Monday

برنامه های رادیو مادر

هر دوشنبه بامداد ایران ( یکشنبه 9 شب به وقت شرق امریکا) ساعتی با شما هموطنان از رادیو مادر.
برخی از این برنامه ها را آقای محبی محبت کردند و در "ساند کلاد" گذاشته اند.

https://soundcloud.com/gholamreza-mohebi

Sunday

به یاد امیدرضا (توشه شماره 16- زمستان 1392)

یادداشت‌های ماندگار
امیدرضا میرصیافی

امروز6 سال است که از تولد دوبارۀ من می‌گذرد. انسان یک بار از شکم مادر خود بیرون می‌آید و وارد آشفته‌بازار هستی می‌شود ولی از زمان گریه‌های کودکانه‌اش تا زمانی که به خاک سپرده می‌شود، بارها متولد می‌شود. هر اتفاقی در زندگی او جهت حرکت او را تغییر می‌دهد. گاه حادثه چنان تکان‌دهنده است که گویی انسانی دیگر را می‌بینی .
10 اسفند 1379 ساعت 10 صبح من از زندان اوین آزاد شدم هر چند که مدت زیادی در بند نبودم. 20 روز برایم بسان 20 سال گذشت. در مکانی بسر می‌بردم که به هیچ جا شبیه نبود و نیست. سلولی تنگ و تاریک و سرد با 2 متر طول و1 متر عرض که گویی قفس حیوان است.
اگر هر سال این واقعه را بازگویی می‌کنم نه برای عرض اندام است، نه برای شهرت‌طلبی است و نه چیز دیگر. تنها از آن جهت بازگو می‌کنم که کسانی که نمی‌دانند آگاه شوند که یک حادثۀ کوچک چگونه بنیان زندگی انسان را زیر و رو می‌کند.
جمعه21 بهمن 1379 ساعت 12 ظهر بود که منزل را به سوی پارک شاهنشاهی (ملت) ترک کردم. به سر کوچه که رسیدم برادر بزرگم را دیدم که در حال بازگشت به خانه بود. پرسید کجا میری؟ گفتم میرم خیابان ولیعصر (پهلوی سابق) و تا 2 ساعت دیگر برمی‌گردم. وقتی به مقابل پارک شاهنشاهی رسیدم جمعیت زیادی برای برگزاری تظاهرات آنجا تجمع کرده بودند. پس از کمی پرسه‌زدن وارد پارک شدم. آنجا هم جمعیت زیاد بود و بین پلیس با مردم درگیری بود که البته در این بین خود شیرینی نیروهای لباس شخصی هم مثل همیشه برقرار بود.
در همان ابتدای قسمت ورودی پارک در کنار زن و شوهر جوانی ایستاده بودم. یک جوان تقریبا 17 یا 18 ساله حزب‌الهی به طرف ما آمد و با لحنی سرشار از کینه و قصاوت گفت متفرق شوید و بروید. توجهی نکردیم. به یک‌باره همین جوان عقل‌بر‌کف با حالتی تهاجمی به طرف زن و شوهر آمد و به مرد جوان گفت:«زن جنده! مگر نمیگم گم‌شو برو»! مرد جوان مات و مبهوت مانده بود که چه عکس‌العملی نشان دهد. اگر چیزی نمی‌گفت به او می‌گفتند بی‌غیرت و اگر اقدامی می‌کرد به طور حتم دستگیر می‌شد. با مشاهده این صحنه به طرف آن بسیجی عقل‌برکف و جان‌برکف حمله‌ور شدم و او را به طرفی هل دادم. او و یارانش نیز با باتومی که در دست داشتند به طرف من حمله کردند و تا توانستند ضربه زدند و عقده‌گشایی کردند. من را درحالی که بر روی زمین می‌کشیدند به داخل مینی‌بوس پلیس بردند. زن جوان با دیدن این صحنه گریه می‌کرد و می‌گفت که پسر من را کجا می‌برید ولی دیگر کار از این فیلم بازی کردن‌ها گذشته بود.
بقیه داستان را هم آن دوستانی که باید بدانند می‌دانند و نیازی به بازگویی نیست. پس از 20 روز که از بند 240 اوین آزاد شدم «امیدرضا»ی دیگری شده بودم. به صراحت و با هشیاری کامل می‌گویم که اکنون که 6 سال از آن ماجرا می‌گذرد نه از آن بسیجی مخلص خدا نارحت و دلگیر هستم، نه از مسئولان اوین نارحت هستم و نه از قاضی حداد رئیس شعبه 26 دادگاه انقلاب. همه این افراد بهترین کمک و خدمت را در حق من کردند تا بتوانم درعرض تنها 20 روز به ماهیت این نظام و اسلام تا ابد ناب و بکر محمدی پی ببرم و دست از هر چه اعتقاد غلط و خالی از منطق کشیده و به رازها و حقیقت‌هایی پی ببرم که شاید درک آنها تا پایان عمر بدون این اتفاق ممکن نبود.
یاد گرفتم که به جای آنکه برای ساکن آسمان هفتم خم و راست شوم و شاکر او باشم، مخلص و مطیع دردکشیده و رنج‌کشیده‌ای باشم که ذره‌ای از شرف و ناموس خود را فدای یک جو نان حرام نکرد. یاد گرفتم که خالق و مخلوق خود هستم. یاد گرفتم که راه سعادت تمکین و اجرای اصول و فروع دین نیست بلکه باور داشتن به اصول شرافت و آزادگی است. یاد گرفتم که انسان بنده و مطیع و نوکر و موجودی ناتوان نیست بلکه موجودی است آزاد و پرتوان که خود خلق می‌کند آنچه را که دوست دارد. یاد گرفتم که باید برای در بند نبودن باید یاد بگیرم. یاد گرفتم که هر چه را تا پیش از این باد گرفته بودم از یاد ببرم و از نقطه صفر بنیان یک تفکر صحیح را پایه‌ریزی کنم. یاد گرفتم که انسان هر گاه اراده کند متولد می‌شود و فهمیدم که 20 سال در مسیری غلط حرکت می‌کردم.
***
چندین روز است که از پیدا شدن پیکر پرویز یاحقی و مرگ مشکوک وی می‌گذرد. در این دو هفته با محمد صدیقی‌پارسی و دیگر یاران و دوستان بسیار در این مورد تحقیق کردیم و به نتایجی هم رسیده‌ایم. در آینده‌ای بسیار نزدیک با تلاش‌هایی که در حال صورت گرفتن است راز مرگ او آشکار خواهد شد و مشخص خواهد شد که در فاصله چهارشنبه11 بهمن تا روز جمعه 13 بهمن که پیکر صدمه‌دیده او در خانه‌اش پیدا شد چه بر این هنرمند نازنین گذشته و چه اتفاقی افتاد که پرویز اینگونه از میان ما رفت. همسایه استاد پرویز یاحقی اذعان کرده که چهارشنبه شب از خانه پرویز صدای جر و بحث و سر و صدای زیادی می‌آمده که به یکباره قطع شده است.
بیش از این در حال حاضر نمی‌توانم سخنی بگویم و نباید هم بگویم. در هفته‌های آینده مشروح این ماجرا را از طریق خانواده یاحقی به  اطلاع عموم خواهیم رساند. در پایان فقط این نکته را به شما عرض کنم که به‌هیچ‌وجه جریان مرگ پرویز یاحقی ارتباطی به دستگاه حکومتی ندارد و سیاسی نیست.

