for their crimes against humanity. 5- The so called “Economic Sanctions” imposed on Iran have no effect other than continuing the same economic relationships behind the scenes at more cost to the Iranian people and hence, inflicting more misery on the everyday life of the ordinary Iranian people. The political sanctions such as closing down the embassies and consular sections, banning of any State’s visits of ANY Iranian regime’s representative and in general, ceasing any economic-political engagement or relationship and cutting all diplomatic ties with the Islamic Republic regime is the only honourable and dignified response to the Islamic Republic of Iran by the free and the civilised world.
Sincerely,
The Undersigned

http://www.petitiononline.com/No2IR/

Monday

Islamic Republic is an illegitimate regime which is not the representative of Iranian People

مردم ایران نه حکومتی دارند، نه دولتی، نه مجلسی و نه محکمه ای

مردم ایران ، جمهوری اسلامی را غارتگرِ حق خویش می دانند

از اینرو انعقاد هر قرارداد و مذاکره بر سر هر حق و امتیازی که ذینفع مردم ایران اند، جز دزدی آشکار بین المللی و نقض حقوق قراردادها نمی باشد

مردم ایران به عنوان صاحب اصلی حق، هشدارِ عدم تعهد و فسخ اینگونه اقدامات را اعلام می دارند

پشتیبانان

نگار افشار، داریوش افشار، وحید واعظی، زری عرفانی، تارنمای ایران بدانیم بیاندیشیم بپاخیزیم، امید رضا میرصیافی، نیلوفر شمیرانی، کیانوش سنجری، حسن داعی، داوود رحیمی، فرزانۀ اخوی، مسعود اخوی، مرداویج زیاری، فرهنگ آهی، مه آذین آزینی ، پرویز جنتی (وبلاگ تریبون آزاد، وبلاگ فضولباشی)، دکتر رامین اعتبار،ویدا فرهودی ،آراکل خواجه توریانس، ژاله عبدالله زاده، مسعود ناصری، داریوش ریاحی، دکتر فرخ صبا،محمدرضا پردیسان، ژاله آزاد، انور میرستاری، هاشم حکیمی (وقتی دولتی مشروعیت ندارد و نماینده واقعی مردم کشور نیست کلیه اعمال آن دولت ناگزیر غیر قانونی و از درجه اعتبار ساقط است)، غلامعلی علیرضایی، شهین حسینی،آرش رستگاری، سامان صلواتی، م. ساقی (وبلاگ دانش جام)، رضا کیا ، رابرت جرالد لورج ( وکیل و مبارز انتخاباتی در مقابل سناتور کوهل)، پری صفاری، گروه ملی یاری، بدرالدین دیانی،حمید مسگرزاده، سیاوش افشار، نادر صدیقی ( روزنامه نگار) ،آرش هژبری،ناصر فرخ، رضا مهرابیان، منیره مهرابیان، آرش شاه تیموری، منوچهر پناه پور، علیرضا مروتی،رویا تیموری، پرویز حدادی زاده ،سهراب خوشبویی، سایۀ سعیدی سیرجانی.... امضا ها ادامه دارد

http://www.petitiononline.com/No2IR/petition.html

Tuesday

معلم در بند است وقتی که نتواند به دانش آموزش فکر کردن بیاموزد زنده باد آزادگان

Wednesday

برای وصال قدرت خاتون به خود زنی هم می افتند

نا نظامی بدین زشت خویی به خود زنی هم می افتد

اینکه در این چند روز دو ترور یکسان در مرزهای جمهوری اسلامی صورت گرفت کار خود نمایندگان جمهوری اسلامی است که آتش شیعه و سنی را مشتعل گرداند. خود حادثه می آفریند و خود خبرش را می گوید و خود عنوان می گذارد. حواسمان این روزها جمع تر از هر زمانی بایست باشد تا بازی های چندین بار تکرار گشته را دیگر اعتباری نباشد ....

این اشرار مسلح خود ساختۀ حکومت است تا بار آشنایی مردم با جوان هایی مبارز که سال ها با نام اشرار مسلح به اعدام محکوم گشتند را بزداید.

http://www.radiofarda.com/Article/2007/10/03/f4_terror-Khash-cleric.html

A man who sacrificed his life to fight religious hypocrisy in Iran


به یاد پدرم

علی اکبر سعیدی سیرجانی


A man who sacrificed his life to fight religious hypocrisy in Iran

از شما دعوت می کنم

گرد هم آئیم و پیمان خویش با فرهنگ ایران را

با مرور کتابهای او زنده گردانیم



سایه سعیدی سیرجانی


یکشنبه هفتم اکتبر 2007

دو تا پنج بعد از ظهر

تالار ایران

46970 Community Plaza
Sterling, Virginia 20164

Tel: (703) 430-6611



Direction from MD: Take 495 West to Northern Virginia, Take Exit 47A toward TYSONS CORNER, Merge onto VA-7 WEST/LEESBURG PIKE, Go west on VA-7 for about 11miles, pass FAIRFAX COUNTY PARKWAY, At the 2nd light turn left onto LAKE LAND DRIVE to shopping center (COMMUNITY PLAZA), Turn right to stay on COMMUNITY PLZ, Turn left to stay on COMMUNITY PLZ, arrive at 46970 COMMUNITY PLZ.