***
صحبت‌های بابک بختیاری و جوابی که ایشان به پرسش جناب تورج نگهبان در مورد مرگ مشکوک زنده‌یاد پرویز یاحقی در برنامه "سیری در ادبیات آهنگین ایران" دادند،[i] بنده را بر آن داشت که جزئیات بیشتری از این مرگ مشکوک را برای همگان فاش کنم.
جناب بابک بختیاری ؛
اگر مردم و خصوصا آنهایی که این برنامه تلویزیونی را دیدند، اولین بار بود که از زبان شما می‌شنیدند که این مرگ مشکوک شایعه‌ای بیش نیست! و زنده‌یاد پرویز یاحقی بنا بر تشخیص پزشک معالج بر اثر "ایست قلبی" فوت کرده است ولی کسانی که از نزدیک با زنده‌یاد یاحقی ارتباط داشتند و در جریان این ماجرا هستند، برای چندمین بار بود که شاهد این انکار معنادار شما هستند.
جناب بابک بختیاری؛
جنابعالی خود در زمره افرادی هستید که در زمان پیدا شدن جسد زنده‌یاد پرویز یاحقی در منزل وی حضور داشتید و شاهد و ناظر همه چیز بودید. اگر در شما بر پاشنه انکار حقیقت (بنابر منافعی) می‌چرخد ولی برای من اینگونه نیست. شرافت آدمی اقتضا می‌کند که آدمی حتی به قیمت جانش هم که شده راستگو باشد ولی شما متاسفانه حتی برای زنده‌یاد پرویز یاحقی نیز اینگونه نیستید درحالی‌که در همه‌جا و همه‌حال بر این مدعا بودید و هستید که عاشق پرویز یاحقی هستید که این خود دروغی بیش نیست.
بنا بر گفته‌ها و اظهارات اکثر قریب به اتفاق اشخاصی که در محل حضور داشتند (جمعه 13 بهمن 1385) و بنده با اکثر آنها بطور مفصل صحبت و گفتگو کرده‌ام وضعیت پیکر زنده‌یاد یاحقی و خانه وی چنین بوده است:
پیکر زنده‌یاد یاحقی با موقعیت سر در سه کنج اتاق درحالی‌که در حال پوشیدن لنگه راست شلوار بوده‌اند پیدا شده است. هر دو زانوی وی سوراخ و خون‌آلود بوده است. مچ هر دو دست وی سفید بوده و نشان از آن داشت که دستان وی را محکم بسته بودند. هر دو دست وی سوخته بوده است. بازوهای وی با جسمی شبیه به نعلین اسب سوزانده شده بود. متوفی از ناحیه فرق سر دچار ضرب‌دیدگی شده و مایع سفید رنگی از آن خارج شده بود .
پزشکی که برای معاینه جسد در محل حاضر شده بود، بنابر توصیه یکی از حاضران در محل (خانم ع . ص) که خود نیز در زمرۀ مظنونین است، برای حفظ آبرو علت مرگ را «ایست قلبی» ثبت می‌کند درحالی‌که چنین چیزی به هیچ وجه صحت نداشت.
وضعیت خانه نیز به این صورت بوده است که چراغ آشپزخانه شکسته شده بود و میز ناهارخوری وارونه بوده است. تمام کمدها و چمدان‌های متوفی به‌هم ریخته بوده و نشان از آن داشت که مظنونین به قتل، برای پیدا کردن اشیاء یا اسنادی(احتمالا سند منزل متوفی در پاریس و دیگر طلا و جواهرات قیمتی) به جستجوی خانه پرداخته بودند. در خانۀ زنده‌یاد یاحقی یک عدد قفل درب که نو هم بوده است پیدا شده که این قفل را فرزند خانم ثابت (از همسایگان زنده‌یاد یاحقی) برای ایشان تهیه کرده بود. چون بیژن فرازی (شوهرخواهر زنده‌یاد یاحقی) کلید خانه وی را داشته است و با توجه به تهدیداتی که از قبل متوجه ایشان بود، زنده‌یاد یاحقی تصمیم گرفته بود تا قفل درب آپارتمان را تعویض کنند.
در روز کشف جسد پسر خانم ثابت به 3 تن از وابستگان زنده‌یاد یاحقی می‌گوید که در شامگاه چهارشنبه11 بهمن 1385، مقارن ساعت 20 الی 22 سر و صدای شدیدی از منزل استاد شنیده می‌شده که در طول این 2 ساعت صدای شکستن چیزی نیز به گوش می‌رسد. پسر خانم ثابت به داخل کوچه می‌رود و از بیرون می‌بیند که چراغ آشپزخانه پرویز یاحقی خاموش شده است و متوجه می‌شود که این صدای شکستن مربوط به چراغ آشپزخانه بوده است.
از همینجا می‌توان حدس زد که به احتمال قریب به یقین مظنونان به قتل پرویز یاحقی شامگاه چهارشنبه وارد منزل زنده‌یاد یاحقی شده و با وی درگیر شده بودند.
لحضاتی پس از پیدا کردن جسد، یکی از بستگان زنده یاد یاحقی از شما این پرسش را می‌کند که فکر می‌کنید پرویز چه زمانی دچار مرگ شده است؟ که شما در پاسخ می‌گویید که پرویز دیشب(پنجشنبه 12 بهمن) کشته شده است! درحالی‌که در آن لحضات پر از بهت و حیرت کسی هنوز به درستی فکر به قتل رسیدن ایشان در ذهنش نبود و از همین جا شک و تردیدها به شما آغاز شد و این شخص از گفته جنابعالی دچار حیرت می‌شود.
محمد صدیقی پارسی (برادر ناتنی زنده یاد پرویز یاحقی) در زمره آخرین افرادی است که به محل می رسد و این زمانی است که ملحفه سفیدی بر روی پیکر زنده یاد یاحقی انداخته‌اند و پزشک معالج گواهی فوت را صادر کرده است. وی زمانی که می‌خواهد ملحفه سفید را کنار زده تا پیکر برادرش را نگاه کند با ممانعت خانم ع . ص.، یعنی همان شخصی مواجه می‌شود که به دکتر معالج پیشنهاد کرده بود که بنا بر پاره‌ای از مصالح و برای حفظ آبرو علت مرگ را «ایست قلبی» عنوان کند.
اما این ممانعت بی‌فایده بود، چون فردای آن‌روز یعنی ساعیت سه‌و‌نیم روز شنبه 14 بهمن 1385، محمد صدیقی در غسالخانه با پیکر خون‌آلود و ضربه‌دیده برادرش مواجه می‌شود. در این صحنه شما و آقای ح. الف نیز حضور داشتید ولی تنها کسی که عکس‌العملی نشان نمی‌دهد و بی‌تفاوت است شما هستید درحالی‌که محمد صدیقی و ح. الف تصمیم می‌گیرند پلیس را در جریان بگذارند ولی در اینجا نیز با ممانعت عبدالحسین فرازی و پدرش بیژن فرازی (شوهرخواهر زنده‌یاد پرویز یاحقی) مواجه می‌شوند. این دو،تلفنی محمد صدیقی را تهدید می‌کنند تا مبادا پلیس را در جریان بگذارد و بدینسان سرانجام پیکر ایشان همراه هزاران پرسش بی‌جواب به خاک سپرده شد تا خیال عاملان این مرگ مشکوک راحت شود،غافل از اینکه حقیقت هیچگاه دفن نخواهد شد و روزی بسان زنجیری گریبانشان را خواهد گرفت.
جناب بابک بختیاری؛
زنده‌یاد پرویز یاحقی در روز15 دی 1385 (حدود 1 ماه پیش از فوت ایشان) در ملاقات حضوری که با ف. ب داشته‌اند از وی در مورد «حسن زردکوهی» (مظنون شماره یک در ارتباط با قتل زنده‌یاد یاحقی) پرسیده‌اند و علت پرسش خود را اینگونه عنوان کرده‌اند که چندی است به‌خاطر آرشیو خود از سوی تعدادی از افراد تهدید می‌شوند و از این بایت در هراسند که مبادا اتفاقی بیفتد.
جناب بابک بختیاری؛
در روزی که مراسم ختم در مسجد برگزار می‌شد،چهارشنبه 18 بهمن 1385، یکی از خانم‌ها که خود را از همسایگان زنده‌یاد یاحقی معرفی می‌کند، به ف. ب می‌گوید که شما را یک یا دو روز پیش از کشف جسد همراه با یک خانم در حالی که وارد منزل زنده‌یاد یاحقی شده‌اید دیده است و بنا بر گفته ایشان، شما پس از مدت کوتاهی از منزل خارج شده‌اید و این با اظهارات پیشین جنابعالی در مورد مراجعات واپسین شما به منزل زنده‌یاد پرویز یاحقی بسیار تناقض دارد.
جناب بابک بختیاری؛
مواردی که اینجا متذکر شده‌ام نه داستانسرایی است و نه گزافه‌گویی. حقایقی است که از زبان شاهدان عینی ماجرا عنوان شده است ولی شما تنها شاهد عینی هستید که بر انکار این حقایق اصرار عجیبی دارید.
آقای بایک بختیاری؛
برای شما بسیار متاسفم که به خاطر پاره‌ای منافع بی‌ارزش حاضر هستید روح آن زنده‌یاد را آزار دهید. شما نه‌تنها برای زنده‌یاد یاحقی عاشق‌پیشه نبودید(با تمام دوندگی‌هایی که برای کارهای مختلف ایشان کردید و از این بابت از شما سپاسگزارم) بلکه در روزهای آخر از پشت به ایشان خنجر زدید.
زنده‌یاد پرویز یاحقی در روزهای آخر متوجه این امر و بعضی موارد دیگر شده بودند و برای همین به شما کمتر بها می‌دادند و شما را کمتر به حضور می‌پذیرفتند و اگر ایشان زنده بودند مطمئن باشید شما را خیلی راحت کنار می‌گذاشتند . شما به خوبی این موضوع را می‌دانید ولی چون راستگو نیستید تا به اکنون، هر جا که حضور یافتید، جز دروغ و ریا چیزی عرضه نکرده‌اید. من قصد ندارم شما را به عنوان قاتل معرفی کنم ولی شما از جریان مرگ زنده‌یاد یاحقی مطلع هستید و به همین خاطر برای منافع شخصی خود حاضر هستید تا با مظنونان به قتل همکاری کنید. درگذشت زنده‌یاد یاحقی اگرچه برای همگان ناگوار و جانکاه بود ولی برای شما بد نبود. شما از این فرصت به خوبی برای مطرح کردن خود استفاده کردید. اگر نقش شما در مرگ مشکوک پرویز یاحقی اثبات شود (و اگر شما را با 180درجه تخفیف شاگرد زنده‌یاد یاحقی بدانیم) باید فاتحه رابطه استاد و شاگردی را در این مملکت خواند.
من تا به اینجا بسنده می‌کنم. تمامی این موارد تنها گوشۀ کوچکی از حقیقت بود که فاش شد. درصورتی که شما و دیگر همدستانتان به ارعاب، تهدید، ریاکاری و انکار حقیقت پایان ندهید این افشاگری ادامه خواهد داشت. جنابعالی، حسن زردکوهی (حاج‌حسن شیشه)، بیژن فرازی، عبدالحسین فرازی و دیگر مظنونان در ارتباط با این مرگ مشکوک باید روزی پاسخگوی تمامی پرسش‌هایی باشید که در اذهان مردم ایران نقش بسته است.
***
آنکه بر در می‌کوفت شباهنگام
به کشتن چراغ آمده بود
نور باید در پستوی خانه نهان می‌شد
آنگه که زمین
از خون سیمرغ می‌جوشید
گرگ و قافله‌اش
به جغد و نقابدار وعده پیروزی و آزادی می‌داد
جغد و نقابدار
مست و مغرور
گرگ و قافله‌اش را فرشته نجات پنداشته‌اند
غافل از آنکه آنها قصابانند
هشیار باش!
که گرگ چو ابلیس پیروز و مست
به دنبال جغدی برای خانه تو است
جغدی که
چنگال خونین گرگ را
با یاقوت تاراج رفته پیوند خواهد داد
پس بدان
به کشتن چراغ خانه تو نیز
چو چراغ خانه سیمرغ
در شبی سرد و سیه خواهند آمد
گرگ و غافله‌اش را رها کن
آنها نغمه و ترانه و شور را
در گلوی عاشقان
به ناله و شیون مبدل می‌کنند
من می‌دانم
تو نیز بدان!
کز خوف این گرگ بی‌صفت
نور و یاقوت را که هیچ
خدای را در پستوی خانه نهان باید کرد