Monday

THE INTERNATIONAL CRIMINALS








Friday

ماهان سرود رهایی آغاز کن

بیچاره حکومت نوچه گانی که دزدان و جلادان جان و مال مردم ایران اند.
چه اشراری؟ چه ملاء عامی که از آوردن نام این فرزندان ایران هم ابا دارید مبادا خانواده هایشان، آشنایانشان بشناسندشان و بگویند این که دروغ محض است جلاد.
دیری نخواهد کشد که بر خواهیم خاست و نوچه گان بیست و هشت سال اعدام گر و بنای نا خوش نوچه گی را خواهیم شکست.


ايسنا: دادگاه عمومى و انقلاب شهرستان ماهان از اعدام هفت نفر از اشرار و قاچاقچيان مسلح به اتهام حمل مواد مخدر و شرارت در اين شهر خبر داد. به گزارش ايسنا, "ع. الف"،"د.ط"، "م. ب"، "م.م"، "م. ب"، "ع. ب" و "م. پ" با حكم دادگاه عمومى و انقلاب ماهان و در ملا عام اعدام شدند. دادگاه عمومى و انقلاب شهرستان ماهان اتهام اين افراد را حمل مسلحانه، قاچاق مواد مخدر و قتل اعلام كرد. در ابتداى اين هفته فرمانده انتظامى شهرستان ماهان در درگيرى با اشرار به شهادت رسيده بود.

Saturday

HOW LONG the WORLD has to wait to establish Criminal Court against Islamic Republic of Iran

First Chautauqua Declaration (29 August 2007)


At a conference celebrating the 100th anniversary of The Hague Rules of 1907, nine international criminal prosecutors issued a declaration recalling the principles of Nuremberg and emphasizing the importance of the rule of law in combating impunity.

The prosecutors in attendance were: Henry T. King and Whitney R. Harris of the International Military Tribunal at Nuremberg; Luis Moreno Ocampo from the International Criminal Court; David Crane, Sir Desmond DeSilva, and Stephen Rapp, from the Special Court for Sierra Leone; Robert Petit, Extraordinary Chambers for Cambodia; Hassan Jallow, International Criminal Tribunal for Rwanda; and David Tolbert, International Criminal Tribunal for the Former Yugoslavia. Other conference participants included Elizabeth Andersen, Executive Director, American Society of International Law (ASIL), and David Scheffer, former Ambassador for War Crimes.

Noting that ending the impunity of perpetrators of crimes “of concern to the international community” is an integral part of preventing the reoccurrence of such crimes, the prosecutors specifically called for the arrest and trial of Ratko Mladic, Radovan Karadzic, Felician Kabuga, Joseph Kony, and Ahmed Harun, and other individuals “sought by international justice.”

They cited Justice Robert H. Jackson at Nuremberg who stated, “We are able to do away with domestic tyranny and violence and aggression by those in power against the rights of their own people only when we make all men answerable to the law.”

ASIL, the Robert H. Jackson Center, Washington University’s Whitney R. Harris Institute for Global Legal Studies, and the Syracuse University College of Law sponsored the conference.
----------------------------------------------------------------------------------------------
International Law In Brief (ILIB) - Copyright 2007 - The American Society of International Law (ASIL) Author: Susan A. Notar, Esq.
ILIB is a free-of-charge electronic resource. To sign up for ILIB or ASIL Insights, click here. To comment on this publication, send an e-mail message to Susan Notar, ILM Managing Editor at http://us.f338.mail.yahoo.com/ym/Compose?To=epapangelopoulou@asil.org

Thursday

زهی ، زهی فریدون فرخ زاد

نمی بخشیم و با ستیز با بدی محکومیت داربستان حکومت دزدان را رقم خواهیم زد


Monday

"peace pipeline" ?

http://www.mehrnews.ir/en/NewsDetail.aspx?NewsID=542574

is this the last trick or treat with islamic republic.
Nothing but a TRAP.
there is no peace with islamic republic, not even through the pipelines.

Tuesday

تصمیم

می خواهی به يادبود کشتار زندانيان بنويسم. می خواهی در اين تجمع و آن تجمع امضا گذاشت و به بوی مبارزه دل خوش بود.
می خواهی در تلويزيون هايی که جا به جايش در بزنگاه حوادث با چرخش کذايی از مخالفت با جمهوری اسلامی به بلندگوی آن بدل می شوند بيايی و اينگونه تماس با مردم را برقرار نگاه داری.
می خواهی ببينمت و با دو قطره اشکی پس از چند ثانيه به درد دل عروسی يا فروش خانه يا پز تحصيل بچه های نه غوره شده نه مويز ساعتی از وقت را صرف کنی.می خواهی سپر امواج مهاجرت های کذا باشی و مگذاری آب از آب تکان خورد. می خواهی ببينم و دم بر نياورد که اين خدشه ای بر عقل به اسارت بيکارگی گرفته شده ات وارد نگردادند.
می گويی سکوت خاسته از رضايت تبعيد گشتگان ديگر مقيم شده را ببين و باز از اين جماعت خود به خواب زده انتظاری داشته باش. بمبارانم می کنی با جماعتی هوچی گر تهی پيشه به عنوان نمود نسل جوان مبارز ايران و هلهله و باد به غبغب زدگان لدينی و داربستان مثلا ايرانی الاصل را ببين و به اين حرکات دل خوش