***
در آن شام سرد و سیه
که سیمرغ
دلتنگ و نالان بود
در آن لحضه که شیرین
برای فرهادِ شیرین‌سخنش
نگران و نگران بود
جغد شومی بر بالای درخت نشست
حریم آشیان سیمرغ درهم شکست
کسی جز آن جغد شوم
شکسته شدن سکوت آشیان سیمرغ را ندید
کسی جز آن جغد شوم
فرود آن نقابداران را
بر بام آشیان ندید
کسی جز آن سایه مرموز
شام آخر را نظاره نکرد
فریاد سیمرغ در گلو خفه شد
چنگال صیاد آهنین
بال سیمرغ را پرپر کرد
چو سیمرغ خونین و پرپر شد
نا محرمان و نا اهلان
یاقوت پنهان گشته در آشیان را
به جغد شوم سپردند
و جغد
یاقوت را بلعید
جغد چه بی‌اثر خندید
آسمان چه بی‌اثر گریست
سیمرغ تنها، چه مظلومانه پرپر شد
نا محرمان همه گریختند
جغد از شاخه هلهله‌کنان پر کشید
آسمان تهی از سیمرغ شد
وای بر من!
آسمان شهرم دیگر سیمرغی ندارد
آشیانش دیگر برایم جلوه‌ای ندارد
روزها و شبها
بر پای درختی
که روزگاری بر بامش
آشیان سیمرغ عشقم بود
گریستم و گریستم
صدای سیمرغ در گوشم
طنین‌انداز شد
برخیز!
مردم از آن شب خونین خبردار شدند
جغد و نقابدار در همه عالم رسوا شدند
برخیز!
این خبر در همه عالم افشا کن
بر خیز!
که روز جزای گرگها نزدیک است
جغد، نقابدار و گرگ
در سحرگاهی که نزدیک است
در دام انجمن مجازات گرفتار خواهند آمد
آنگاه
جغد، نقابدار و گرگ
همچنان که اشک میریزند
بسان بلبل
داستان آن شب سرد و سیه را
برای من و تو
خواهند گفت

***
حسن زردکوهی کیست؟




اشعار«سیمرغ خونین» و«مرگ چراغ خانه»( دو مطلب قبلی) را اگر تا به حال نخوانده‌اید، حتما بخوانید و عکس‌های مربوط به آنرا نیز دقیق نگاه کنید. حالا زمان آن است که پرده درافتد و همگان چهره آقای حسن زردکوهی(حاج حسن شیشه) مظنون شماره یک در ارتباط با مرگ مشکوک زنده‌یاد استاد پرویز یاحقی را نظاره‌گر باشند.
چو پرده درافتد نه او ماند و نه من. ماندن من گر چه برای دیگران مهم است ولی برای خودم مهم نیست چون پای در راهی گذاشتم که به انتهایش ایمان دارم و خوش‌بینم ولی ماندن تو نه مهم است و نه واجب و نگران انتهایش هستی.
مردم هنردوست ایران هیچگاه این حادثه تلخ و ناگوار را فراموش نخواهند کرد و بی‌صبرانه منتظر هستند تا به زودی و از راه قانونی و قضائی حقایق بر همگان آشکار شود و تا آن روز عاشقان و دوستداران استاد پرویز یاحقی در راه رسیدن به حقایق و رسوایی عاملان آن جنایت از پای نخواهند نشست.
مرگ استاد پرویز یاحقی ضایعه‌ای است ملی. دوستداران زنده‌یاد یاحقی و تمامی مردم از مراجع قضائی می‌خواهند که در این حادثه به تحقیق بپردازند تا حقایق این مرگ مشکوک بر همگان روشن شود. آشکار شدن حقایق، بازگرداندن آرشیو موسیقی چندین‌ساله، ویولون‌های استاد پرویز یاحقی و دستگاه‌های استودیوی شخصی ایشان که همگی به تاراج برده شده است از خواسته‌ها و مطالبات اصلی همگان است.
از تمامی عزیزان و عاشقان استاد پرویز یاحقی هم این انتظار می‌رود که از دامن‌زدن به شایعات خودداری کنند و به هیچ‌وجه این قتل را به مسائل سیاسی ارتباط ندهند چون دامن زدن به اینگون شایعات نه تنها مشکلی را حل نمی‌کند بلکه باعث می‌شود از حقیقت فاصله بگیریم. با اطمینان می‌گویم که مرگ مشکوک ایشان هیچ‌گونه ارتباطی با مسائل سیاسی ندارد. زنده‌یاد پرویز یاحقی محبوب همه ایرانیان بود و هیچ کسی غیر از عاملان این جنایت که چند تنی خودسر بیش نیستند از این ضایعۀ ناگوار خرسند و راضی نیست.
از همه کسانی که از نامبرده اطلاعی دارند و می‌توانند اطلاعاتی در اختیار بگذارند خواهشمند است اطلاعات و مدارک خود را از طریق ایمیل آدرسی که در زیر نوشته شده در اختیار بگذارند تا پیشرفتی در روند کار حاصل شود. به زودی جزئیات بیشتری در ارتباط با این مرگ مشکوک بازگو خواهد شد.*

Wednesday

روزهای پنجشنبه به وقت ایران با رادیو مادر

http://www.madarradio.com

Friday

سخنان دکتر "اسد همایون" دربارۀ "خاورمیانه" ، "سوریه"، اسلام سیاسی ، ایران و امریکا

یکشنبه دهم شهریور 1392. اول سپتامبر 2013
از رادیو مادر

https://soundcloud.com/saayeh/madar9-1-2013-8-01-pm-4

Thursday

آخرین نامۀ سرگشادۀ "سعیدی سیرجانی"


آخرین نامۀ سرگشادۀ پدر که پس از انتشار آن جماعت زنجیر به دست دوروبر خانه با شعار: سعیدی سیرجانی، سلمان رشدی ثانی می چرخیدند و 19 روز پس از انتشار آن، یعنی 24 اسفند 1372 وقتی سعیدی سیرجانی از خانه بیرون آمد... باقی ماجرا را حتما در اخبار منتشرۀ جماعت خوانده‌اید... کوتاه کنم که این "آخرین نامه" سرآغازِ کار است. سایۀ سعیدی‌سیرجانی

به نام خدا

5 اسفند 1372

ریاست محترم شعبۀ 199 دادگاه کیفری 2 تهران، اساتید محترمی که به عنوان اعضای هیأت‌منصفه بر کرسی انصاف و عدالت نشسته‌اید و با احتمالی نزدیک به یقین اغلبتان روزگاری در صفوف متراکم خلایق با فریاد آزادی، استقلال، جمهوری اسلامی حکومت استبداد و اختناق شاه را سرنگون کردید و امروزه بحمدلله شاهد تحقق عدالت اجتماعی و رفاه مردم و حرمت جهانی ملّت ایران و فضای لبریز از معنویّت و طهارت و تقوای وطن اسلامیمان هستید، با تقدیم سلام و احترام، عطف به اخطاریّه مورّخ 5/10/72 مربوط به پروندۀ 199/753، ضمن تشکّر از سرعت عمل دستگاه قضای اسلامی که بعد از پنج سال خیال رسیدگی به شکوائیۀ بنده دارد، به عرضتان می‌رسانم.

روزی که بنده با دیدن صفحه‌ای از کیهان هوائی اسلامی متأثر شدم و مبادرت به تقدیم شکایتی کردم، در حال و هوای دیگری بودم. تقدیم آن شکایت‌نامه معلول بلاهت ذاتی بنده بود و برداشت غلطم از سخنان مقام محترم ریاست جمهوری اسلامی در مجلس شورای اسلامی؛ و اعتقادم بدین که حرمت دین در قلوب ملّت ایران ریشه‌ای دیرینه دارد و لازمۀ حفظ آن، پرهیزگاری مردان دین است به تمام معنی کلمه؛ و نگرانیم از اینکه مبادا لباس مقدّس روحانیّت وسیلۀ کسب مقام و جمع مال گردد، و حربۀ تکفیر برای سرکوب آزادگان بکار گرفته شود، و براثر آن موج منحوس ریا و تزویر جامعه را فراگیرد و علف هرزۀ فساد عرصه را بر گل تقوی تنگ کند و تزلزل ایمان مردم به مبدأ و معاد باعث سقوط حتمی مردم به درکات انحطاط اخلاقی شود، که سلطنت ایمان‌خوارگان بمراتب زیانش از سلطۀ آدمخواران بیش است.

آری براساس چونین تصورات و نگرانی‌های البته نابجایی- چون اغلب دشنام‌ناشنیدگان زمانه- برآشفتم و شکایت کردم.

اما با گذشت زمان، و مشاهدۀ رفتار کاملا منصفانۀ وزارت ارشاد اسلامی در توقیف و امحای کلّیه کتاب‌هایم، و استماع پیام‌های مؤدبانه‌ای که محصول ادب کسبی و حسبی بزرگان بود، و زیارت شماره‌هایی از روزنامۀ شریفۀ کیهان و تحمل مکرّر نسبتهای البته بجایی از کافر و جاسوس و خائن و عامل استکبارجهانی گرفته تا کلاهبردار و دزد و موقوفه‌خوار؛ و دریافت این واقعیت که مؤسسۀ عظیم کیهان با وجوه بیت‌المال مسلمین اداره می‌شود و نشریاتش زبان گویای حکومت شریعتمداران تقوی‌شعار است، و مدیرش مبعوث مقام معظّم ولیّ‌ امر مسلمانان جهان و کمان فرمان‌پذیری در پنجۀ کمانداران؛ به این نتیجه رسیدم که همۀ آن نسبت‌ها درست است و عمل البته ابلهانۀ من در تقدیم عریضه، نامعقول.

اینک با عرض معذرت از عدم تناسب سال و حالم برای شرکت در نمایش عدالت اسلامی، از شکایت‌نویسی خود شرمسارانه اظهار ندامت می‌کنم و امیدوارم مدیران شریف و پرهیزگار کیهان و دیگر جراید اسلامی قلم عفو بر جسارت جهل‌آمیز بنده کشند، که کس مباد ز کردار ناصواب خجل.

والسلام علی من اتّبع الهدی- سعیدی سیرجانی

Wednesday

یاد سعیدی سیرجانی در صدای امریکا

http://www.youtube.com/watch?v=_oFXpI3X9MM&feature=youtu.be

Saturday

می شود؟



گفت:نه! شطرنج نیست. آخر این دو چهرۀ قدرت‌طلب دیگر ‌لشکری برایشان نمانده. دیگر اسب و فیل و رُخی برایشان نیست و مهمتر از همه دیگر فوج فوج سربازی ندارند.
شنید: باشه، شطرنج نیست اما بازی قدرت که هنوز هست. هنوز این سمت با دعوی "اسلام بین‌المللی" در پی کشورگشایی است و آن سمت هم به بهانۀ "سود بیشتر" در پی "قانونی" کردن دست درازی به منابع.
گفت:ای کاش اینهمه که فیلم دوست داری پیام همین فیلم پرفروش استعمارپیر را در نظر بگیری. همین جیمزباند مبارز و مجاهدِ با "بَدی" را یعنی با دیوی ساختۀ همان "دستگاه"! "امنیت"، محصول بازاریابی شدۀ اینهمه سال، دیگر ارزشی نداشت و انگار از نو جهانی دیگر بایست ساخت، از نو آدمی.
شنید:نگفتی استعمار یعنی چه؟ مگر نه این است که می آید نفت خامت را می گیرد و بنزین ساخته شده از آن را چند برابر قیمت به توی مصرف کننده می فروشد؟ مگر نه این است که "منابع" را برای "سود" خالص درنظر می گیرد؟ هر منبعی را، "مهاجرتی" پربرکت و حتی "دین" را هم از نظر دور نمی دارد. اگر  "دین" در خمیرمایه جامعه ای نقشی دارد، این استعمار است که  برایت "دین وارداتی" سرریز می کند، مبارز دینی می تراشد و این همه سال هم تنورِ بازار "روشنفکر دینی" را داغ داغ برایت نگاه داشته است! عینا همان بازی نفت و بنزین...
گفت:ببخش من که دیگر از این همه بازی جماعت خسته شده ام. یکی به اسم استعمار دیگری به اسم مبارزه با استعمار، یکی به اسم امنیت دیگری به اسم تروریست... این میان از "مردم" اینها قربانی گرفته اند. مردمی که بایست سرشان به زندگیشان خوش باشد و به احوال خودشان. مردمی که هر بار به ساز هر کدام از این "خوب" و "بد"  مصنوعی، داغتر از خودشان به صحنه ریخته اند و چنان بازی هیجان زده ای اجرا کردند که نه صدای منتقدی را شنیدند و نه فرصتی تا غل و زنجیرِ جهل را از پای برچینند. "بیچاره اسفندیار"هایی شدند دوآتشه‌تر از جنگ افروز اولی!
و ای کاش بشنود که: از "دیو" و "دد" ملولم و انسانم آرزوست. انسانی که عشق به خانواده اش دارد،  به میهنش و به کارایی خودش.

Friday

فردوسعلیشاه و سیدضیاطباطبایی و ....!

دوستان چقدر از بازی "آسیدضیاالدین طباطبایی" که بعد از شهریور 1320 از فلسطین به ایران بازگشت می دانیم؟
دوست دارم به چند سطری از کتاب "شیخ صنعان" اثر علی اکبر سعیدی سیرجانی ( چاپ نخست 1386- انتشارات کتاب سایه-امریکا) مهمانتان کنم همراه این توضیح البته واضح که هرجا سخن از خاتون و زن آمده اشاره به "قدرت"حکومت است!
 
در این اثنا ورود مجازعلیشاه به مناقشۀ قلندران پایان داد. جویای علت غیبتش گشتند. قلندر بادی زیر سبیل انداخت که:
- رفتم و ترتیب کارها را دادم. خاطرتان جمع باشد که خاتون غیر از من کسی را به شوهری انتخاب نخواهد کرد.
سپس در حالی که به آستین متورم لباده‌اش اشاره می‌کرد، ادامه داد:
- بله این طلسم مهر و محبتی است که همین الساعه رفتم و از ملاشمعون یهودی گرفتن و به بازویم بستم. طلسمهای ملاشمعون ردخور ندارد. چشم علیامخدّره که بر من بیفتد یک دل نه صد دل عاشقم خواهد شد.
قلندران با شنیدن حرفهای مجازعلیشاه در فکر فرورفته بودند که جیجکعلیشاه خندۀ کذاییش را سرداد و گفت:
- طلسم ملاشمعون البته اثر دارد، اما طلسمی که با شتاب و در عرض چند دقیقه بنویسند بعید است اثرش به اندازه طلسمی باشد که سر فرصت و آنهم سالها پیش نوشته باشند.
و با گفتن این جمله آستین گشاد قبایش را بالا زد و بسته‌ای را که بر بازویش داشت به قلندران نشان داد و گفت:
- این را که می‌بینی چند سال پیش خود ملاشمعون به دست مبارک خودش بر  بازوی من بسته است. به خیالت نوبرش را آورده ای؟ شیدعلیشاه خودمان هم لنگه‌اش را دارد.
جملۀ اخیر جیجک جماعت را متوجۀ غیبت ناگهانی شیدعلیشاه کرد. خلیفه دهان گشوده بود تا بپرسد شیدعلیشاه کجاست که قلندر وارد اطاق شد با قیافه‌ای بزک کرده و سبیلهای روغن‌مالی شده و گونه‌های به سرخاب اندوده و ابروان ظریف وسمه‌کشیده و خال سیاهی بر گوشۀ لب نهاده. دیدن منظره‌ای چنین نامفهوم آن هم با قر و اطواری که شیدعلیشاه با حرکات خود آمیخته بود، قلندران را گرفتار سرگیجه کرده بود. از یک طرف نمی‌توانستند خندۀ خود را پنهان کنند و از طرفی دیگر شراره‌های خشم از نگاهشان می‌بارید. دست خلیفه به طرف تبرزین رفته بود تا با یک ضربه حساب این قلندری را برسد که در سنین آن سوی پنجاه سالگی در قالب شاهد پسران رفته است، که نگاهش به فردوسعلیشاه افتاد. در یک نظر متوجۀ برآمدگی قبای قلندر شد و کلاه پوستی ظریفی که زیر بغل گرفته بود(تا آنجا که به یادم مانده زمان نقل این داستان اندکی بعد از شهریور کذایی بود و برگشت آسیدضیاالدین طباطبایی از فلسطین به ایران، و در نتیجه رواج نعنای جوشانده و کلاه پوستی کذایی. گمان می‌کنم به همین مناسبت سیّد روضه‌خوان ما کلاه پوستی زیر بغل  قلندر داده باشد، وگرنه قلندران را چه نسبتی با سیّد ضیا و اولیایش؟ بله؟) و به حالت انتظار پشت در بستۀ ایوان بار عام ایستاده.
خلیفه از جایش برخاست و خود را به او رساند و دستش را گرفت و با خود به زاویۀ خلوتی در دالان عمارت برد و با لحنی خودمانی به استنطاقش پرداخت که:
- گل مولا، این چه وضعیست؟ باز چه حقه‌ای زده‌ای؟
فردوسعلیشاه با سرانگشتی که بر بینی برآمده خود نهاد، حریف را دعوت به سکوت کرد، و با اشاره‌ای به او فهماند که مواظب استراق‌سمع قلندران باشد، سپس به مقدمه‌چینی پرداخت که:
- قربان وجود نازنینت گردم! حساب حضرت اجل‌عالی و بندۀ  شرمنده، از این بی‌سروپاهایی که نام قلندر بر خود گذاشته‌اند، جداست. هر چه باشد جناب مستطاب‌عالی خلیفۀ حضرت شیخ هستید و بعد ازعروج شیخ بزرگوار نایب منّاب او و صاحب اختیار خانقاه. اگر علیامخدّره با جماعت خانقاهی بر سر مهر باشد، قطعاً بعد از جناب شیخ، حضرتعالی را انتخاب خواهد کرد، و در این صورت چشم بنده روشن که حق به حقدار رسیده است و یقین دارم که مخلصان و ارادتمندان و بخصوص دعاگو را فراموش نخواهید فرمود.
اما اگر- زبانم لال- این سلیطۀ پتیاره اصلا ًاز ریخت صوفیان وقبا و شولای خانقاهیان خوشش نیاید و هم نشینی با موسیوی کافرکیش و کفّار دور و برش اخلاق او را فاسد و سلیقه‌اش را خراب کرده باشد، و بگوید من اصلاً از خرقه قلندری و بوق و من تشای درویشی خوشم نمی‌آید، تکلیف چیست؟ هیچ در این موضوع فکر کرده‌اید که چه باید کرد؟ آزادش بگذاریم تا هر غلطی می‌خواهد بکند و هر گردن‌کلفت نکرۀ بی‌پدرومادری را که خواست انتخاب کند؟ و ما دست از پا درازتر با لب و لوچه آویزان برگردیم و رسوای خاص و عام شویم؟
خلیفه که با سوال اخیر قلندر سایه نگرانی و تردیدی بر سیمایش نشسته بود، با کم‌صبری پرسید:
- خوب؟ چاره چیست؟ تو که کارگردان معرکه شده‌ای، چه ابتکار دیگری به نظرت رسیده است؟ خدا لعنتت کند که دست شیطان را از پشت بسته‌ای.
 
فردوسعلیشاه که از لحن خودمانی و دشنام عنایت‌آمیز خلیفه جانی گرفته بود، صدایش را پایین‌تر آورد و در حالی که دور و بر خود را می‌پایید، گفت:
- برای رفع همین مشکل بود که مخلص چند دقیقه‌ای غیب شدم و علاج واقعه را پیش از وقوع کردم. اگر علیامخدّره بهانه‌جویی کرد که من هم بستر پیر درویش خرقه‌پوش نخواهم شد و جوان ترگل و ورگل فکلی می‌خواهم، فی‌الفور مخلص پیش می‌آیم و با یک حرکت به این صورت که ملاحظه می‌فرمایید دهانش را می‌بندم.
فردوسعلیشاه با ادای این جمله، در یک چشم به هم زدن کلاه پوستی را به جای شب کلاه درویشی بر سر نهاد و لای خرقه رنگ‌ورو رفتۀ قلندری را به یکسو زد و قبای زربفت گران‌قیمتی را که زیر خرقه پوشیده بود در برابر نگاه حیرت و استعجاب خلیفه گرفت و به سخن خود ادامه داد که:
- در این صورت من از آن ملعون فراری چه کم دارم؟ وقتی که بدین سرعت و سهولت می‌توان دل علیامخدّره را به دست آورد، چرا باید کوتاهی کنیم و عمری حسرت بخوریم.
و سپس با لحن اطمینان‌بخشی ادامه داد که:
- و در این صورت، دیگر هیچ بهانه‌ای نمی‌تواند خاتون را از دسترس ما دور کند. البته لازم به گفتن نیست که اگر علیامخدّره نصیب من شد، درست مثل این است که به حبالۀ نکاح حضرت عالی درآمده باشد. از خصوصیات اخلاقی بنده همیشه این بوده است که حدّ خود را رعایت کنم و حرمت مرشد را نگه دارم.
خلیفه نالید که:
- من از ریخت هر چه زن است بیزارم، روزی که روزگار جوانیم بود دنبال این هوسرانیها نرفتم حالا بیایم و سر پیری معرکه‌گیری کنم. اما تو، جناب فردوسعلیشاه که می‌خواهی جای شیخ صنعان را بگیری، این چه ریخت و هیأتی است برای خودت درست کرده‌ای؟ همه آبروی ما به لباس قلندریمان است و کشکول و منتشایمان، آن وقت تو رفته‌ای و لباس فرنگیهای قرتی را بر تنت کرده‌ای، مردم با این سر و وضع ببینندت دیگر آبرویی برای خانقاه باقی می‌ماند؟
فردوسعلیشاه با لبخند ملیحی کلام ملامت‌آمیز خلیفه را قطع کرد که:
- مولانا! جلب خاطر و نگهداری دخترک همانطور که حضرت شیخ فرموده بود یک تکلیف است، و وظیفۀ قلندری مثل من هم ادای تکلیف است از هر راهی و به هر صورتی که میسر باشد. وانگهی مگر پیران طریقت نگفته‌اند الاعمال بالنیّات، خواهی سفیدجامه و خواهی سیاه باش.
خلیفه با بی‌حوصلگی توی ذوقش زد که:
- خودت را مسخره کرده‌ای یا مرا یا خانقاه و درویشی را؟ اگر بنا باشد به هر سازی که دخترک می‌زند برقصیم آخر و عاقبت کارمان به کجا می‌کشد. تو که به این سرعت رنگ عوض می‌کنی، اگر فردا علیامخدّره بهانه گرفت که همسر من باید مثل خودم رقاصی کند چه کار خواهی کرد؟ می روی روی سکّوی وسط میدان شهر و قر کمر می‌دهی؟ اگر گفت من کباب خوک می‌خواهم و باید خوکدانی موسیو را دوباره دایر کنی، چه کار می‌کنی؟ اگر گفت اصلاً از خانقاه بدم می‌آید، باید ساختمانش را با خاک یکسان کنی، چه می‌کنی؟
فردوسعلیشاه با لحن قاطعی گفت:
- جناب خلیفه! به فرض آنکه این آتشپاره ما را مجبور به رقصیدن کند وتکان دادن اسافل اعضا، این عمل را اگر نادرویش دور از خانقاهی مرتکب شود اسمش رقص است و البته حرام؛ اما قلندر که نمی‌رقصد، قلندر سماع می‌کند و سماع هم به اجماع مشایخ عظام نه همین از مباحات، که از عبادات است. اما در مقولۀ کباب باب طبع علیامخدّره، یادتان باشد آن حیوان نجس‌العینی که در شریعت و طریقت خوردن گوشتش حرام شده خنزیر است و خنزیر چه ربطی به خوک دارد.
خلیفه به اعتراض پرداخت که:
- یعنی چه؟ یعنی مردم این قدر خر تشریف دارند که با تغییر الفاظ بشود فریبشان داد؟ یعنی مردم نمی‌دانند که خوک همان خنزیر است؟
فردوسعلیشاه سری جنباند و لبخندی زد که:
- جناب خلیفه مثل اینکه در قلۀ قاف زندگی می‌کنند، عجب از عقل شما که هنوز مردم ولایت خودمان را نشناخته‌اید؛ خیر، جناب خلیفه به شما قول قلندری می‌دهم اگر همین مجازعلیشاه خودمان برود توی میدان مرکزی شهر روی چارپایه‌ای بایستد و با جملات مطنطنش شروع به نقل اخبار و احادیث کند از قول مشایخ و اقطاب سلف در تفاوت خوک و خنزیر و نجاست خنزیر و طهارت خوک، یک ساعته عوام‌الناس دنبالش راه می‌افتند و برای خریدن گوشت خوک مسابقه می‌گذارند.
خلیفه با بی‌حوصلگی سخن قلندر را برید که:
- تو از پیر صوفیان خانقاه غافلی، به خیالت آنها هم مثل من و توچشم و دلشان دنبال قدرت‌خاتون است که هر مزخرفی را تحمل کنند.
و فردوسعلیشاه بر قاطعیت لحنش افزود که:
- پدر جدّشان هم تحمل می‌کند. وقتی تبرزین و چماق به کار افتاد همه گردنها خم می‌شود. وانگهی تکلیف طریقتی ما نگهداری ناموس خانقاه است. خیال می‌کنید اگر قدرت خاتون را از دست بدهیم دیگر خانقاهی و قلندری باقی می‌ماند که بنشینیم و غم آبرویش را بخوریم. وانگهی چرا از حالا فال بد بزنیم، بگذارید این پتیاره سرکش را مهار کنیم آنوقت ببینید خانقاه چه کیا و بیایی پیدا می‌کند و کار درویشی چه رونقی می‌گیرد.